من رفتم... می‎روم جایز نیست

راستش را بخواهید، با این شکلی که پرشین بلاگ دارد کار می‎کند، هیچ بعید ندیدم که به سرنوشت دوستان بلاگفاییم دچار بشوم... به خاطرِ همین:

از این به بعد در اینجا می‎نویسم....

کماکان، بودنِ شما، باعثِ افتخار خواهد بود.

........................................................................................

راستی، دوستم نویسنده‎ی سینما یعنی زندگی هم به اینجا نقل مکان کرده

......................................................................................

عنوان: از شعری از مسعود فردمنش

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸
تگ ها :

کوچِ اجباریِ دُرناهای خاکستری

حالا دیگر قضیه‎ی بلاگفا را همه می‎دانند. قضیه‎ای که دستِ کم برای من، خیلی ناراحت کننده است. هم از این بابت که مدت زیادی‎ست که از بیشترِ دوستان بلاگفایی‎ام بی‎خبرم و دلم برایشان تنگ شده و هم به دلیلی که دردناک‎تر از اولی‎ست. این دلیل دوم، یک قضیه و مشکلِ اجتماعی‎ست؛ یعنی بعدی اجتماعی دارد. قضیه از این قرار است که این اتفاق، بدونِ شک، ضربه‎ی روحی‎ای به کاربرانِ بلاگفا زده است. فکر می‎کنم همه‎ی آنهایی که وبلاگ‎نویس هستند، می‎فهمند که وقتی که از نیاز به نوشتن حرف می‎زنم، قضیه تا چه حد جدی‎ست. هر کسی که شروع به نوشتن می‎کند، از روی ضرورتی درونی دست به این کار زده. نوشتن، راهی برای تخلیه حرف‎های آدم(چه با خودش، چه با دیگران) است. این است که "نوشتن"(فرقی هم بینِ اینکه مطلبی که نوشته می‎شود خاطره باشد، مقاله باشد، معرفی کتاب یا هزار چیز دیگر باشد، نیست)، برای نویسنده، همان زندگی‎ست. یا اگر اینطور بهتر می‎دانید، بگویید "نوشتن، جایی برای زیستن است". این اتفاق برای کاربران بلاگفا، دقیقا مانند تبعید شدن یا رانده شدن از خانه است. قضیه، غم انگیز است.

از میان بلاگفایی‎ها، عده‎ای، دستِ کم به صورت موقت و تا زمانی که تکلیفشان مشخص شود، در گروه‎های دیگری اعم از پرشین بلاگ، میهن بلاگ، بلاگ اسکای و... ساکن شده‎اند. من به لطفِ اطلاع رسانی یکی از دوستان و جستجوی خودم در چند صفحه، با چند صفحه  آشنا شدم که آدرسِ جدیدِ تعدادی از کسانی که نقلِ مکان کرده‎اند را اطلاع رسانی کرده است. هدف اصلیِ این پست، این است که هم به بلاگفایی‎ها و هم عزیران سایر گروه‎ها، کمک کند که دوباره بتوانند با دوستان‎شان ارتباط بگیرند و به خانه‎ی جدیدشان سر بزنند. به نظرم خوب است که شما هم اگر از این دست صفحه‎های اطلاع‎رسان یافتید، از طریق یک پست و حتی با گذاشتن برچسب برای آن(مثلا برچسبِ " آدرسِ جدید کاربران بلاگفا")، به این روند کمک کنید. در ادامه، لینک چند تا از این صفحه‎ها را اینجا می‎گذارم:

1- دلستون( این پست را ببینید)

2- نیکولایِ آبی((این پست)

3- رویِ خطِ استوا( در این وبلاگ، دوستِ من، آدرسِ جدید دوستان را پیدا کرده و در لینکِ دوستانِ خودش آورده)

 

در انتها، از دوستِ خوبم، مدیر وبلاگ "رویِ خطِ استوا"، تشکر می‎کنم بابت اطلاع رسانی‎اش؛ هم از این بابت که آدرسِ جدیدِ خودش را بهم داد، هم اینکه لزوم نوشتنِ این پست را به نوعی بهم یادآوری کرد.

از دوستانِ دیگرِ من، وبلاگ‎های "پوست انداختن"، "سینما یعنی زندگی"، "سینما برای سینما"، "عطرِ تلخِ دارچین"، "فلسفه‎های لاجوردی"، اگر اطلاعی حاصل کردید، ممنون می‎شوم که بهم اطلاع بدهید. اگر هم خودشان این پست را ببینند که چه بهتر. همین جا اعلام می‎کنم که لطفا به صورت موقتی هم که شده، به جایی نقلِ مکان کنید و آدرستان را به من هم برسانید. چه کنم، دلم برایتان تنگ شده؛ به قولِ "مهدی سهیلی"، «چه کنم، دِلم از سنگ که نیست..»

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٥

گناه، گناه، گناه؛ گناه، فراموشی، بخشش

"افسانه"

قابیل و هابیل، بعد از مرگِ هابیل به هم رسیدند. داشتند از میان صحرا می‎گذشتند و همدیگر را از دور شناختند، چون هردوشان خیلی قد بلند بودند. دو برادر روی زمین نشستند، آتش درست کردند و غذایی خوردند. هر دو ساکت نشستند، همان‎طور که آدم‎های خسته وقتی تاریکی شب فرامی‎رسد، ساکت می‌شوند. ستاره‎ای در آسمان درخشید، با این که هنوز اسمی به آن داده نشده بود. در نور آتش، قابیل بر پیشانی هابیل جای زخم سنگ را دید؛ لقمه نانی را که می‎خواست به دهان ببرد، انداخت و از برادرش طلب بخشایش کرد.

هابیل جواب داد::«این تو بودی که مرا کشتی، یا من تو را؟ دیگر به خاطر نمی‎آورم؛ فعلا که در اینجا هستیم، درست مثل سابق.»

قابیل گفت:«اکنون می‎دانم که واقعا مرا بخشیده‎ای، زیرا فراموش کردن، بخشیدن است. من هم سعی می‎کنم فراموش کنم.»

هابیل به آرامی گفت:«آری. تا وقتی پشیمانی باقی‎ست، گناه هم باقی می‎ماند.»

.............................................................................................................

پی‎نوشت(1): این پست، تقدیم می‎شود به نون-میم. هرچند، به راستی نمی‎دانم باید به چند نفر در زندگیِ نه چندان بلندم، تقدیم‎اش کنم.

پی‎نوشت(2): این داستان(که عنوانش  در کتاب هم همین افسانه است)، از مجموعه‎ داستانِ زیر انتخاب شده است. می‎بینید که بورخس را می‎شود پرستید.

در ستایشِ تاریکی

خورخه لوییس پورخس

ترجمه‎ی مانی صالحی علامه

نشر کتاب پارسه. چاپ اول 1392

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳

نور مثلِ آب است

عصر روز شنبه بچه‎ها از دوستان خود خواستند که در بالا آوردن قایق از پله‎ها به آنها کمک کنند و به این طریق، آن را تا جلوی در اتاق پذیرایی آوردند.

پدر گفت: «مبارک است؛ حالا می‏‎خواهید چکار کنید؟»

بچه‎ها گفتند: «هیچ. ما فقط دلمان می‎خواست در خانه‎ی مان قایق پارویی داشته باشیم که به آرزویمان رسیدیم»

مطلبق معمول چهارشنبه شب‎های هر هفته، والدین به سینما رفتند. در مداتی که بچه‎ها صاحب خانه شده بودند، در و پنجره‎ها را بسته و حباب لامپ را شکستند. بدین ترتیب، نور خانه آنقدر کم شد که به زحمت حتی می‎توانستنند چهار قدمی خود را ببینند. سپس جریان برق را قطع کردند و وقتی تاریکی همه جا را فراگرفت، سوار بر قایق شدند و با آسودگی، در خلیج ساختگی شان به قایق رانی پرداختند.

این بازی افسانه‎ای، نتیجه‎ی یکی از شوخی‎های من بود که آن را در توصیف ادیبانه‎ی لوازم منزل بر زبان رانده بودم.

جریان ازین قرار بود که  "توتو" از من سوال کرد که چه طور برای روشن کردن این اتاق تاریک، کافی‎ست دکمه‎ای را فشار بدهیم؟ و من بدون اینکه بیندیشم ، به او جواب داده بودم"

«نور مثل آب است. دکمه را که می‌زنیم، شیر باز می‎شود و نور از آن به بیرون جریان می‎یابد»

اینچنین بود که بچه ها، هر چهارشنبه شب به قایق رانی میپرداختند و یاد گرفته بود ند که چطور با قطب نما و تجهیزات قایق کار کنند.... چند ماه بعد که دیگر حوضله آنها از قایق سواری سر رفته بود، وسایل غواصی و صید در زیر دریا درخواست کردند.  

..............................................................................................

پی‎نوشت(1): برگرفته از داستانِ کوتاهِ "نور مثلِ آب است"، از "گابریل گارسیا مارکز"(گابویِ کبیر). پیشنهاد می‎کنم خواندن این مجموعه را از دست ندهید.

 پی‎نوشت(2): مشخصات این مجموعه‎ داستان:

قدیس

گابریل گارسیا مارکز

ترجمه‎ی قهرمان نورائی

نشر: آریابان. چاپ پنجم 1386

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٩

آنکه از صحنه کناره گرفت

 

مو، امیر ملک جن، با پو لو، چنین گفت:"حالیا سالخورده شده­ای؛ پس آیا در خاندان خویش خبره ای سراغ داری تا به جای تو در پی اسب فرستم؟".

پولو پاسخ داد:"اسب اصیل را  از صورت و هیات ظاهر بازمی شناسند. ولیکن اسب ناب-اسبی که نه گردی از پی می گذارد و نه ردی از پا-  چیزی است فریبا و فرار، گریزنده و گذار همچون باد و هوا. باری، فرزندان مرا چنین هنر و چنین مقانی نیست؛ ایشان اسب اصیل را در حال باز میش ناسند لیک شناخت اسب ناب مر ایشان را ممکن نباشد. و اما دوستی دارم چی یو-فنگ کائو نام-، فروشنده ای دوره گرد که ذغال و سبزیجات می فروشد و در کار اسب مرتبی دارد همسنگ و همتای من. روا باشد که کار را  بدو سپاری". امر مو، چنین نمود و کائو را  در پی اسبی ناب روانه ساخت. چون سه ماه بگذشت، مرد بازگشت و امیر را بشارت داد که اسب را یافته است و او را گفت :"اینک در شاچیو است." امیر گفت:"چگونه اسبی است؟". کائو در پاسخ گفت ":مادیانی است سمند." لیک مهتر امیر او را خبر داد که اسب نریانی بود شبق آسا! امیر که سخت مکدر بود، پولو را نزد خود فراخواند و با او گفت ای پولو، دوستت که در پی اسب گسیلش داشته بودی، نیست چنان که می پنداشتی! نابخردی او همان بس که نه رنگ اسب شناسد و نه جنس او! به راستی که اسب کجا و اوا کجا! پس پولو آهی از شوق برآورد؛ آن گاه گفت، به  راستی چنین مقامی وی را رسیده است که می فرمایی؟ حالیا مرتبت او یک تن، برابرر است با ده هزار همچو منی. او را با چون منی قیاس نشاید کردن. آن چه مراد و مقصود کائو است ساز و کار باطنی است. پس بدان نیت که از اصل و اساس اطمینان یابد، فرع از یاد می برد؛ چنان در کیفیت نادیدنی جذب گردد که دیدنی های ظاهر مشاهدت نکند. او چیزهاایی بیند که خواهد، نه انچه نخواهد. در چیزهایی همی نگرد که باید، پس آنچه نشاید، نادیده انگارد. کائو چندان خبره اسب گردیده  که اورا  داوری چیزهایی سزد بس فرازتر." باری، چون اسب به درگاه  امیر رسید، چنان بود که گفته بود، گران مایه و به غایت نیکو.

این قصه را تمام و کمال نقل کردم، نه به این خلطر که علی الاصول متون مناسب و /ارمش بخش را به پدر، مادر یا برادر ارشد بچه های ده ماهه توصیه میکنم

........................................................................................................

پی‎نوشت(1): این حکایت را، سالینجر، ابتدایِ داستانِ "بالابلندتر از هر بلند بالایی"(یا با عنوان دیگرِ "تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران") آورده، تا داستانی درباره‎ی کسی روایت کند که، برادر و "اسب شناسِ" زندگی‎اش را از دست داده. شخصیت داستان(راوی)، در انتهای این حکایت، دلیلِ نقلِ این حکایت را اینطور می‎گوید:«...و اما چیزی که در اصل می‎خواهم به آن برسم این است که از وقتی که داماد برای همیشه  از صحنه‎ی نمایش کناره گرفت، نتوانسته‎ام حتی در خیال هم کسی را پیدا کنم که به جای او پیِ اسب بفریستم.»

امشب می‎خواستم چیزی درباره‎ی همین قضایا بگویم، اما دیدم سالینجر، خیلی بهتر از من، همه چیز را گفته.

پی‎نوشت(2): مشخصات کتابی که متن از روی آن نوشته شده:

بالابلندتر از هر بلندبالایی

جروم دیوید سالینجر

مترجم: شیرین تعاونی

انتشارات نیلوفر. چاپ سوم 1387

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧

در آن جهان که برگ می‎افتد و کاکتوس راه می‎رود

1)

سرخِ سرخ،

یکی یکی.

برای آن‎ها

پس از بهار، نامِ فصل چیست؟؛

ریختنِ شکوفه‎های انار

(خرداد 93)

.....................................................................................

2)

حالا که به سایه‎ام نگاه می‎کنم،

هیچ شبیهِ "ایستوود"* نیست.

کاکتوسی‎ست

که خاری به دهن گرفته و

در دشتِ دراز می‎رود

(مردادِ 93)

.................................................................................

* "کلینت ایستوود"، قهرمانِ دشت‎های سوزانِ وسترن‎ها

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳

وقتی از سِروِر حرف می‎زنیم، از چه حرف می‎زنیم؟

وقتی هفته‎ی دوم شد سوم و خبری نشد، به خودم گفتم:«هی پسر! یه خبرایی هست... حالا باید از خودت بپرسی، وقتی از "سِروِر حرف می‎زنیم، از چه حرف می‎زنیم؟»  خوب. شما که غریبه نیستید، روم به دیوار، تا همین چند هفته پیش، من خیال می‎کردم اساسا "سِروِر" چیز پیچیده‎ای نیست و آپدیت شدنش هم به همچنین. یعنی چطور بگویم، با خودم فکر می‎کردم آپدیت کردن سِروِرها، یک چیزی تو مایه‎های وقتی‎ست که پوشک را از بچه می‎گیرند و شرت پاش می‎کنند، یا یک همچه چیزی. اما، حتما شما هم فهمیده‎اید تا حالا، که سخت در اشتباه بودم. یک ماه پیش، همین پرشین بلاگِ عزیز ما، که خدا حفظش کند، چند روزی مشغول همین قضیه‎ی کذاییِ آپدیت کردن سِروِر بود. این درست که به هر بدبختی‎ای که بود، از سرمان گذشت، اما از آن موقع تا حالا، هنوز پرشین برای ما، پرشین نشده که نشده! مثلِ موتورسواری که با گُرازی، درختی، حاشیه‎ی جدولی چیزی تصادف می‎کند و دیگر آدم نمی‎شود.قضیه‎ی پرشین که پیشامد کرد، بوهایی بردم و شک‎هایی برم‎داشت، اما حالا که بلاگفا، اینطور زده و در رفته و بلاگفایی‎ها هم، مثلِ همان موقعِ ما نمی‎دانند از کجا خورده‎اند، مطمئن شدم که این سِرور، به قولِ خارجی‎ها، چیزِ خیلی سِوِر و پیچیده‎ایست و احتمال زیاد دارد که عقلِ امثال من، قدش به فهمش نرسد. شما را نمی‎دانم، اما من خیال می‎کردم حتی همین فیس‎بوقِ خودمان هم، با این همه ایاب و ذهاب و میلیون‎ها سر عائله و مصرف کننده، مثلِ آب خوردن می‎تواند سرورهاش را آپدیت کند. اما بلاگفا، همه را مثلِ من، از این فکرِ اشتباه درآورده. حالا بلاگفا، همه چیز را روشن کرده! البته همین‎جا بگویم ها، بلاگفا برای خودش همه چیز را روشن کرده؛ برای ما هم یک چیزهایی این گوشه و کنار روشن شده. بله! قضیه‎ی سِروِر، خیلی خیلی پیچیده است. گفته بودم که یک شک‎هایی کرده بودم؟ آهان! گفته بودم. حالا و آن موقع که روزها و شب‎های زیادی سلول‎های خاکستری‎ِ بیچاره‎م را زحمت داده‎ام و فکر کرده‎ام، می‎بینم بلاگفا و پرشین، موقعِ آپدیت کردن سرورها، شباهت‎های عجیبی با یک کشورِ درگیر جنگ یا کودتا یا شورش داخلی یا از این قبیل چیزها، دارند. خوب از کجاش برایتان بگویم؟ یکی این که  یکدفعه، یک روز یا یک شب که از خواب بلند می‎شوید و می‎روید تا سری به پنلِ مدیریت‎تان بزنید، می‎بینید که بله، جا تر است و بچه نیست. مثل اینکه یکدفعه بروی ببینی ساختمانِ محلِ کارت رفته هوا! یا می‎روی بازار تا گوجه بخری و می‎بینی گربه هم آن‎طرف ها نمی‎چرخد. دوم اینکه، هیچ معلوم نیست که کی به کی‎ست. یعنی همان که گفتم؛ نمی‎فهمی از کجا خورده‎ای. نمی‎فهمی مقصر کیست و یقه‎ی کی را باید بگیری، تا زه اگر زورت برسد که بگیری. آیا اصلا می‎شود یقه‎ی کسی را گرفت؟ امروز اینجا، فردا روزِ قیامت؛ نمی‎شود که گناهِ کسی را بشوریم. بعدش هم اینکه، عموما تو تمام این‎طور قضایا، تمام مردم عادی یا به قولِ خودمان همان کاربرها، به معنی واقعی، سِرویس می‎شوند. از این شباهت‎ها کم نیست، اما همان‎طور که احتمالا خودتان تا حالا بو برده‎اید، حرف زدن از خیلی‎هاشان، "در این مقال نمی‎گنجد!". سرِتان را بیشتر از این درد نیاورم. این عقلِ ناقصِ ما هم فهمید که آپدیت کردن سِروِر، اصلا مثلِ عوض یا جابجا کردن پوشکِ بچه نیست. قضیه، یک چیزی تو مایه‎های دست به دست شدنِ قدرت تو یک کشور است. یا اگر بهتر می‎دانید، کشمکش برای این عوض شدن‎ها. دیگر خودتان خوب می‎دانید که وسطِ این طناب کی نشسته است. اینطور شد که به آن سوالِ فلسفیِ سنتی خودم، یعنی"وقتی از سِروِر حرف می‎زنیم، از چه حرف می‎زنیم؟"، اینطور جواب دادم: "وقتی از سِروِر حرف می‎زنیم، احتمالا از سَروَر حرف می‎زنیم". 

 

....................................................................................................

پی‎نوشت(1): رابرت دنیروی عزیز، به عنوان بزرگترین بازیگر تمام دوران‎ها انتخاب شد! می‎خواستم یک پُستی برایش بگذارم، اما این پرشین‎بلاگ، عکس‎ها را آپلود نمی‎کند که نمی‎کند! بعد هم به نظرِ شما، می‎شود پست تبریک برای دنیرو، بدنِ عکس باشد! زبانم لال!

پی‎نوشت(2): امروز فهمیدم بازیگرِ زنِ موردِ علاقه‎ی دنیرو، با من یکی‎ست(یعنی دستِ کم یکی از زنانی که بازی‎شان را دوست دارم)! به نظرم این خیلی چیزِ مهمی باشد؛ به دلایلی، مهم‎تر از یکی بودن بازیگران مردِ موردِ علاقه!

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳۱

در کفایتِ کلمه

 

1)

27 مارس:

دیگر قدرتم برای جمله دیگر کفایت نمی کند. بله، کاش مساله کلمات بود، کاش کافی بود که کلمه روی کاغذ بیاید و آدم می توانست با وجدان آرام از این که آن کلمه را با وجود خودش به تمامی سرشار ساخته دنبال کارش برود.

(از یادداشتهای کافکا. یادداشت 27 مارس 1910)

................................................................................................................

2)

"آن غروبِ خزانیِ رفتنِ تو"؛

هنوز

کاری از کلمات برنمی‎آید

(9 اسفند 1392)

........................................................................................................

پی‎نوشت: بلاگفا، هنوز داره "سِروِرهاش" رو آپدیت میکنه!!!!!(هرچند پرشین هم حالش چندان سرِ جا نیست) حالا باید از خودمون بپرسیم، "وقتی از سِروِر حرف می‎زنیم، از چه حرف می‎زنیم"!. مطلب بعدی، در مورد همین خواهد بود

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸

شعری برای قوچ و خوابِ بلند

آه!

از شعرِ کاهلِ سربه‎هوا!

قوچی در سَرَم

علفِ خاطره می‎خورد،

شاخ به جهان می‎زند.

جهانم زخم برمی‎دارد.

خونین و مالین؛

برمی‎دارد آواره‎ی خیابان‎ می‎شود

و دواخانه‎های جهان، یکی یکی.

دستِ آخر،

روزی دراز به دراز می‎افتد

پای‎اش

رو به قبله‎اش اِوِرِست،

آرام  و بلند می‎خوابد.

(20 اردیبهشت نود و چهار)

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱

تو هم شرابِ خودی هم شراب‎خواره‎ی خود

فیلمِ "مردى پرنده‎ای"، اثر الخاندرو گُنزالِز ایناریتو، ار آن فیلم‎های نیست که بشود به راحتی در یک جمله یا یک متن توضیح داد که درباره‎ی چیست. اساسا، کارهای ایناریتو، تا آن‎جا که من دیده‎ام همه این ویژگی را دارند. از طرفِ دیگر، در موردِ برخی از جنبه‎های سینماییِ فیلم، تا اندازه‎ی قابل قبولی، مطلب نوشته شده. از این رو، برای اینکه مطالب مکرر نشود، من می‎خواهم اینجا بیشتر از دیدگاهی به فیلمِ مرد پرنده‎ای نزدیک شوم که کمتر از آن گفته شده و در خلال متن، برخی حرف‎های فرعی‎ام را هم بگویم.

در این فیلم، شخصی که در سال‎های گذشته بازیگر فیلم‎های عامه‎پسند "مردِ پرنده‎ای" بوده، قصد دارد تا با به رویِ صحنه بردن نمایشنامه‎ای اقتباسی، از داستانِ مشهور "ریموند کاروِر"، یعنی "وقتی از عشق حرف می‎زنیم، از چه حرف می‎زنیم"، شهرتِ خود را دوباره کسب کند و محبوبِ مردم و مخاطبان قرار گیرد. ایناریتو، در ادامه‎ی روایتِ فیلم نشان می‎دهد که شخصیتِ اصلی فیلم(توماس ریگان)، بیش از اینکه در گیرِ این باشد که خودش را به مخاطبان ثابت کند، به دنبال این است که به خودش این امر را ثابت کند که هنرمندی تواناست. در واقع، ما به عنوان بیننده، با دو داستان مواجهیم؛ یکی داستانِ شخصیتی که می‎خواهد خودش را با اجرای موفقی از یک اقتباس ثابت کند و و دیگری، داستانی که خودِ شخصیت، هرچه داستانِ بیرونی فیلم(که پیشتر اشاره کردم) جلو می‎رود در آن گرفتار می‎شود.  این داستانِ دوم، یا لایه‎ی عمیق‎تر داستان، این است که رفته رفته، توماس ریگان متوجه می‎شود که انگار داستانِ نمایشنامه‎ای که نوشته، گرهِ زندگی شخصیِ خودش است. ایناریتو، با هنرمندی تمام، این دو لایه را در تنه‎ی فیلم ایجاد کرده و از یک جایی به بعد، این دو داستان، همپوشانیِ کامل ایجاد می‎کنند.

در ادامه‎ی بحثِ هم‎پوشانی داستانِ بیرونی و درونی فیلم، می‎خواهم این را بگویم که، تمامِ گفتگوها بینِ شخصیت‎ها و اتفاقات و حواشی‎ای که پیرامونِ نمایشِ آن نمایشنامه‎ی اقتباسی در فیلم دیده می‎شود، استعاره‎ای از شرایط واقعیِ تمام شخصیت‎های فیلم است؛ چه شخصیتِ اصلی‎، چه دحترش و چه همکارانش. در باب این بحث، به خصوص به گفتگوهایی که بینِ توماس ریگان و مایک شاینر(یکی از بازیگرانِ آن تئاتر) توجه کنید. ایناریتو بیشترین بارِ انتقالِ حرف‎هایی که می‎خواسته به مخاطب بگوید را، به دوشِ همین مایک شاینر انداخته. شاینر به صورت مستقیم و ریگان با زندگی و جدال‎های درونی‎اش با خودش، دنیایی که ایناریتو ساخته را به بیننده نشان می‎دهند.

کاروِر در داستان‎های خود برای توصیف یا تعریف واقعه یا موقعیتی معتقد به این است که هر چیزی، همان‎طور بیان شود که هست(ایناریتو نیز، در گفتگوی بینِ شخصیت‎ها، دلبستگی خود به این سبک کاروِر را، جا به جا، به ما نشان می‎دهد). اینجاست که در داستان‎های کاروِر(به ویژه همین داستانی که فیلم به نوعی بر محور آن می‎چرخد؛ یعنی «وقتی از عشق حرف می‎زنیم از چه حرف می‎زنیم»)، "واقعیت" و "حقیقت"، همیشه از موضوعات بنیادی هستند. به عقیده‎ی من، ایناریتو در این فیلم، بر طبقِ همان شیوه‎ی کاروِر، از طریقِ روبه‎رو کردن شخصیت‎هایش با "واقعیت" تمام و کمال، آن‎ها را به سوی دریافت حقیقت می‎برد. روبه‎رو شدنِ شخصیت‎ها با واقعیت، همان "نشان دادن واقعیت" به بیننده است. این که شخصیت‎ها و مخاطبانِ فیلم، با حقیقت روبه‎رو می‎شوند یا نه، یا اینکه از منظرِ ایناریتو، حقیقت چیست و چگونه است، بحثی جداگانه است و قصد ندارم به آن بپردازم. چرا که به نظرِ من، این موضوع، چیزی‎ست که هر بیننده‎ای باید با نگاه و شیوه‎ی خودش، این مهم را در این فیلم دنبال کند.

موضوعِ دیگر، پیچیدگی "واقعیت" از دیدِ ایناریتو است. شخصیتِ اصلی فیلم، همان‎طور که در دیالوگی که در نمایش دارد، در زندگیِ شخصی خودش هم، این دیالوگ را با خودش می‎گوید(یا در واقع از خودش می‎پرسد) که "آیا من وجود دارم؟ من کی هستم؟" برای بهتر به تصویر کشیدن این پیچیدگی، دوربینِ ایناریتو، حرکتِ شخصیت‎ها را در راهروهای تودرتو و تاریکِ سالنِ نمایشی که درآن به سر می‎برند، دنبال می‎کند. راهرو‎هایی که به نوعی در نقاط عطفی از فیلم، معمولا به خیابان، پشتِ بام، به عنوان استعاره‎ای از واقعیتِ دنیای بیرون ختم می‎شوند.

من هم مانندِ بیشتر دوستانم، این فیلمِ ایناریتو را به اندازه‎ی شاهکارهایِ دیگرش مثلِ gr21 یا "بابِل"، دوست ندارم اما این فیلم را هم شاهکارِ ایناریتو می‎دانم. یکی از دلایلِ شخصی‎ای که برای این عقیده‎ام دارم، این است که ایناریتو در این فیلم، با جسارت و جرات، در راه و شیوه‎ای قدم برداشته که تا پیش از این در کارهایش دیده نشده. در واقع همان‎طور که شخصیت اصلی داستان، با اقتباس کردن از یک داستان -که بسیار مشهور است ودرباره‎ی آن زیاد حرف زده شده است و به نوعی همه به آن حساس هستند- و به رویِ صحنه بردنِ آن، ریسکِ بزرگی کرده، ایناریتو هم همین ریسک را در فیلمِ خود کرده. فیلمی که دستِ کم از دو جنبه‏‎ی مهم، سبک و کارِ جدیدی را -دستِ کم در دنیایِ فیلم‎سازیِ خودش- ارئه کرده است.

اول، تلفیقِ "واقعیت"، به آن معنی‎ای که پیش‎تر گفتم، با خیال. در فیلم، از زبان یکی از منتقدان تئاتر، از نمایشی که ریگان تامسون در نهایت بر روی صحنه می‎برد، به عنوان سبکِ "سوپر رئالیسم" یا می‎شود. چیزی شبیه به همین، خودِ ایناریتو در فیلم به کار برده، که به نظرِ من، به نوعی جا انداختن و به کار بردن "رئالیسم جادویی" در بدنه‎ی یک فیلمِ سینمایی‎ست(صحنه‎های آخرِ فیلم را به یاد بیاورید). جنبه‎ی دوم، سهمِ زیاد و پیش‎برندگی "دیالوگ‎ها" در پیش‎بردِ روایت در این فیلم نسبت به سایر کارهای ایناریتو-  است.

احتمالا برای دنیایِ بیرون، ما، زندگی‎مان، دردها و خوشی‎هایمان، شوخی‎ای بیش نیست، اما برای خودمان چه؟ در این فیلم، بیشتر از آنکه تقابل واقعیتِ ما با دنیایِ بیرون مساله‎ی اساسی باشد، تقابل "واقعیت"ِ ما با "حقیقت"‎ ماست. یا تقابل ما، با خودمان مساله‎ی اصلی و هزارتویی‎ست که باید حلش کنیم و از آن بیرون بیاییم.

 

عنوان، از شعری از حسینِ منزوی. در زیر بخوانید این شعر را:


درون آینه ی روبرو چه می بینی ؟! //  تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی ؟!
تویی برابر تو چشم در برابر چشم // در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی ؟

تو هم شراب خودی ، هم شراب خواره ی خود // سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است // و باد می بردش سو به سو چه می بینی؟

 

.............................................................................

پی‎نوشت(1):

درباره‎ی فیلم، این یادداشت را هم می‎توانید بخوانید. یادداشتی که در وبلاگِ سینما یعنی زندگی نوشته شده و دوستِ دیگرم کامران(نویسنده‎ی وبلاگ سینما برای سینما) هم کامنت مفصلی برای آن نوشته است. اگر مشتاق بودید، در بحث‎های احتمالی‎ای که درخواهد گرفت هم شرکت کنید؛ خوشحال خواهم شد.

پی‎نوشت(2): بازیِ بازیگرانِ فیلم عالیست. در کنارِ مایکل کیتون که در نقشِ اصلی خوش درخشیده، ادوارد نورتون هم در نقشِ "مایک شاینر"، بازی عالی‎ای کرده. من در کل بازی این آدم را دوست دارم. مثلِ بازیش در فیلمِ "باشکاه مشت زنی" دیوید فینچر..

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦

کوندرا، با تپانچه‎ی ادبی‎اش، پنج هجا شلیک کرد

میلان کوندرا وقتی این پرسشِ نقادانه‎ی کهن را می‎شنود که:«آیا رُمان مرده است؟» تپانچه‎ی ادبیِ خود را بیرون می‎کشد و پنج هجا شلیک می‎کند:دُ-نی-دی-دِ-رو*(دونی دیدِرو).

دیدور زاده شده‎ی در سال 1713 و درگذشته به 1784، بسیار کارها کرد و همه را هم به خوبی. ویراستار دایرة‎المعارف، نظریه پرداز تئاتر، بنیان گذار نقدِ نوین ادبی و هنری، فیلسوفِ ماده‎گرا(ماتریالیست)؛ و اگر این همه بس نیست، رایزن کاترین روسیه. دیدرو، چنان که "خوزه امیلیو پاچکو" می‎گوید، بیکران است. دیدرویِ بیکران، رمان نویس بود و به عقیده‎ی کوندرا، بزرگترین سرمشقِ ]او[ در این رمان نه تنها از امکانات خود ه کمال سود نجسته، بلکه هنوز باید در راه‎های کشف ناشده یا فراموش شده پرسه زند، به نداهای خفته گوش فرا دهد و همه‎ی امکانات خود را به عرصه‎ی شوخ طبعی و نقد، حکایت پردازی، بذله گویی، نوآوری خلاق بهره گیری از امکانات بی پایان "هنر تلفیق‎گر". این فراخوان برای بسیج امکانات رمان-خطر کردن، کشف کردن و ادراکِ فزاینده‎ی واقعیتِ بی پایان- اگر کسی گوش شنوا داشته باشد، در داستان‎های "دُنی دیدرو" شنیده می‎شود.

............................................................................................

 

متنِ بالا، از مقاله‎ای تحت عنوانِ "دو قرنِ دیدرو"، نوشته‎ی کارلوس فوئنتس بزرگ انتخاب شده است(فوئنتس، دوستیِ عمیقی با کوندرا داشته و در موردِ نوشتن و دنیای ادبیات داستانی، روزها و شب‎ها با هم به بحث می‎نشسته‎اند). مشخصات کتابی که این و چندین مقاله‎ی عالیِ دیگر از فوئنتس را در خود دارد، در پایان یادداشت می‎آورم.

اما چرا این متنِ کوتاه را اینجا آوردم:

در کامنتِ پستِ قبل، صحبت با دوستِ خوبم(نویسنده‎ی وبلاگ رویِ خطِ استوا)، به امکانات ادبیات و بی مرزیِ نویسنده‎های این عرصه و آزادی در آن‎ کشیده شد. همچنین، دو تا دیگر از دوستان، یکی "ساموراییِ عزیز، و دیگری، نویسنده‎ی وبلاگ "عطرِ تلخِ دارچین"، علاقه‎ی خاصی به رمان‎های "میلان کوندرا" دارند. علاوه بر این، دارچین، روزی پستی درباره‎ی یکی از رمان‎های کوندرا نوشته بود و من آن‎جا بهش قولِ ضمنی‎ای دادم که مختصری از اندیشه‎ی "کوندرا" در باره‎ی رمان را در قالب یک پست، بیاورم. چون آن‎جا به دارچین گفته بودم که من شیفته‎ی نظریات و دید عمیقِ کوندرا، به ادبیات داستانی و به ویژه "رمان" هستم. خلاصه، عجالتا این دلایل باعث شد امشب سراغ کتاب بروم و این متنِ کوتاه را از آن بیرون بکشم. اگر فرصت دست داد، چکیده‎ی مطالب این مقاله را، در قالبِ پستی، بعدها اینجا می‎نویسم.

در نتیجه‎ی حرف‎های بالا، این پست را به دوستانم "سامورایی با شمشیرِ چوبی"، "عطرِ تلخِ دارچین" و "رویِ خطِ اِستِوا" تقدیم می‎کنم. امیدوارم بپسندند. در ضمن اگر چکیده‎ی مقاله، خواهان و طرفدار زیادی داشت، نوشتنش در اینجا، در اولویت پست‎ها قرار خواهد گرفت.

.............................................

* دُنی دیدرو(Denis Diderot)

مشخصاتِ کتاب:

خودم با دیگران

کارلوس فوئنتس

ترجمه‎ی عبدالله کوثری

نشر قطره. چاپ اول 1372

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۳

رفیق، روبه قهقراییم یا بهبودی؟

"کورت جونیور وونه‎گات" را دوست‎داران ادبیات داستانی در کشورمان، خوب باهاش آشنا هستند؛ با این پیرمرد خوش مشرب. متن زیر، یکی از نامه‎هایی‎ست که "وونه‎گات" به یکی دوستانش نوشته و در آن نگاه حساس طنازانه‎اش را به مسائل جامعه و زندگی می‎بینم، که هم آدم را .به خنده وامی‎دارد، هم اندوه... با هم بخوانیم و لذت ببریم:

.

.

بارن استیبل، نیویورک

به: ناکس برگر

ناکس عزیز

بگو ببینم اوضاع روبه بهبود است یا قهقرا؟

مشکل این روزهای من یک مشکل خیلی نیویورکی است: این که چگونه میان مایه‎گی خودمان را در معرض قضاوت عمومی قرار بدهیم. یک نمایش نامه نوشته‎ام که یک عده فکر می‎کنند بی‎نهایت خنده‎دار است و یک عده دیگر فکر می‎کنند به لعنت خدا نمی‎ارزد. زندگی من(در سی وسه سالگی) به یک ریسمان نازک بند است. آن نمایشنامه لعنتی باید اجرا شود اما انگار نمی‎شود.

خواهرم به خاک سیاه نشسته، منظورم دقیقا خاک سیاه است؛ در سی‎وهشت‎سالگی، و می‎گوید که دیگر از جنبه‎های مثبت و انسان‎ساز فقر و ناامیدی خسته شده است؛ من هم همین‎طور.

دیشب دو سه تا از داستان کوتاه‎های "ماکسیم‎ گورکی" را خواندم و شالوده اصلی هردویشان این بود که دهاتی‎های شرور و بدکار، به خاطر   ی‎عدالتی اجتماعی است که شرور و بدکار می‎شوند. در یکی از داستان‎ها یک دهاتی بدجنس، دزد، دروغگو، حریص و طماع چنان در بهشت کارهایش را توجیه می‎کرد که عیسی مسیح را به گریه انداخته بود. خب من که در داستان‎های خودم به این جور تئوری‎های غیر مسئولانه تن  نمی‎دهم ولی در نامه‎هایم اتفاقا توصیه‎شان می‎کنم. خدای من! ناکس، به نظرت نسل داغان حقیری نیستیم؟

رکود، جنگ، سلاح اتمی و پست فطرت‎هایی که انگار تا ابد به حیات‎شان ادامه می‎دهند تا موسسه‎های بزرگ‎تری بسازند و در آن بدون درد و خون‎ریزی مغز جوان‎ها را اخته کنند.

گاهی نامه‎هایی دستم می‎رسد که این جور شروع می‎شوند:"قلم را در دستانم می ‎گیرم و....." و فرستنده‎شان یارویی‎ست که انحصار نصب نرده وحصار را در منطقه "کی وست" دارد؛ او هم می‎خواهد نویسنده بشود.

ارادتمند تو

کورت

 

 

پی نوشت: متن نامه از مجله زیر است:

همشهری داستان

شماره چهل وهشتم. مهرماه 1393.

ترجمه نامه از: بهناز شیرمحمدی

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۱

فاخر؛ مردی که می‎خندد

فاخر، کمی شیرین می‎زند. یعنی منظورم این است که شیرین عقل است. البته از آن‎هاییش نیست که از قیافه‎ش بشود فهمید. تا وقتی حرف نزده، یا کارِ خاصی نخواهد انجام بدهد، کسی متوجه‎ش نمی شود. مثلا اگر کسی در خیابان در حالِ قدم زدن ببیندش، احتمالا فقط با خودش فکر می‎کند یارو دست و پا چلفتی‎ست. امروز داریم با باقر، برادرِ فاخر، می‎بریم‎اش یک جایی تا مرد شود. آخر او با این که تقریبا سی و چهار پنج سالی دارد، هنوز پسر است. تو تاکسی نشسته‎ایم و من با فاخر شوخی‎های کم و بیش رکیک می‎کنم. از بدنِ دخترها برایش می‎گویم... هم خوشش می‎آید هم کمی خجالت می‎کشد و بلند بلند می‎خندد. به جز چیزهایی خیلی کمی که ناراحتش می‎کند، مثلِ اینکه جلویِ رویش از باقر بد بگویی کنی یا با انگشت قلقلکش بدهی، تقریبا به همه‎ی چیزهایی دیگر می‎خندد، اما پای چیزهایی که واقعا خوشش می‎‏آید یا خیلی خجالت می‎کشد که وسط بیاید، خنده‎اش از مرزِ قهقهه می‎زند بالا.

 ده دوازده روز پیش، طبق معمول با باقر قرار گذاشته بودیم عصر که کار هردومان تمام شد، با هم برویم بیرون و چرخی بزنیم. مثلِ همیشه سیگاری دود کنیم، حرف بزنیم و الخ. هر دو سه روز در میان همدیگر را می‎بینیم. بعدِ این همه سال رفاقت، تا دیدم‎اش، فهمیدم که فکری‎ست. بدجوری هم فکری بود اما سعی می‎کرد هیچی بروز ندهد. همین طور که بی هدف خیابان ها را رد می‎کردیم، حرف را طوری کشاندم که سرِ حرف را باز کنم تا بگوید دوباره چه درد جدیدی افتاده تو زندگی و جانش. گفت مدتی‎ست که فاخر را می‎بیند که خیلی بیشتر از قبل با خودش وَر می‎رود. گفت مدتی‎ست که بیشتر از همیشه بهم می‎گوید که کِی برایش زن می‎گیریم. دِلش برای فاخر می‎سوخت. گفت آخر وقتی یک چیزی را می‎فهمد و می‎خواهدش، چرا نباید بهش برسد؟ خودش خوب ملتفت بود که اصلا قضیه‎ی زن گرفتن برای فاخر منتفی بود. خوب می‎دانست پدرش زورش به بیماریِ خودش هم نمی‎رسد، چه برسد به اینکه به فکرِ فاخر هم باشد. من هم همه‎ی اینها را می‎دانستم. وقتی باقر را آنطور درمانده و بیچاره دیدم، به خودم گفتم معطل نکن پسر. باید حرف بزنی. با خودم گفتم بعضی وقتها باید یک کاری بکنی حتی اگر بعدا اشتباه از آب دربیاید. دیدم باقر انگار چشمه‎ی مغزش خشک شده باشد، هیچ چیز به ذهنش نمی‎رسد. فکرِ پدرش، خرج خانه، کارِ خودش که یک استثمار به تمام معنا بود اما مجبور بود فعلا ادامه‎ش بدهد. هر آدمی یک توانی دارد خوب. بعضی وقت‎ها انگار دیگر نمی‎کِشد. آن روز باقر، توی همچین وضعی بود . بهش گفتم چرا نمی‎آیی ببریم‎اش یک مکانی، خودش را خالی کند و خلاص. باقر نگران بود که مبادا به قولِ معرف مزه‎اش برود زیرِ دندان‎اش و دیگر نشود کاریش کرد. گفتم فکر نمی‎کنم اینجوری بشود. حالا باید یک کاری بکنیم، وقتش نیست که زیاد فکر کنیم، گناه دارد این بنده خدا. فوق فوقش اگر بعدا باز بهانه گرفت، هر از گاهی می‎آوریم‎اش.

تو تاکسی، بینِ باقر و فاخر نشسته‎ام و دارم با شوخی و جدی، فاخر را کمی ملتفت می‎کنم که قرار است کجا برویم و چکار کنیم. هر چه بگویی و هر کاری که بگویی بُکن، فاخر بی بروبرگرد می‎گوید:«باشه». یکی از آن "باشه"های مشهورش. وقتی اینطوری بلند بلند می‎خندد، کیف می‎کنم. به فاخر می‎گویم:« باقر آدمِ نامردیه، واسه چی دوسِش داری؟» از دستم ناراحت می‎شود، سریع قیافه‎ش می‎رود توی هم و می‎گوید:« دوسش دارم. داداشمه.» می‎رسیم خانه‎ی "خاله"× و من زنگ را می‎زنم. می‎خواستم بگذارم‎اش برای حوالیِ ساعت شش و هفت که هوا هم کمی خنک تر شود، اما یارو خاله‎هه،همان صاحب کار، گفت امرزو فقط ساعت 4 می‎توانیم برویم. می‎رویم تو. سه تا اتاقِ تکی دارد و یک هال کوچکِ چهل پنجاه متری. وقتی ندارند که ما بخواهیم تلفش کنیم.

به باقر می‎گویم:«خیالت راحت. تو فقط اینجا بشین. خودم می‎برمش تو اتاق و بهش میگم چیکار کنه. چه قدر "تِرا" بهش دادی؟»

-«نصفِ یه پنجاه»

-«بابا کم دادی باقر. اصلا بعید میدونم اثری روش بذاره.... حالا بیخیال... درستش میکنیم»

باقر و خاله توی حال می‎نشینند و من فاخر را می‎برم تو اتاقی که فاحشه‎ آنجاست. بهش نمی‎خورد زنِ بدی باشد. یعنی بعید می‎دانم از آن سلیطه ها باشد. شرط می‎بندم بیشتر از بیست و پنج ندارد. خوشکل هم هست. چشم‎هاش انگار بین قهوه‎ای و عسلی مدام دارد تغییر نرگ می‎دهد. یا شاید هم مخلوطی از این دو تاست. صبحی به خاله تاکید کردم و گفتم که موردمان معمولی نیست و کسی را بگذارد که ملاحظه کار باشد. با فاخر حرف می‎زنم و بهش می‎گویم چی به چیست. به فاحشه هم میگویم که قضیه از چه قرار است. هیچی نمی‎گوید. فقط سری پاین می‎آورد که انگار یعنی "باشه. فهمیدم."

گرمای هوا  آدم را کلافه می‎کند. با خودم می‎گویم این فاحشه چطور تو این هوا چند تا مشتری را رواج می‏‎دهد. مرداد ماه، شیراز یک پارچه جهنم می‎شود و کولرهای آبی اصلا زورشان به گرمیِ هوا نمی‎رسد. برمی‎گردم تو هال. "خاله" برایم چایی می‎ریزد و تعارفی می‎کند. سیگاری در می‎آورم و به باقر هم یکی می‎دهم. چایی را آرام آرام می‎خورم و به سیگارم هم پکی می‎زنم. عرق از صورتم چکه می‎کند. دو تا دکمه‎ی بالای پیرهنم را باز می‎کنم. صدای خنده‎های خفیفی از فاخر به گوش می‎رسد و بعضی وقتها احساس می‎کنم زمزمه‎ای هم می‎شنوم که مثلِ غر زدنِ زنی‎ست که دارد خانه‎ی نامرتبش را تمیز می‎کند ازش می‎نالد، اما در اصل از خودِ زندگی‎اش خسته و بیزار است. پشت بند سیگار اولی، دومی را هم آتش می‎زنم و کامِ دوم را دارم می‎گیرم که صدایِ خنده‎ی فاخر بلند می‎شود. اول خنده است و بعد همان قهقه‎ی مشهور. بینِ صدایِ قهقه‎ی فاخر، صدای اعتراض فاحشه هم بلند شده. همه سرمان ناخودآگاه می‎چرخد طرفِ اتاق و بهت زده یکی دو ثانیه گوش می‎دهیم. صدای قهقه‎ی بلند و نوسانیِ فاخر بند نمی‎آید. سیگار را می‎گذارم تو زیر سیگاری و می‎روم طرفِ در. هنوز دستم به دستگیره نرسیده، فاحشه در را باز می‎کند و چشم تو چشم می‎شویم. لاکردار یک جوری آدم دوستش دارد. فقط دامنی پوشیده و شلخته چادری انداخته دورِ شانه‎اش. تا می‎آید حرف بزند می‎پرم وسط حرفش و می‎گویم:«چی شده؟ واسه چی می‎خنده؟؟» فاحشه بگویی نگویی داغ کرده می‎گوید:« از خودت بپرس.... بابا این داداشت اصلا حالیش نیست چی به چیه... فقط بلده بخنده...»

«می‎خنده؟! خوب بخنده، چه اشکالی داره؟... تو کارتو بکن و پولو بگیر»

« تو هم اصلا تو این دنیا نیستیا!! من میگم این یارو از خنده داره می‎ترکه... تا اومدم برم سرِ اصل مطلب یه دفعه زد زیرِ خنده. مدام با دست اشاره می‎کنه و یه چیزی با خودش میگه و میخنده... میفهمی؟ بابا بهزیستی که باز نکردیم...»

بدون معطلی می‎روم تا ببینم فاخر چه مرگش شده. هنوز قهقهه ادامه دارد. همین طوری لُخت وسطِ اتاق نشسته و دارد می‎خندد. باقر هم می‎آید تو. نمی‎دانم این بنده خدا چه دارد می‎گوید. هم دمقم از قضیه، هم از خنده‎ش دارد خنده‎م می‎گیرد. باقر که می‎فهمد فاخر دارد چه می‎گوید، وسطِ اخمش یک دفعه می‎زند زیرِ خنده. غلط می‎زند رویِ زمین. می‎گویم:« بابا جریان چیه... الان با تیپا میندازنمون بیرونا.. بگو بینم جریان چیه؟»

باقر کمی جلوی خنده‎اش را می‎گیرد و می‎گوید:« داره می‎گه "..." زنا این بود؟!... تا آل و اوضاع طرفو دیده خنده‎ش گرفته... بدبختی داریما!» همین طوری می‎خندد و من هم یک دفعه خنده‎م می‎گیرد. حالا فاخر را می‎گویی، کم کم خنده‎اش بند آمده و انگار دارد با خودش یک چیزی زمزمه می‎کند. با صدای "صاحب کار" به خودمان می‎آییم. تو دهانه‎ی در ایستاده و کاردش بزنی خونش در نمی‎آید. برمی‎گردم به فاحشه می‎گویم:«شرمنده... این بنده خدا دستِ خودش نیست... بعضی وقتا، یه دفعه از یه چیزی خنده‎ش می‎گیره و وِل نمیکنه...الان باهاش صحبت می‎کنم درست می‎شه... خیلی طول نمی‎کشه. خودت یه جوری زود سر و تهِ قضیه رو هم بیار...»

فاحشه یک جورِ تمسخر آمیزی می‎گوید :«"سر و تهِ قضیه به هم اومده" عزیز... خودِ داداشِ دسته گُلت کارو تموم کرد... فقط بدیش اینه گند زده به فرش...»

می‎گویم:«یعنی چی تموم شده؟؟ من این پولو بهت دادم که اینو مرد کنی... حالا بیشتر طول کشیده؟ باشه.. پولشو میدم... تازه هنوز ده دقیقه هم نشده»

از روی کلافگی سرش را به این طرف و آن طرف می‎چرخاند می‎گوید:«آقا جون، ملتفت نیستیا!! میگم دادشت "شُده"! حالا فهمیدی؟ اومدم یکم اولش ماچ و بوسش کردم..تا تنش بهم خورد، همون یکی دو دقیقه‎ی اول کارش رو ریخته رو فرش.... منم متوجه نشده بودم.. داشتم لباسمو درمی‎آوردم نفهمیدم... بعدشم که خوابیدم، یه دفعه زد زیرِ خنده... اشاره کرد اونجا و زد زیرِ خنده... پولتو گمونم حروم کردی»

همین طوری با باقر همدیگر را نگاه می‎کنیم. فاخر هم کاملا ساکت شده و از این دو تا زنی که بالای سرش ایستاده‎اند شرمش شده و با دست پاچگی دارد شلوارش را می‎پوشد. چند ثانیه‎ای می‎گذرد و به باقر می‎گویم:«خوب... چاره چیه... پاشو بریم»

از خانه می‎زنیم بیرون و می‎زنیم به دلِ خیابان تا کمی گشت بزنیم و برای فاخر ساندویچی چیزی بخریم. باقر باز رفته تو فکر. مثلِ فرمانده‎ای که برای پس گرفتنِ شهری که دشمن اشغال کرده کلی نقشه ریخته باشد و یک چیزِ جزئی مثلِ باران یا وزش باد، باعث شده باشد نقشه‎اش عملی نشود و برگردد سرِ خانه‎ی اولش. می‎دانم که باز غصه‎ی فاخر را می‎خورد و مرد نشدنش. می‎دانم که همین حالا به فکرِ پدری مریضش هم هست. به نظرم می‎آید بغض کرده. با فاخر شوخی می‎کنم و می‎خندانمش. می‎روم کنار باقر، دستی می‎زنم پشتِ کمرش و بهش می‏‎گویم:«بیخیال رفیق! این یکی رو خودم راست و ریس می‎کنم... تو فکرش نرو.»

......................................................................................................

× در شیراز، به خانم‎های مسنی که شغلشان پااندازی‎ست -و در واقع صاحب‎کار فاحشه هستند-، "خاله" می‎کویند. 

پی‎نوشت(1): جرقه‎ی نوشتنِ این طرح، از این پستِ دوستِ عزیزم پوریا ماهان(وبلاگِ پوست انداختن) در ذهنم خورد. این متن را تقدیم می‎کنم به او.

یک جورهایی به خاطرِ دعوتِ ضمنی او، این متن را در یک نشست و بدونِ بازنویسی و ویرایش نوشتم و اینجا منتشر کردم. اگر ضعیف بود و خطای زیادی داشت، به بزرگیِ خوتان، قلمِ عفو بکشید، اما حتما نقص ها گوشزد کنید، چون این متن بیش از هرچیز، تمرینی برای نوشتن است.

پی‎نوشت(2): عنوان، نامِ رمانی از "ویکتور هوگو"

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
تگ ها : خرده روایت

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

1)

گمانم شما هم با من موافق باشید که تربیتِ هر نسلی و چیزی که قرار است بشود، ارتباط زیادی به چیزهایی دارد که می‎خواند(قطعا چیزهایی که می‎بیند هم مهم هستند؛ برنامه‎های کودک، فیلم‎ها و... اما اینجا فقط می‎خواهیم کمی درباره‎ی خوانده‎های یک نسل حرف بزنیم). چه در کتاب‎های درسی باشد، چه مجله‎ها، چه احیانا مطالعات آزادی که نوجوان به آن ترغیب می‎شود. اثرِ این‎هایی که نام بردم، مهم‎تر از همه این است که می‎تواند پایه‎هایی(یا بگوییم انگیزه‎هایی) برای مطالعه‎ی عمیق‎تر در سنین بالاتر ایجاد کند.

خوب. بیایید ده، دوازده سال برگردیم عقب. آن موقع، من و بیشترِ خوانندگان این مطلب، احتمالا مثلِ من نوجوان بوده‎اند(یا نهایتا ابتدای سنین جوانی). همان‎طور که گفتم، چیزهایی بوده که آن موقع خوراکِ مطالعاتی من را تشکیل می‎داده. اول از همه، کتابِ درسی بوده. بعد در مراحل بعدی، مطالعات آزاد اعم از مجله و کتاب. راستش آن موقع‎ها، بازار خواندن مجله تقریبا گرم بود. فکر می‎کنم این که تکنولوژی پاش تو زندگی نوجوان‎ها و جوان‎ها باز نشده بود، اثرِ زیادی روی مطالعه از نوعِ مجله و کتاب داشته باشد. خلاصه، آن زمان، هفته نامه‎ای بود به اسمِ "چلچراغ"، که به خصوص در سه چهار سالِ اول فعالیت‎اش، مطالبش در حد قابل قبولی محبوب و در خور توجه بود. در یکی از شماره‎های مجله(سالِ دوم/ شماره 88/ شنبه 2 اسفند)، مطلبی برای سالروز تولد صادق هدایت آمده است. می‎خواهم اینجا مقایسه‎ی ساده‎ای بین مطلبی که یک نوجوان آن موقع برای خواندن داشت، با آنچه که الان در دسترس نوجوانان و جوانان هست داشته باشیم.

در همین شماره‎ی مجله، مقاله‎ای از بزرگ‎مهر شرف‎الدین، مترجم و محقق در بابِ رفتار انسان‎ها با حیوانات آمده(تناقض بینِ حرف و عملِ مردم دنیا، بر اساس برخی آمارها نشان داده شده)، معرفی و مصاحبه‎ای مفصل با یکی از گروه‎های موسیقیِ راک، که آن موقع تقریبا تازه شکل گرفته بوده و یادداشتی  مفصل برای بزرگداشتِ سالروز تولد صادق هدایت، که در آن، هدایت را پدر داستان نویسی نوین ایران معرفی کرده است. حالا ببینید که جوان یا نوجوان آن موقع، چه خوراکِ فکری-مطالعاتی‎ای در دسترس‎اش بوده. از معرفی نویسنده‎ای که باید هر جوان ایرانی که می‎خواهد اهلِ خواندن باشد باید بشناسدش تا معرفی سبک‎های جدید موسیقی و مطالبی پیرامونِ مسائلِ روز کشور و جوانان. البته همین‎جا این را بگویم که بسیاری از مجله‎های ما در گذشته‎ای نه چندان دور تا قسمتی دور، نه تنها از موضوعات جالب‎تری می‎نوشتند، بلکه قلم‎شان هم قوی‎تر بود؛ آخر شما هم حتما قبول دارید که نحوه‎ی گفتن یک "حرف"-اگر  اهیمتش بیشتر نباشد- به اندازه‎ی خودِ حرف اهمیت دارد.

واقعا باید نگران نسل‎های آتی‎مان باشیم. همان‎طور که اوضاعِ نوجوانان متولد 1375 به این طرف(در همین حول و حوش)، الان نگران کننده است. نسلی که کتاب خیلی کم می‎خواند. احتمالا کتاب خواندن و گوش دادن به موسیقیِ خوب(از سبک‎های مختلف؛ به نظرِ من موسیقی خوب زیاد است)، در نسل‎های نوجوان الان یا بعدیِ ما، به نوعی تبدیل به افسانه و خاطره‎ می‎شود، مگر این‎که هم‎نسلان ما(دهه‎ی شصتی‎ها)، که به نظرم دستِ کم از نظرِ مطالعه و آدابِ ادب و ...، در وضعیت نسبتا قابل قبولی هستند، در تربیت فرزندان خودمان این چیزها را در نظر بگیریم. متاسفانه، اگر عملِ آگاهانه و فعال والدین نباشد، نمی‎شود انتظار داشت که فرزندان ما در این بلبشوی تکنولوژی و دهکده‎ی جهانی و گذار فرهنگی، جانِ سالم به در ببرند.

در ادامه، گزیده‎ای از مطلبی که در آن شماره از مجله برای بزرگداشتِ صادق هدایت آمده بوده را می‎نویسم. امیدوارم بخوانید و لذت برید:

 

2)

" صادق هدایت، آن‎قدر شناخته شده و آشنا هست که اجازه‎ی معرفی او را به خودم ندهم. هدایت که در این سال‎ها، به عنوان نویسنده‎ای مرموز و محبوب شناخته شده است، به نوعی از پدران ادبیات روشنفکری مدرن ایران به حساب می‎آید. هدایت همان گونه که زندگی کرد، نوشت، نفس کشید و مرد. بنابراین چیزی بدهکار به این دنیا نبوده و نیست.... او آنچنان اشرافی بر زندگی و تاریخ مردم سرزمینش داشت که حتی دشمنان وی نیز نمی‎توانستند این دانش را انکار کنند. در جای‎جای "بوف کور" ما با مردم شناسی، مکان شناسی و رفتارشناسی نویسنده در بابِ آدم‎ها و سرزمین‎اش روبه‎رو هستیم. از سوی دیگر، هدایت در اعمِ داستان‎ها، هجویات و مقالاتش، به بیان وضعیت مردم ستم‎خورده‎ی کشورش پرداخت. او با طنزِ سیاهش، خشم خود را که ناشی از جهل حکومت‎ها و صاحبان قدرت این کشور بود پنهان کرد و به عمق فاجعه نزدیک شد.

عکسِ معروفی از تشییع جنازه‎ی صادق هدایت وجود دارد که در آن گورکن با تعجب به جمعیت قلیل همراهان اشاره می‎کند. در زیرنویس آمده است که گورکن پرسیده مگر این نعشِ یک نویسنده‎ی معروف نیست، پس چرا فقط یازده نفر پیِ تابوتش راه افتاده‎اند؟.... آن گوکن نمی‎داند که رسمِ مشور ما همین بوده و هست. می‎گویند هدایت در روزهای آخر، با خشم به سرِ خود زده و گفته :« من برای این مردم می‎نویسم. چرا نمی‎فهمند؟»... صادق جان، فهمیدند، اما بسیار دیر و هرگز هم نخواستند این درک را فریاد بکشند.

همه ما می‎دانیم که هدایت، سرچشمه جریانی بود که به ادبیات داستانی مدرن ایران معروف شد. ازسویِ دیگر، جمعیت سورئالیست‎ها، هم زمان با او آرای خود را بیان کردند. در ابتدا آندره برتون، رهبر جریان سورئالیسم، اعتقاد داشت که رمان نمی‎تواند در شکل نظریه‎های سورئالیستی حرکت کند و تنها شعر است که این قابلیت را دارد. بعد از ترجمه "بوف کور" به فرانسه، برتون حرفش را پس گرفت و بوف کور را یک رمان سورئالیستی تمام عیار دانست.

هدایت به ما آموخت که خودمان باشیم و دنیا را از چشمِ دیگری نکاه نکنیم.... اگر نمی‎خواهی روزمرگی تنت و ذهنت را اسیر کند، به مانند هدایت، شاملو، گلشیری، صادقی و... چیزی به دنیایِ خود بیفزا. مطمئن باش خواندن و نوشتن، مکمل هم هستند. پس بخوانیم، بنویسیم و سعی کنیم اگر فریادی داریم، آن را به بلندگوی آدم‎های سیاسی قرض ندهیم..... م.ف.فرزانه، خاطره‎ی زیبایی از هدایت دارد. او می‎گوید روزی من به خانه‎اش رفتم. از پسِ پنجره پسر ی را به من نشان داد و گفت: او هر روز صبح بیدار می‎شود، ساعت‎ها جلوی آینه با خودش وَر رفته و موهایش را شانه می‎کند. بعد با دوستش در این کوچه قدم می‎زند و قسم می‎خورد که مردِ خوبی باشد، خلاف نکند، عاشق باشد و... بعد دوباره به خانه می‎آید، بی هدف می‎چرخد تا بخوابد و روزِ بعد دوباره همین کارها را تکرار کند. فرزانه میگوید: هدایت سری به تاسف تکان داد و گفت: این بلایی‎ست که دارد بر سرِ نسلِ جوان ما می‎آید(می‎آورند) باید از این روزمرگی گریخت."

 

..................................................................................................................

پی‎نوشت(1): خواندن اینجا را از دست ندهید. وبلاگ یکی از دوستان است(میله بدونِ پرچم) که درباره‎ی صادق هدایت، مطالب ارزنده‎ای نوشته است.

پی‎نوشت(2): درباره‎ی هفته نامه چلچراغ و روندِ نزولیِ مجلات و هفته‎نامه‎ی کشورمان هم، اینجا (وبلاگ سرکار خانم مکث) را بخوانید.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٥

دستی که رو می‎شود

 

"یاسوناری کاواباتا"، معتقد بود که بسیاری از داستان‎های خود را، بر پایه اصول شعر کهنِ ژاپن، "هایکو"، بنا نهاده است. داستانِ کوتاهِ "دست" به قلم همین نویسنده، از مجموعه‎ی "خانه خوبرویان خفته"، بسیاری از ویژگی‎های شاخص و مهم هایکو را در خود دارد. اول از همه اینکه معمولا در هایکو، یک نوع غافلگیری، یا ضربه‎ی ناگهانی به خواننده وارد می‎شود. انگار سرایندگان هایکو، طبقِ سنتِ شمشیرزنیِ سامورایی‎ها شعر می‎گویند؛ یک ضربه‎ی کوتاه، سریع و برنده. ویژگی بارز دیگر این است که اساسا هایکو به گونه‎ایست که وقتی شعر تمام می‎شود، انگار تازه همه چیز شروع می‎شود و این وظیفه به خواننده محول می‎شود که کشف و شهود را آغاز کند. این موضوع، کاملا به نوعِ پایان بندی این قالب از شعرِ ژاپنی هم ارتباط دارد. شیوه‎ای که نتیجه‎ی آن این است که بسیاری از خوانندگان در نگاهِ اول، با خود می‎گویند :«راستی این شعر بود؟» یا مثلا چیزی در این مایه‎ها:«این دیگه چطور شعری بود؟ چی می‎خواست بگه؟»

در مقدمه‎ی همین کتابِ "خانه‎ی خوبرویان خفته" آمده که بسیاری از خوانندگان و تحلیل‎گران، معتقدند که کاواباتا، به طور آزاردهنده‎ای داستان‎های خود را ناتمام گذاشته است. خوب، کاملا حق دارند. همان‎طور که پیش‎تر گفتم، اساسا یکی از تکنیک‎هایی که "کاواباتا" به کار برده، یعنی پیروی از شیوه‎ی هایکو، این نتیجه را در بر خواهد داشت.

داستانِ "دست"(که این یادداشت اختصاص به آن دارد)، تمام ویژگی‎هایی که پیش‎تر ذکر شد را به بهترین شکل در خود دارد. اول اینکه شروع داستان، بسیار تکان دهنده و غافل‎گیر کننده است. دختری، دستِ راستِ خود را از کتف جدا می‎کند و آن را برای یک شب به مردی که دوستش دارد قرض می‎دهد. ویژگی دیگر اینکه، اگر لایه‎های اولیِ داستان را کنار نزنیم و خوب به تحلیل نمادهای به کار برده شده و تکنیک‎های استفاده شده در داستان نپردازیم، احتمالا احساس خواهیم کرد که با داستانی کم مایه و سطحی مواجه بوده‎ایم.

جهانی که "کاواباتا" خلق می‎کند، سرشار از "تنهایی"،"تنها ماندگی"(در مورد دختر داستان) و "انزوا" است، اما این‎ها، تنها درون مایه‎ی داستان نیست. بهتر است بگویم این، تنها چیزی نیست که داستان آن را به خواننده نشان می‎دهد. درون مایه‎ی مهم دیگر، نشان دادن "قساوت" آدم‎هاست(اینجا مردِ داستان). کارِ بزرگی که کاواباتا می‎کند، "رو کردنِ دستِ شخصیت اصلی داستان" است. او، قصه‎ی قرض دادن دست را برای ما تعریف کند تا با شخصی آشنا شویم، که تنهایی و انزوا، در وجود و شخصیت‎اش رخنه کرده. انزوایی که آن‎قدر بر زندگی شخص سلطه دارد که او توانایی کنار زدنش را ندارد. هنگامی که هم احتمالا تصمیم دارد این تنهایی را پر کند، قسمتی از وجودِ زنی را برای این کار انتخاب می‎کند. وجودی که احتمالا به خاطرِ پاکی‎اش، وجودِ مرد او را نمی‎تواند بپذیرد. انگار وجود دختر را پس می‎زند و وجودِ جدامانده‎ی دختر، در انتهای داستان، می‎میرد. اما کارِ کاواباتا با شخصیت‎اش اینجا تمام نمی‎شود. شخصیت، در انتهای داستان، تازه آنجا که می‏خوهد خوابِ شیرینی را تجربه کند که تا آن موقع تجربه نکرده بوده، با کابوسی که می‎بیند از خواب می‎پرد و با دستِ خودش_همان که اول بود_ دوباره در دنیای خودش غرق می‎شود. شخصیت می‎فهمد که باید تا ابد در انزوا و کابوس‎های خودش تنها بماند. این‎ها را، از تک‎گویی های درونی شخصیت باید متوجه می‎شویم.

نکته‎ی بسیار مهم دیگر این است که لازم است که خواننده باید به قساوتِ قلبِ شخصیت پی ببرد. داستان، به صورت یک تک گویی روایت می‎شود. همان طور که می‎دانید، تک گویی می‎تواند به صورت بیرونی یا درونی باشد. در این داستان، ما با تک گویی بیرونی شخصیت مواجهیم؛ یعنی انگار برای شخصی که آن‏جا نشسته و در سکوت کامل است، قصه را تعریف می‎کند. اما نکته‎ی مهم اینجاست که این تک گویی، درست است که هیچ گاه به صورت درونی(اصطلاحا حرف زدن شخصیت با خودش) تبدیل نمی‎شود، اما کاواباتا عبارت‎هایی در گفته‎هایِ شخصیت داستان قرار داده تا او، به طورِ ناخواسته خود را لو بدهد. از این نظر، او تک گویی بیرونی را، به تک گویی درونی نمایشی(که عموما در مواقعی به کار می‎رود که از طریق گفتگوی شخصیت با خود، یک نوع فروپاشی ذهنی و شخصیتی برملا می‎شود؛ بوفِ کور صادق هدایت این تکنیک به کار رفته است. نمایشنامه‎های شکسپیر پر از این نوع صحنه‎هاست. همین طور در کارهای ساموئل بکت، فردینان سلین و... بسیار دیده می‎شود) نزدیک می‎کند و اینِ بدونِ شک کار پیچیده و بزرگی‎ست(یک مثال را من می‎زنم: آن‎‏جا که قصه‎ای از زنی را تعریف می‎کند که روزی به مرد علاقه داشته).

............................................................................................................

پی‎نوشت(1): متن داستان را می‎توانید از اینجا دانلود کنید.

این یادداشت، به وبلاگ تمرین نقد و نگاه پیوست شده.

پی‎نوشت(2): در مورد تک‎گویی درونی و تک گویی نمایشی، این مقاله را مطالعه کنید.

پی‎نوشت(3): مشخصاتِ کتابی که حاوی این داستان است، از این قرار است:

خانه خوبرویان خفته

یاسوناری کاواباتا

ترجمه: رضا دادویی

ناشر: آمه. چاپ ششم 1392

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢

زودتر سنگری پیدا کن سرباز!

الف)

1)متنِ زیر، از رمانِ "مرگِ قسطی"(یکی از کتبِ مقدسِ من در جهانِ ادبیات داستانی) از "لویی فردینان سلین"ِ کبیر، انتخاب شده. البته حتما روزی درباره‎ی این داستان خواهم نوشت، اما این زمان بگذار، تا وقتِ دگر:

 

 

" پیکرِ گوئندورِ کبیر، زیرِ تلّی از یاورانش، همچنان خون‎ می‎فشاند... در سپیده دم، مرگ در برابر اوست.":

- دانستی گوئندور؟

- دانستم ای مرگ! از آغاز این روزِ دیگر می‎دانستم.... در قلبم، در بازوانم حتی، در چشمانِ یارانم، حتی در گام‎های اسبم، جاذبه‎ی غمگین و کُندی را حس می‎کردم که به خواب می‎مانست... ستاره‎ی من، میانِ دست‎های یخیِ تو خاموش می‎شد... هرچه بود می‎گریخت! ای مرگ! سخت پشیمانم! عظیم شرمنده‎ام!... این بدن‎های نگون بخت را نگاه کن!... سکوتِ ابدی هم نمی‎تواند شرمم را تسکین دهد.

- در این جهان، تسکینی نیست گوئندور! هر چه هست، افسانه است! همه‎ی مُلک‎ها در رویایی به پایان می‎رسند!

- ای مرگ! اندکی مهلتم بده... یک یا دو روز! می‎خواهم بدانم که بود، آن که به من خیانت کرد..

- خیانت در همه چیز است گوئندور.. سوداها، از آنِ هیچ کس نیست.. به ویژه عشق، تنها گُلی از ندگی‎ست، در باغِ جوانی.

و مرگ آرام بر شهریار چیره می‎شود... دیگر از مقاومت دست می‎کشد... سنگینی از تنش رخت بسته است... آن‎گاه، رویای زیبایی، جانش را از او می‎گیرد... رویایی که اغلب در کودکی می‎دید، در گهواره‎ی پوستین پوش‎اش، در سراچه‎ی جانشینان، در کنارِ دایه‎ی موراوی‎اش، در کوشکِ "رِنه شاه"...

..............................................................................................................

 

2)

امروز صبح، همین که از بدخوابیِ دیشب بلند شدم، صورتم را شستم و رفتم جلوی آینه. داشتم با دست موهایم را صاف می‎کردم که یکدفعه چشمم افتاد به او. او که در رویاهایش زندگی می‌کرد. که یک عمر، آنجا زندگی کرده. انگار هنوز آنجاست، چون هرچه به صورتش دست کشیدم، هیچ حس نکردم.... انگار دستم بهش نرسید. انگار فاصله‎مان خیلی زیاد باشد.

یک عمر آن‎جا بوده. نه به خاطرِ سادگی. نه به خاطرِ خوب یا بد بودن. نه به خاطرِ نقصان یا کمال. قضیه این است که جهانِ واقعی، نسخه‎ی کوچک شده، به شدت ساده شده و به شکلِ غم‎انگیزی، پیش پا افتاده‎ای از جهانِ رویاهای او بوده... با آن چشمانِ سُرخ و خواب آلودش، به فرمانده‎ای می‎مانست، همیشه در میدانِ نبرد. لبخندِ خفیفی، گوشه‎ی لبش نشست، چشمانِ خسته‎اش کمی بسته‎تر شد، گفت:« هر دیداری، به سادگی می‎تواند آخرین باشد، برادر... جز در رویاها» دستی به نشانِ وداع تکان داد و رفت. انگار که در باد غرق شد.

 

3)

به فرمانده  بگویید نگران نباشد! خوشبختانه، سرباز شماره‎ی 5469944277 سنگرِ امنی برای خودش جُسته. چمباتمه زده یا تکیه داده به دیوار، جلوی  قفسه‎ی کتاب‎هاش نشسته... کتابِ داستانی در دست گرفته؛ با چشم و گوشِ باز، دیده‎بانی‎اش را می‎کند.

 

ب)

4)

امروز، روزِ بزرگداشتِ "حضرتِ سعدی‎"‏ست. شعر بهتر از این در دنیا اگر یافتید، حتما نشانی‎ش را به من هم بدهید:

"خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی / چو خیالِ آبی روشن که به تشنگان نمایی

بشُدی و دل بِبُردی و به دستِ غم سپردی / شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فِرستی / چه ازین به ارمغانی،که تو خویشتن بیایی؟"

 

5)

همان بارانِ بهاری!

درونم بهمن‎ها فرومی‎ریزند!

 و "شِرپا"ها* نمی‎دانند

(فروردین 94)

-----------------------------------------------------------------------------------

 * "شرپاها، مردانِ محلیِ نپالی هستند، که به کوهنوردان، در بردن تجهیزات به آخرین کمپِ صعود به اورست کمک می‎کنند. پارسال، 16 شرپا در یک ریزش بهمن جان باختند.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱

باهاش حرف بزن

فیلمِ "با او حرف بزن" درباره‎ی عشق، تنهایی، رابطه‎ی آدم‎ها و عقیده‎ی آن‎ها در مورد این سه مقوله است. شخصیت‎های اصلی فیلم، تقریبا همگی تنها هستند. "پدرو آلمودوار"، در این فیلم  نگاهِ ویژه‎ای به عشق دارد. عشقی که مقید و محدود به عرف و عادت‎های اجتماع نیست. علاوه بر این، این "ویژه" بودن، در آشنایی زدایی که "آلمودوار" از رابطه‎ی بینِ زن و مرد ارئه می‎کند نیز مشخص است. کسی که رابطه‎ی فیزیکی با زن‎ها نداشته، در رفتار و فهمِ خودش از آن‎چه که رابطه‎ی زن و مرد باید باشد، موفق‎‌تر عمل می‎کند(از دیدِ آلمودوار). این را در پرداخت و رفتار شخصیتِ اصلی(بنیگنو) در مقابلِ شخصیتِ مردِ مکمل(مارکو) به وضوح می‎بینیم. اجزاء مختلف فیلم، مثلِ موسیقی متنِ عالی، شعرها و ترانه‎هایی که به موقع مضمونی را مطرح می‎کنند و کدهایی به بیننده می‎بینند، در جهتِ بیان چیزی که فیلم می‎خواهد بگوید، خوب با هم هم‎خوانی و هم‎نشینی دارند. به ویژه چند شعر و ترانه‎ی اسپانیایی که در متنِ فیلم پخش می‎شوند. اگر آهنگ‎های عاشقانه‎ و آرام لاتین را دوست دارید، حتما از سرشاری فیلم از این‎ها لذت خواهید برد. به نظرم فیلم ادای دینی به سینمای صامت نیز هم هست، هم از این نظر که به طور مشخص، به یکی از فیلم‎های صامت به نامِ "عاشقِ خجالتی" در داستان پرداخته شده، هم از این نظر که فیلم به ظورِ هنرمندانه‎ای، به نحوی سکوت‎ را در تنه‎ی خود قرار داده که پیش برنده‎ی قصه و فضا نیز هست.

پرداختِ شخصیت‎ها بسیار خوب انجام شده. ریتمِ فیلم کند است، اما باعث نمی‎شود جذابیتش را از دست بدهد. یکی از تمهیداتی که "آلمودوار" برای از دست نرفتن جذب شدن بیننده به کاربسته، فلش بک(عقب گردهای)‎های زمانی به موقع است، که هم اطلاعات را خوب و به موقع منتقل می‎کنند، هم باعث می‎شوند مخاطب به دانستنِ بیشتر از قصه ترغیب شود(چرا که قصه‎ی فیلم، ساده و تقریبا فاقد پیچیدگی است).

............................................................................................

پی‎نوشت(1): تمام برداشت‎ها و استدلال‎ها درون متن درباره‎ی عشق و روابط زن و مرد و...، مطابقِ نظرِ نویسنده و کارگردان فیلم است.

پی‎نوشت(2): نگاه دیگر دوستان را به این فیلم، می‎تواند در اینجا بخوانید.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦

کسی که سازِ قصه‎اش همیشه کوک است

1)

ماهِ ناتمام می‎خندد

بر کاغذِ سپیدم؛

 از آن‎که برای پرستوها

شعری نگفته‎ام.

میپرسم:«ماهِ ناتمام!

می‎دانی؟

هجرت، رفتن است یا آمدن؟؟»

 و مثلِ فرمانده‎ای شکست خورده

ایوان را ترک می‎کنم؛

باد می‎ماند و کاغذها

.......................................

2)

«شعر،کمر از سایر عناصر این کرده مرموز نیست. یک بیتِ موفق در اینجا یا آنجا نباید باعث شود خودمان را برتر بپنداریم، زیرا چنین ابیاتی هدیه‎ی شانس یا روح است؛ فقط خطاها از آنِ ماست. امیدوارم خواننده در صفحات کتابِ من چیزی بیابد که سزاوار به یاد ماندن باشد. در این دنیا، زیبایی بسیار رایج است...»(بخشی از سخنان حضرتِ بورخس، در دیباچه‎ی کتابِ در ستایشِ تاریکی از مجموعه‎ی هزارتو.)

آرشه‎اش از زمان،

نت‎اش، رویا؛

سازِ قصه‎اش همیشه کوک است؛

بورخِس.

 

((وقتی بورخس می‎خوانم، انگار می‎میرم و دیگر نیستم. به همان خلسه‎گی و خالصی و خوبی)).

....................................................

3)

این آهنگِ کوک را هم، که در وبلاگ این دوست امروز دیدم، دانلود کنید و با شعر و آهنگ کوکِ کوکش، کمی روحتان را جلا بدهید.

از اینجا دانلودش کنید.

شعرِ این آهنگ، مرا یادِ این رباعیِ حضرت ابوسعیدابولخیر می‎اندازد:

گفتی که منم ماه نِشابور و سرا

ای ماهِ نِشابور،نِشابور تو را

آنِ تو تو را و آنِ ما نیز تو را

با ما بنگویی که خصومت زِ چرا؟

....................................................

4)

این بخش‎ها الزاما با هم ربطی ندارند. اما اگر ارتباطی هم بین‎شان دیدید، مایه‎ی خرسندیِ منِ نویسنده است

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۳

زندگی مادر؛ مادر،زندگی

"می‌دانی، امروز فکر می‎کنم سرشت جهان جوری‎ست که شاید بشود با رنگ، امتداد و خطوط، به دست آوردن و از دست دادن، یا هزار طریقه‎ی دیگر، داستانِ زندگی آدمی را، یا نکه‎ای از آن را تعبیر و تصویر کرد."

رویِ لبه‎ی دیوار کوتاهِ تراس اتاقم تو طبقه چهارم. روی نیمکتِ خالیِ خیابان درغروبِ جمعه. نشسته‎ بودم و سیگار می‎کشیدم که حرفِ پوریا، این فکر را توی سرم به دوار انداخت. با خودم فکر می‎کنم:" یا می‎شود با معجونی از این‎ها، یا با یکی‎شان، قصه‎ای برای مادرم نوشت."

پنج ساله هستم. صبح و عصر، هر روزِ خدا، با مادر و مادر بزرگ، می‎رویم شبدرچینی برای گاوِ سیاه‎وسفید. مزرعه‎ی شبدرها، سبز، موهای مادرم سیاهِ، موهای مادربزرگ، جو گندمی. موهای مادرِ مادربزرگ، سپید سپید؛ مادرِ مادر بزرگ زمین گیر و کور. هفت ساله‎ام. تشییع  جنازه‎ی مادرِ مادر بزرگ. با دروغی، من و چند تا از بچه‎های فامیل را، تو خانه‎ی ما نگه داشته‎اند. اما من می‎دانم؛ مادرِ مادربزرگ، رفته است. برفِ بهمن ماه، دارد استخوان زمینِ ده را می‎ترکاند. او، پیرِ همه‎ی روستا بود؛ بیست و هفت ساله‎ام و حالا این را می‎دانم. بیست و هفت ساله‎ام. موهای مادر بزرگ سفیدِ شکوفه‎ی آلو. . موهای مادر، جوگندمی؛ تن‎اش دارد ترک می‎خورد و بیشتر از کار می‎افتد، ارداده‎اش، خش بر نداشته، جلوتر از زمان دارد می‎دود.

موهای سیاهِ سیاهِ مادر، در عکسِ هژده‎سالگی‎ش، افتاده روی شانه‎اش. نور، روی امتداد مواج موهاش می‎رقصد. موهای بازِ خواهر بیست ساله‎ام،  روز وشب، تو روشنا و تاریکیِ خانه بازی می‎کند. روایت را خطی کنم یا غیرخطی؟ چه بروم، چه نروم تو دلِ تونل‎های هزارتوی زمان... چه روایت را به هزار تلاش خطی کنم یا رویِ تنِ موج‎دار زمان و مکان زندگی ماردم سوار شوم، چیزهایی هست که هست. بیست و هفت ساله‎ام و مادر، چیزهایی از تنش را باخته، اراده را هرگز. با خودم خدا خدا می‎کنم "کاش تا همیشه روحش را نبازد". نمی‎دانم. چند آدم عزیز از دست داده و چند عزیز، به جهانش آمده‎اند. چیزهایی باخته، چیزهایی به چنگ آورده. فقط خدا خدا می‎کنم روحش تَرَکی برنداشته باشد. مادر، مثل مادربزرگ و مادرِ مادربزرگ، جهانی را هم ببازد، لب از لب باز نمی‎کند.تنها این را می‎دانم، حتی سال‎های سال بعد، حتی اگر که مثلِ دسته‎ای هیزم خشک گوشه‎ی اتاق، در سکوتِ تمام خودش نشسته باشد، سوختِ گرمای خانه است.

جلو می‎روم و صورتش را می‎بوسم و روزش را بهش تبریک می‎گویم.

............................................................................................

روز زن رو، به همه‎ی زن‎های خوبِ وطنم،کوچک و بزرگ(مادر،خواهر، همسر،دختر)تبریک می‎گم. شاد زی و سبز؛ ای آدم‎های دوست داشتنی

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱

گربه، پیش چشم یک زن

به شخصه، موضوع "زن"، از بُعد تاثیر در داستان و پختگی شخصیت‎اش(یا بالعکس) چه در ادبیات و چه در سینما، هموراه برایم مهم بوده. معمولا هم، در کارهای نویسندگانی که چند اثر ازشان خوانده‎ام، برای خودم هم که شده، این بررسی را انجام می‎دهم؛ چرا که اساسا معتقدم در ادبیات(حتی در تمام هنر) جای دیدگاه‎های رادیکال فمنیستی یا برعکس‎اش نیست. جای این نظریات، لابد در نظریات سیاسی، فلسفی، جامعه‎شناختی و... است. در عوض، ادبیات باید با ابزار و به شیوه‎ی خودش،اعم از  قصه گویی و پرداخت شخصیت، به این مقوله بپردازد. اما این کاملا طبیعی‎ست که در میانِ نویسندگان، با توجه به مجموع عواملِ اجتماعی-محیطی، شخصیتی و فکری و...، نگاه و دیدی که به زن هست، متفاوت باشد(پیشنهاد می‎کنم این مقاله را بخوانید؛ خواندنی‎ست).

این مقدمه را نوشتم تا پله پله برویم سرِ اصل مطلبِ این یادداشت. یادداشتی که درباره‎ی داستان کوتاه "گربه زیرِ باران"، از  "ارنست همینگوی" است. تا جایی که من از کارهای همینگوی خوانده‎ام، "زن"ها در داستان‎های او، معمولا، نه نقشِ فعالی دارند، نه دارای شخصیت‎های پخته و متکی به نفسی هستند( مثلا نگاه کنید به نقش زن در داستان کوتاه "تپه‎هایی چون فیل سپید" و رمان "زنگ‎ها برای که به صدا در می‎آیند"، یا داستان مشهور "پیرمرد دریا" که اصلا در آن شخصیت زن وجود ندارد). از میان این داستان‎ها، به ویژه شخصیتِ زن داستان "تپه‎هایی چون فیل ضعیف" به نظرم شخصیتی کاملا منفعل دارد. اما بر خلاف این داستان‎ها، در "گربه زیرِ باران"، هر چند ما هنوز با نوعی مرد سالاری در فضای حاکم بر قصه(اتاقی در یک هتل) برخورد می‎کنیم، اما زنِ داستان، خواسته‎ها، افکار و آرزوهایی برای خودش دارد و اتفاقا روی آن‎ها تاکید هم دارد.

"میلان کوندار" بر نقدی که بر یکی از داستان‎های "همینگوی" نوشته(اینجا بخوانیدش):«چیز عجیب درباره‎ی این داستان پنج صفحه‎ای این است که از روی دیالوگ‎ها می‎توانیم هر تعداد داستان که بخواهیم تصور کنیم». به نظرم این قضیه، در مورد دیالو‎گ‎های بین زن و مرد و رابطه‎ی بین‎شان هم تا حد زیادی صادق است.  علاوه بر این، از آن‎جا که خواسته‎های زن چیزهایی بسیار معمولی و پیش پا افتاده هستند، شاید این برداشت صورت بگیرد که این داستان هم، تا حد زیادی زن ستیز است و با طرح این خواسته‎ها، شخصیت زن را به سطحی پایین نزول می‎دهد. اما به نظرِ نگارنده، عکس این قضیه صادق است. اول به این دلیل که شخصیت زن اصلا منفعل نیست و کاملا روی خواسته‎های خود تاکید دارد و دیگر این که پایان بندی قصه به نحوی‎ست که انگار چشم انداز و آینده‎ای را برای رسیدن زن به خواسته‎هاش به ما القا می‎کند(دستِ کم برای من این طور بود). علاوه بر این‎ها، چیزهای کوچکی که زن داستان از آن‎ها حرف می‎زند، به نظرم خودِ زندگی هستند. یعنی دستِ کم جزئی از آن. و زن‎ها، تا جایی که من شناخته‎ام، توانایی این را دارند که با همین چیزهایی جزئی از جهان، زندگی کنند و زندگی را بسازند. پایان بندی، به نوعی همین چشم‎انداز است پیشِ چشم زنِ داستان.

نثر و زبان  این داستان، همان‎طور که در کارهای شاخص "همینگوی" می‎بینیم، بسیار ساده و بی‎پیرایه است. این باعث شده که فضا، بسیار ملموس و عینی باشد برای خواننده. بی علت نیست که او را یکی از بزرگ‎ترین نویسندگان رئالیست می‎دانند.

.......................................................................................

پی‎نوشت(1): متن داستان را اینجا بخوانید.

پی‎نوشت(2): اینجا(در تمرین نقد و نگاه) هم با نگاه دوستان دیگر آشنا شوید.

خطاهای تایپی احتمالی(و نقص‎های موضوعی و بنیادی) را، به بزرگی خودتان ببخشید. یادداشت را بداهه نوشتم.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸

این بارون بند نمی‎آد

ساعتِ یکِ نصفِ شبِ فروردین،زیرِ سایبونِ یه ساختمون، چسبیده‎ان به دیوار که خیس نشن. یه دلتنگی تو دلشونه که اگه ازشون بپرسی، نمیتونن بگن دقیقا از چیه. دو تا دانشجو، که زدن بیرون تا سیگاری دود کنن و گپی بزنن. دومی گفته بود:«حالشو داری بریم بیرون یه قدمی بزنیم... یه کم هم حرف بزنیم حالم سرِ جاش نیس.» قبل‎ترش، پنج‎تا دانشجوی هم خونه‎ای از این حرف زده بودن که دو ماهی بیشتر نمونده تا همه چیز تموم بشه. همه‎ی خاطره‎ها. همه‎ی دانشگاه. بعد، بحث کلی چرخیده و عوض شده بود و حتی همه کلی هم خندیده بودن. اما یه چیزی بیخِ یقه‎ی همه‎شون رو گرفته بود که سه تاشون، اصلا ملتفتش هم نبودن. بارون یکریز می‎باره. نه! بدتر از این. یکی‎شون درمی‎آد که:«انگار از اون بالا، ده میلیارد تشتِ بزرگ پُرِ آبو دارن میریزن پایین... اینجوری که بوش میاد، فک کنم تا یه ساعتی مجبوریم بمونیم همین جا.» اون دومی، سرش رو فقط تکون می‎ده و پکی به سیگارش می‎زنه. میفهمه از چی حرف می‎زنه.نیازی به کلمه نیست. دودِ سیگار، با بخار دهن‎شون قاطی می‎شه، مثل اینه که سه نخ رو دارن با هم می‎کشن. ابرِ بزرگی می‎آد بیرون و جلویِ صورتشون را کامل می‎گیره. حتا اگه شما که ممکنه بشناسیشون، همین الان، از جلوشون رد بشی، نمیشناسیشون. هیچی هم از چهره شون نمی تونی بخونی. ظاهر و باطن.

اولی، تمامّ غصه‎اش رو جمع می‎کنه تویِ یه جمله و می‎ریزدش تو لشگر قطره های بارون:

:«وقتی خوب نگاه میکنم... همه‎ی زندگیمو مثه همین امشب میبینم.... همیشه بارون شدید داره میاد... منم به جای اینکه بزنم تو دلِ بارون و سیگارمو تو رفتن بکشم و خودمو برسونم خونه، چپیدم یه گوشه تا خیس نشم... فقط منتظرم بارون تموم شه»

دومی هم، همین چوری که پرده‎ی دود و بخار داره از جلوی صورتش رد میشه و به آسمون خیره شده میگه:«ولی بارون تموم نمیشه...اینجوری که بوش میاد، این بارون تموم نمیشه»

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٦

پازلی که شکل نمی‎گیرد

طبق قراری که با دوستان "تمرین نقد و نگاه" داریم، این هفته، درباره‎ی داستان "گل‎های شیراز" از "گلی ترقی" می‎خواهیم حرف بزنیم.

 راستش را بخواهید، از وسطِ داستان به بعد، من دوست داشتم که داستان زودتر تمام شود. از بس کلافه بودم. دلیل هم دارد. اول از همه این که، درست و حسابی معلوم نیست که مساله‎ی این داستان چیست. داستان مدام به ما اطلاعاتِ مختلف می‎دهد و از در و آن در حرف می‎زند. مدام، با ریتم خیلی تند، به خواننده انبوهی از اطلاعات را می‎دهد و گره‎های کوچکی را مطرح می‎کند که می‎تواند در ذهن خواننده به گِره‎ِ احتمالیِ داستان برسد. اما این اتفاق نمی‎افتد. داستان تا به مساله‎ای می‎رسد، رهاش می‎کند و می‎رود سراغ بعدی(مثلا قضیه‎ی خانه‎ی مریم گل و اشارات کوتاه و گذرا به شرایط اجتماعی و وضعیتِ بلبشوی خیابان‎های تهران در دوره‎ی دکتر مصدق). به اضافه‎ی این، شخصیت‎هایی هم معرفی می‎شوند که نه خوب پرداخته شده‎اند نه معلوم نیست چرا در داستان قرار دارند و باید انقدر از آن‎ها حرف زده شود(بارزترین مثالش، شخصیت پدرِ "گلِ ‎مریم" است). همه‎ی این‎ها باعث می‎شود که خواننده سردرگم و بلاتکلیف بماند.

مشکلِ دیگری که به نظرم عمده و بسیار اساسی‎ست، این است که ما انتظار داریم که در ابتدای داستان(به ویژه در داستان کوتاه) شروعِ داستان، کم و بیش اشاره‎ای به اصلِ مساله‎ی(یا گره) قصه داشته باشد. اگرنه دستِ کم حاویِ اطلاعاتی باشد که بعدا در روند ادامه‎ی داستان و ایجاد گره‎ و گره‎گشایی، به کار قصه و خواننده بیاید. اما این اتفاق هم نیفتاده. هرچند به نظرم، اصلا این داستان فاقد پیرنگ درست و درمانی‎ نیست و مساله و گره، اصلا درست در آن شکل نگرفته. در جای جای متن، اطلاعاتی به ما می‎دهد، اما فاقد آن نخِ قوی و ادامه‎داریست که این‎ها را به نحو مطلوبی به هم وصل کند. به نظر می‎آید تکه‎هایی از خاطرات مختلف و پراکنده را کنار هم مونتاژ کرده باشند و بخواهند از آن در تنه‎ی قصه استفاده کنند. این طور می‎شود که این پازل شکل نمی‎گیرد. هم قطعه‎های اضافه دارد، هم برخی قطعه‎ها خوب برش نخورده‎اند.

ایرادات دیگری هم به نظرم می‎رسد که به نسبت قبلی‎ها، فرعی و کم اهمیت‎تر هستند. به جایِ آن می‎خواهم از قوت‎های این داستان حرف بزنم که اگر با چیزهایی جزئی ترکیب می‎شدند، با داستانی کاملا متفاوت روبه‎رو بودیم. کاملا مشخص است که نویسنده خیلی خوب از عهده‎ی ریتم تند برمی‎آید. این، حتما یک نقطه‎ی قوت به حساب می‎آید. اتفاقا جاهایی از داستان، کاملا هم به جا از این توانایی بهره گرفته، اما مشکل داستان این است که این ریتم، در سرتاسرِ متن وجود دارد. این باعث شده که فراز و فرودی که به طور معمول در داستان هست، نتواند خوب شکل بگیرد. علاوه بر این، داستان زبانِ سر راست و قوی‎ای هم دارد که در قالب جمله‎های کوتاهِ تلگرافی-که اتفاقا ابزار کارآمدی برای انتقال اطلاعات به خواننده به حساب می‎آیند- در همه جا می‎بینیم‎اش. فکر می‎کنم اگر قسمت‎های زائد این داستان، با یک بازنویسیِ ساده حذف می‎شد، اتفاقا با یک داستان کوتاه قابل توجه در ادبیاتِ داستانی‎مان مواجه بودیم. فراموش نکنیم که همان طوری که رمانِ ماندگارِ "پدرو پارامو"، که بدون شک یکی از داستان‎های تکرار نشدنی در ادبیات داستانی جهان هست و خواهد بود، در بازنویسی اول، حجمی حدودِ 500 صفحه داشته. خودِ "خوان رولفو" در مصاحبه‏‎ای گفته که وقتی داستان را خواندم، دیدم آن چیزی که من می‎خواهم از آب در نیامده. تصمیم گرفتم قسمت‎های زائدش را حذف کنم. این طور شد که "پدرو پارامو" بعد از بازنویسی و حذف، با تقریبا 200 تا300 صفحه‎ی معمولی، از جمله‎ی بزرگترین آثارِ جهان شده است.

.............................................................................

پی‎نوشت(1): اگر خواننده‎ی این متن هستید، به هیچ وجه به این علت که من بیشتر از کاستی‎های قصه حرف زدم تا قوت‎هاش، از خواندن قصه غافل نشوید. به دلیل عمده: 1- ما به عنوان عضوی از بدنه‎ی ادبیات این کشور(چه خواننده چه نویسنده) حتما باید کارهای داخلی را با جدیت دنبال کنیم و درباره‏شان حرف بزنیم. شک نکنید که این بحث‎ها، به ادبیات ما کمک خواهد کرد. به خاطرِ همین، از دوستی که این داستان را پیشنهاد داده، تشکر می‎کنم.

2- حتما نگاه شما، حتما نکات قوت و ضعفی را خواهد دید که از نگاه من پنهان مانده.

پی‎نوشت(2): مجموعه‎ی داستانِ "دو دنیا" را می‎توانید از اینجا دانلود کنید. "گل‎های شیراز"، یکی از داستان‎های این مجموعه است.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠

از هر کرانه

1

باز

شعری از کنجِ تنهاییم

به سویِ تو شلیک می‎شود؛

خدا کند مثلِ همیشه

خودت را کنار بکشی

(دی‌ماه 1393)

............................................

2

مثلِ تسبیح

بندِ نازکِ درون‎اش

پاره می‎شود و هزار تکه و شعرش

به گوشه گوشه‎ی کائنات پرت می‎شود

(فروردین 1394)

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۸

اسپاگتی را تنهایی می‎خورند

 برای سه شنبه‎های نقد و نگاه؛ نگاه به داستان سال اسپاگتی

 

  • توضیح: این متن شامل دو یادداشت است. یادداشت اول، بیشتر به خودِ داستان و نگاهی به آن اختصاص دارد. یادداشت دوم توضیحات بیشتری(حاوی عقاید شخصی)در مورد برخی از موارد مطرح شده در یادداشت اول است و تکمیل کننده‎ی آن. یا این توضیح، اگر بخواهید، می‎توانید فقط اولی را بخوانید، اما دومی، جای بحث و چالش بیشتری را باز گذاشته است.
  • .........................................................................................................

1)

در داستان "سال اسپاگتی"، راوی آنقدر با تنهایی خود زندگی کرده که دیگر جزئی از زندگی ش شده. "موراکامی" کارکردهای زیادی برای اسپاگتی در این داستان کوتاه گنجانده است. مثلا تنهایی و انزوا و خلایی که در زندگی شخصیت وجود دارد را، در قالب تمثیل اسپاگتی در داستان گنجانده. شخصیتی تنها، که هیچ وقت، تنهاییش پر نمی‎شود. همان‎طور که پختن و خوردن اسپاگتی هیچ وقت تمام نمی‎شود. همان طور که انواع و اقسام اسپاگتی، در واقع تفاوت چندانی با هم ندارند و انگار اسپاگتی،همیشه اسپاگتی‎ست، خواه اسپاگتی صدفی باشد، خواه لهستانی یا هر نوع دیگری. همیشه سرِ یک ربع ساعت پخته می‎شود و به تنهایی خورده می‎شود. "به نظر می‎رسید قرار است اسپاگتی نوعی غذای انفرادی باشد. دلیلش را نمی‎دانم." اما به گمان من شخصیت، از انزوا و تنهاییش راضی نیست و دوست دارد که کسی به خانه‎اش بیاید، به خصوص در روزهای بارانی. هر چند در جایی می‎گوید که ترجیح می‎دهد اسپاگتی را تنها بخورد، اما اشاره‎ی راوی به حالتی که در روزهای بارانی احساس می‎کند، این فضا را ایجاد می‎کند که تنهایی، به نوعی به راوی تحمیل شده است. همین جمله‎ که از متنِ داستان گرفته شده، به خوبی می‎تواند گویای این معنی باشد: " اگر ایتالیایی‎ها می‎دانستند آنچه در سال 1971 صادر می‎کردند، چیزی جز انزوا و تنهایی نبود، حتما شوکه می‎شدند". هدف داستان، همراه کردن ما با فضای زندگی راوی‎ست، که در خلاً و انزوا، بهار، تابستان و پاییز را می‎گذراند. در این کار، به نظرِ من موفق است. یعنی اصلا قرار نیست ما با یک فضای جذاب و هیجان انگیز روبه‎رو شویم، بلکه می‎خواهیم یک فضای زننده و بی مزه را تجربه کنیم. باران مداومی که می‎بارد، آفتابی که فضای اتاق را در خود غرق کرده و اسپاگتیِ یک‎نواخت، همه به خلق این فضا کمک می‎کند. اما در مورد کشش و جذابیتِ کلی که باید یک داستان(چه کوتاه چه بلند) از آن برخوردار باشد و اینکه این داستان در این کار چقدر موفق است، در انتهای بحثِ کوتاه زیر، حرف خواهم زد.

2)

در معیارهای الزامی کلاسیک که برای داستان کوتاه بیان می‎شود، یکی وحدت مفهوم و برداشتی که از آن می‎شود، است و دیگری، چیزی‎ست که به طور عامیانه آن را این طور بیان می‎کنیم: در داستان کوتاه، حتی یک کلمه یا نقطه و ویرگول هم مهم است. داستان "سال اسپاگتی"، تقریبا هر دوی این جنبه را رعایت کرده. اما به نظر می‎رسد از لحاظ دیگر عناصر قصه، مثل گره‎های بزرگ و مشکل عمیق، که در جذب کردن خواننده به داستان موثر هستند، چندان موفق نبوده. به نظر من، این مشکل زمانی رخ می‎دهد که از داستان(به ویژه داستان کوتاه امروز) انتظاری معمول و به نوعی کلاسیک داشته باشیم. اگر این انتظار را داشته باشیم، داستان موراکامی، خیلی کم انتظار ما را برآورده خواهد کرد. یعنی احتمالا آن گِرهی که مورد انتظار ماست، در این داستان دیده نمی‎شود. در ادامه، سعی خواهم کرد، توضیح کوتاهی، از آنچه خودم به آن اعتقاد دارم را شرح بدهم، که به این قضیه مربوط است.

از جمله نویسندگانی که در نوشتن داستان کوتاه، از آنتوان چخوف تاثیر زیادی گرفته‎اند، می‎شود موراکامی و کاروِر را نام برد، که اتفاقا شباهت‎های زیادی هم در سبک داستان‎های کوتاه‎شان دیده می‎شود. یکی از ویژگی‎های بارز شیوه‎ی کارِ چخوف در داستان‎ کوتاه، این است که بُرشی از زندگی شخصیتی را انتخاب کرده و قصه‎ی آن را برای ما نقل می‎کند. یعنی پیرنگ داستان‎اش، قسمت کوتاهی از زندگی یک شخصیت است که در آن، گِرِهی وجود دارد. در تعدادی از داستان‎های کوتاه موراکامی، مشاهده می‎کنیم که این برش، به شدت کوچک و محدود شده و به همان نسبت، گِرهی هم که در تنه‎ی پیرنگ وجود دارد ، به مساله‎ای بسیار جزئی و موردی تخفیف می‎یابد. بدیهی‎ست که هر چه بیشتر انتظار کلاسیکی از داستان کوتاه داشته باشیم، این نوع داستان‎های موراکامی، انتظارمان را برآورده نخواهد کرد. داستان "سال اسپاگتی" نیز، دقیقا همین ویژگی را دارد. ویژگی‎ای که در میان کارهای دیگری از موراکامی هم دیده‎ می‎شود. مثلا داستان‎های "یک روز عالی برای کانگوروها" و "او چگونه با خودش حرف می‎زد". یا برخی از داستان‎های مجموعه‎ی "درخت بیدکور و دختر خفته"(مثل داستان اول آن: خون آشامی در تاکسی؛ اگر عنوانش درست خاطرم باشد). از این نظر، موراکامی، شیوه‎ای که چخوف به کار می‎برده را، به شدت عمیق‎تر کرده. پیرنگ این داستان‎ها، بسیار ساده هستند و مساله‎ی آن‎ها نیز، دستِ کم در ظاهر، بسیار محدود و پیش پا افتاده هستند. البته شخصا معتقدم(که البته یک نوع پیش بینی‎ست) که در آینده‎ی داستان کوتاه جهان، بیشتر از این‎ها، این شیوه‎ی انتخاب پیرنگ و قصه را خواهیم دید.

در پایان، می‎خواهم به یکی از ضعف‎های داستان اشاره کنم که به نوبه‎ی خود چیز کمی نیست. این که، داستان فاقد کشش و جذابیتی‎ست که خواننده را به دنبال خودش بکشاند. علاوه بر این، احتمالا همین ناکافی بودن کشش است که خواننده را سخت قانع خواهد کرد که دوباره و چندباره این داستان را بخواند، تا بیشتر با آن ارتباط بگیرد.

......................................................

پی‎نوشت(1): در یک جستجوی ساده، چندیدن ترجمه از این داستان می‎توان دید و خواند(مثلا اینجا(به خصوص همین) و اینجا و اینجا)، که بعضا تفوت‎های زیادی هم با هم دارند. این تفاوت‎های ترجمه، می‎تواند به برداشت‎های کاملا متفاوتی از قسمت‎هایی از داستان و شخصیت پردازی منجر شود. متنِ مورد استناد من و دیگری دوستانی که اینجا دیدگاهشان را در مورد این داستان می‎بینید، بر اساس این متن(می‎توایند از همین جا تهیه کنید) است.

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳

سرِ سفره‎ی هفت سین

1)

"آن"ِ شاعران فقط

"سین"ِ هشتم است:

"سویِ رفتنِ تو"؛

کدامین سال بازخواهی گشت؟

-----------------------------------

2)

هزار آینه

مقابلِ یکی سبزه؛

دعای تحویل سال

.....................................................

این شعر، بعدا به متن اضافه شده:

3) به همه!

سالِ نو را به همه تبریک بگو!

سالِ نو مبارک: ماهیِ قرمزِ کوچک.

---------------------------------------------------------------------------------------

پی‎نوشت: (2) برای سالِ 93 بود. (1) و(3) برای این سالِ نو گفته شده.

سال نو، پیشاپیش مبارک

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦

مثلِ گلوله‎ی مشقی که از تنِ پرنده عبور می‎کند

هیچ صدایی از او شنیده‎ای؟

ماشین‎ها مدام از روش رد می‎شوند؛

اتوبان را می‎گویم.

چه می‎شود کرد؟

زندگی این‎جوریست.

و یقه‎ی هر فیلسوفی را هم که می‎گیرم

آخرش در‎می‎آید که:

اقتضای طبیعتش این است.

و آدم...

آدم هم.

آدم که از یوزی و اِم-5

برای انسان خطرناک‏‎تر است.

مثلِ گلوله‎ی مشقی

که بدونِ صدا

تنِ پرنده را پاره‎ می‎کند و می‎رود

حرف

انسانِ ضعیف را؛

"انسانِ پوکِ پر از اعتماد".

تو

هیچ صدایی از اتوبان شنیده‎ای؟

من سال‎هاست پشت به باد می‎روم

در شانه‎ی اتوبان‎های ناتمام

و باد

هِی می‎زند، که: برو.

سال‎هاست که اشک‎هام

زودتر از خودم به مقصد می‎رسند.

با باد می‎روند و تنِ فردا را

بدونِ صدا پاره پاره می‎کنند...

این شعر می‎بایست کوتاه‎نر از این‎ها می‎شد:

من اتوبانم

ماشین‎ها از روم رد می‎شوند.

..........................................................

 

پی‎نوشت(1): این پست، یه بار نوشته شد، اما پاک شد. چون از شعرش راضی نبودم. چون شعرش صرفا ناله و زاری بود(چیزی که ازش بیزارم). بعد تغییر، نتیجه این شد. دوست دارم اگه چیزی می‎نویسم، چیزی برای عرضه داشته باشه.

پی‎نوشت(2): از والری عزیز، که برای اون پست نظر نوشته بود، عذر می‎خوام.امیدوارم نظرِ خوبش رو اینجا دوباره برام بنویسه.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٤

تمام دختران وطنم را عاشقم

خواب دیدم که شادی

که آمده‎ای

که بلند بلند می‎خندی

می‎خندی و امتداد موهای باز،

بازی می‎کند.

دیدم که قطره‎ی اشکی

توی چشم‎هات، با تو می‎دوید.

خواب دیدم که می‎دوی و می‎خندی و دختران وطنم

در امتداد موهات می‎دوند؛

در خیابان‎های منتهی به بزرگ‎راه

...........................................................................

 عکس، نِتی‎ست.

پی نوشت: برای دختران وطنم، که اندوهشان در خیابان و پیاده رو کنار آدم راه می‎رود. می‎ایستد و از پشت ویترین تماشا می‎کند. در کافه‎ها، قهوه و چای می‎خورد و در خانه شام و ناهار.

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

باد، رویا را نمی‎تواند با خودش ببرد

 

نه، خودم می‎دونم چمه. اینا، این دور و وریام، همه پیش خودشون خیال میکنن میدونن من چمه. اینام میخوان مثلِ من، همه چی رو تو یکی یا نهایتا چند تا جمله خلاصه کنن و بگن. اما من کجای این سربالایی بودم و اینا کجان. میگن آره. همه چی همینه. میگن طرف افسرده شده. انگار تو خودشه. اما نه. قضیه این نیست. خودم میدونم چمه. از این خبرا نیست. آخرین عزیزی که از دست دادم، نه ماه پیش بوده. این که یکی که عاشقش بودم، بی کلمه‎ای رفته و هوز هم داره دور و دورتر میشه، سه سالِ پیش بوده. آخرین باری که تصادف کردم و پام توش شکست، 7سالم بوده. منم مثِ همه، تو یه رشته‎‌ی غم انگیز دارم فوق لیسانس میگیرم. میبینی؟ همین.

همه چی، از همون بادِ سه روز پیشه. شبی که واسه آخرین بار داشتم از دانشگاه برمی‎‌گشتم خونه. انگار بدون سپر و شمشیر رفته باشی تو جنگای صلیبی. از سربالاییِ اول کوچه  که داشتم میومدم سمتِ خونه، بادِ زمستونی، از جلو می‎اومد و می‎خورد تو سر و صورتم. ناغافل خورد بهم و از کنارم زوزه کشید و رفت. انگار، شیش جهتِ تنم، یه لایه پوست و گوشتم روش نبود و باد، به چار تیکه استخون خورد و از روش رد شد. حتما همین بادِ زمستونی ناغافل، گرفتتم. چیزی که انتظارش رو نداری. چیزی که نمیدونی و نمیشناسیش. زمستونی که شروع نشده، چطور میتونه برسه به اسفند و سرد و غم انگیز بشه. فصلی که شروع نشده، آدمو غصه‎دار میکنه.

بعدِ اون باد، مدام هذیون و رویا می‎بافم. رویاهای خوشگل و ناب. هذیونای خوندنی و ناب. می‎بافم و می‎رم جلو. می‎خوام روی هرچی شایعه‎ست رو کم کنم. تو گوشه‎ی همین شهر، یه کوچه ‎ی همیشه خالی‎ای هست، که وقتی حالم خرابه، میرم اونجا. بس که این کوچه بی در و پیکر و خالیه. هیچکی باورش نمیشه که یه کوچه‎ی سی متری، غم و غصه های آدمو هزار برابر میکنه. آدم نمیدونه چرا یه کوچه باید اینطوری باشه. حتما آدمای این‎ور کوچه، صداشون به اون‎وریا نمیرسه. حتما تا بخوان از خونه شون برسن خونه‎ی همسایشون، یک ساعت تموم تو راهن.

این زمستونی که شروع نشده بوده، حالا یه دفعه شایعه شده که جون گرفته و داره سرد میکنه دنیا رو. همه‎ش شایعه. منم رویا و هذیون می‎بافم. بی سپر شمشیر، رفتم جلوی زمستونِ ناغافل، که اینطور چهار ستون بدنمو از جون و گرما خالی کرد. فصلی که شروع شدنشو نفهمیدم، حتما تموم شدنی نیست و تا همیشه هم ادامه داره. حالا هم این تقویم شایعه کرده که بهار قراره بیاد. خودم میدونم چمه که این هذیونا رو میبافم. هذیونام مثهِ همون کوچه‎ی سی متری بی در و پیکر، بیشتر و بیشتر فروم میبره تو دلِ خودش.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
تگ ها : خرده روایت

طبل بزرگ زیرِ پای چپ

بعد از سه روز که اومده بودیم اینجا، تازه بارِ اولی بود که خورشید رو می‎دیدیم. سر کلاس صف جمع رو زمین خیسِ جلوی آسایشگاه، به حالت نظامی نشسته بودیم و فرمانده گروهان داشت به چپ-چپ و عقب-گرد رو آموزش می‎داد. حدودِ ساعت8 بود که از پشتِ ابر اومد بیرون. یه کوهِ بلند هم دقیقا سمتِ شرقِ، یعنی همون جایی که باید خورشید می‎اومد بیرون بود که ما به مسخره می‎گفتیم همین قله‎هه نمی‎ذاره خورشید رو ببینیم. همین که آروم آروم از پشتِ ابر اومد بیرون، سعید یزدانی از تو ردیف آخر گفت:« خراب شده خورشیدش ساعت یازده و ربع طلوع می‎کنه» فرمانده که مشغول بود نشنید چی گفت. ما هم سرمون رو انداختیم پایین و به هر بدبختی بود جلوی خنده‎مون رو گرفتیم، اما دو سه نفر اون طرف‎تر، نمی‎دونم کی بود که یه دفعه "پروک" ! صدای ترکیدنِ خنده‎ش زد بالا. دستِ خودش هم نبود. همه‎ش زیر سرِ این یزدانیه که حتی بعد از تنبیه هم که خودش هم داره اشکش در میاد، یه دفعه یه چیزی می‎گه که آدم می‎ترکه از خنده. فرمانده هم اَمون نداد. بردمون میدون صبحگاه.

 اول یه کم شنا رفتیم و بعد هم حرکتای قدرتی. یه چیزی مثلِ حرکت با دمبل و هارتل. تموم شدنی نیست. می‎گه با شماره 1 اسلحه رو بیار بالا تا سینه‎ت نگهدار. با شماره‎2 بیار پایین. بازم چند تا حرکت اول می‎شد یه دقیقه‎ای نگهش داری... الان دیگه هیچی. سی ثانیه ای میفته پایین. یه جورایی خنده م گرفته که چقد زود آدم می‎تونه انقد ضعیف بشه. چندتایی از بچه‎ها به خواهش و تمنا افتاده‎ن. اشکشون دراومده. فرمانده میگه:«مشکلِ شخصی باهاتون ندارم. من مثلِ بقیه هم نیستم که بگم با خنده‎تون بهم توهین کردین. نه! فقط می‎خوام این‎جا بفهمیم که ما آدما چقد ضعیف هستیم. همین اسلحه که الان تو دستت مثلِ یه دونه آجر سبکه، سه دقیقه بعد، برات مثلِ یه کوه میشه.» راست می‎گه. حالا تو بگو 10 ثانیه؛ دیگه کسی نمی‎تونه نگهش داره. حالا هم یک ساعتی هست که داره بدو-بایست بهمون میده. انگار هیچی تموم شدنی نیست اینجا. هزار دقیقه طول می‎کشه عوضی. دور تا دورِ میدون صبح‎گاه. یه اسلحه‎ی سه کیلویی تو دستِ آدم، وقتی قراره باهاش چند دقیقه بدویی، جدا 50 کلیو میشه. پناه بر خدا. چند نفری که دیگه حسابی نفس کم آوردن، تو جَدولای حاشیه‎ی میدون، زیرِ درختای نارنج بالا آوردن. اما من التماس و ناله نمیکنم. نه این که خسته نشده باشم، نه. دیگه جلوی چشامم درست نمی‎ بینم از بس چشام سیاهی میره. فقط یه چیزو خوب می‎دونم. می‎دونم که این آدم، بار اولش نیست که این صحنه‎ها رو می‎بینه و این التماسا رو می‎شنفه. اون می‎دونه داره چیکار می‎کنه. به نظرم آدم بدی هم نیست. من آدم عقده‎ای رو از یه کیلومتری میشناسم.

 میدونم این دویدن حالاحالا ادامه داره. چشام داره سیاهی میره و فقط انقدی جلوم رو دارم میبینم که به کسی نخورم. اگه با اسلحه رو آسفالت بخوری زمین فاتحه‎ت خوندست. بی مروت تموم شدنی نیست که، مثه روزه تو مرداد ماهه. با هزار بدبختی داریم می‎دویم. صدای قلبمو که اومده تو سینه‎م، قشنگ میشنوم. هرچی چشام بیشتر سیاهی میره، این کله‎ی لامصبم داره بیشتر میره تو فکر و خیال. تعطیلی نداره. هی حرف میزنه. هی آسمون ریسمون به هم میبافه. هی واسه م حرف میزنه. هی آهنگ میخونه. "تاپ تاپ"... "تاپ تاپ" صدای قلبمه. انگار صداش با صدای پاهام یکی شده. صد و چهل جفت پا، میکوبن رو زمین. اول با خودم گفتم مثِ بارونِ ریز و تند زمستونیه شهرِ خودمه، اما حالا که بیشتر رفتم تو بحرش، مثِ یه قطعه موسیقیِ که واسه بارون ساخته باشن و با پایِ آدما دارن اجراش میکنن. نکنه شنیدمش و این خدمتِ لعنتی از حافظه‎م پاکش کرده. آره...آره... به خودم میگم پسر مثِ قطعه‎ی کندوی زنبور عسلِ چایکوفسکی، که هزار تا آدم با دهنشون اجراش می‎کنن. حتما یه همچین چیزی هم ساخته شده. از بین این همه آدم کسی نمی‎دونه یه همچین قطعه‎ای داره الان اجرا میشه. برو حال کن مجید. "گاراپ گاراپ"...."گاراپ گاراپ".... "رپ رپ" "رپ رپ". هنوز باید بری. هنوز باید بدویی...

هنوز داشتم با خودم حرف می‎زدم که بالاخره تموم شد. فرمانده دستور ایست داد و سه دقیقه استراحت. بعدش باز جلوی آسایشگاه به خط شدیم. نگاه کردم دیدم خورشید بیشتر اومده بیرون. قبلِ این که سعید اون حرف رو بزنه، تا چشمم به خورشید افتاد، یه شعر گفتم. بعد از سه روز رطوبت و سرما،  خورشید غنیمتی بود. خورشیدو که دیدن، همه‎ی بچه‎ها یه جونی گرفتن. همون شب اومدم تو همین دفتر یادداشت، با همین خودکار مزخرفی که بهمون دادهن نوشتمش:«می‎شناسم‎اش/ می‎شناسم‎اش/ از پسِ سه سال ابر؛/ آفتابِ زمستانی». بعد از اون روز، هوا دیگه آفتابی بود اما تا چند روز باد سردش تمومی نداشت. آخه دورتادور پادگان کوه و تپه‎ست و بادای سرد خشکی میاد. یکی از بچه‎ها همون شبِ بعد از بارونا، سرِ پستِ جایگاه بوده. اونجا فضا بازه و باد شدیدتر میاد. می‎گفت واسه اینکه از سرما یخ نزنم یک ساعت دویدم و پروانه و درجا زدم. منم اون شب دستکش و ژاکت مهدی رو قرض گرفتم واسه سرِ پست. اما بازم سر انگشتام یخ بست و هر چی به هم میمالیدمش و تو جیبم فشارش میدادم گرم نمیشد. اون شب سرتاسرش شعرِ نیما و یه هایکو از باشو تو کله‎م تکرار میشد. بس که باد شدید و سرد بود. "استخوان‎های پریده رنگ در خاطرم/ باد می‎شکافد/ بدنم را تا قلب".... " از فراز گردنه/ خرد و خراب و مست باد می‎پیچد/یکسره دنیا خراب از اوست/ و حواس من/ آی نی زن که تو را آوای نی برده‎ست دور از ره، کجایی؟". بلند بلند این ها رو میخوندم تا پست تموم بشه. اولین سرما رو همون شب خوردم.

 همون روزِ سوم، چند تا از بچه‎ها سرِ کلاس اسلحه شناسی به فرمانده اعتراض کردن که اینجوری که تو بارون و زمین خیس پست می‎دیم، همه‎مون می‎چاییم. فرمانده‎ گفت:«میگید چیکار کنم؟ اگه دستِ منه و واسه من داری پست می‎دی که همین الان برگتو امضا کنم بری به سلامت جناب.» بعدش خنده‎ش گرفت و ما هم خندیدیم. بعدم گفت:« والا اینم پا قدمِ نحسِ شماست که  اینجا اینطور بارونی و سرد شده. من چند سالِ اینجام، اصلا ازین خبرا نبود که جهرم دو سه روز پشتِ هم بارون بیاد» باز هم خودش خندش گرفت و ما هم همه زدیم زیرِ خنده. آدم بدی نیست.  راست می‎گه. کم پیش می‎آید جهرم این‎طور هوا سرد بشه. روزی که اعزام شدیم، بارِ اولی بود که می‎اومدم اینجا. از چند کیلومتر قبل از رسیدن به شهر، این طرف و اون طرف جاده، همه‎ش باغ مرکبات و نخلستان بود. سبز و نارنجی پرتغال و برگ‎هاشون تو حاشیه‎ی جاده، تو آفتاب می‎درخشید. ظهر که رسیدیم پادگان، هوا یه دفعه ابری شد و سرد. وگرنه تا اون موقع آفتابی و گرم بود. تازه صبحِ رزو چهارم بود که خورشید را دیدیم.

روزِ اعزام، یه ساعت قبلِ اینکه خورشید بیاد بیرون، با بابام از خونه راه افتادیم واسه شیراز، تا از نظام وظیفه‎ی اونجا، بفرستنمون جهرم. قبلِ حرکت، گوشیمو خاموش کردم گذاشتم تو کارتونش توی کمدم. ساعت مچیم هم درآوردم گذاشتم همون‎جا. داداشم بهم گفته بود:«ساعتِ اونجا، برنامه‎ی "سین*"ه. همه چی طبقِ برنامه اجرا می‎شه.» همین پریشب که فاصله‎ی بین شام تا خاموشی، با مهدی و احمد رفته بودیم طرف‎های گردانِ سه تا یه سیگاری دود کنیم، حرف سرِ ساعت شد. احمد گفت:«اگه آخر این هفته مرخصی بدن، حتما ساعتمو از خونه میارم.» بهش گفتم:«ساعتو می‎خوای چیکار؟ ما که تو روز هر کاری رو هر وقت بگن باید بکنیم. شب هم که جنازمون می‎افته رو تخت» گفت:«سرِ پست دیوونه می‎شم از بس نمی‎تونم بفهمم ساعت چنده.» سرشو چند بار مثه آدمای کلافه این طرف و اون چرخوند. بعد  چشاشو گرد کرد و گفت:«از بس نمی‎دونم چقد از پستِ لعنتی‎م مونده تا راحت بشم کلافه می‎شم. همه‎ش می‎رم این و اون ور تا یکی رو پیدا کنم که ساعت دستشه.» گفتم:«من که هیچ احتیاجی بهش ندارم. وقتی که هس، همه‎ش وسوسه می‎شی نگاش کنی و حساب کنی تا فلان برنامه چقد مونده و چقد گذشته و ازین مزخرفات. اینجا اون چیزی که باید بشه می‎شه دیگه. من اتفاقا بدون ساعت راحت‎ترم.» مهدی هم هیچی نمی‎گفت. سیگارشو می‎کشید و رفته بود تو فکر. حتمی داشت فکر می‎کرد اونم باید ساعتشو بیاره یا نه. گفتم:«چیزی که واسه من از نون شب واجب‎تره گوشیمه. میشه بیارمش، اما به دردسرش نمی‎ارزه.» هر دو تاشون زدن زیرِ خنده. احمد محکم زد پشتم و گفت:«ای زید ذلیل بدبخت! حتما به خاطر اونه» گفتم:«احمق جون، این کارا مالِ دبیرستان ما بود. تو نمی‎خوای بزرگ شی؟»...«اما خارج از شوخی، من گوشیمو واسه آهنگایی که توش دارم لازم دارم. وقتی خونه بودم اگه چند ساعت تو روز آهنگ گوش نمی‎دادم روزم روز نمی‎شد. وقتی آهنگ گوش ندم عصبی می‎شم و تمرکزمو از دس میدم.» مهدی گفت:« پس واسه همینه که هر وقتِ خدا که می‎بینمت داری یه آهنگی با خودت می‎خونی.» «آره. من پست رو با همین آهنگایی که واسه خودم می‎خونم می‎گذرونم. بدون موسیقی نمیشه این دنیا رو تحمل کرد. اینجا که جای خود داره، دنیای بیرونو هم نمیشه.» «من اصلا به ساعت احتیاجی ندارم. برعکس آهنگ، ساعت عصبیم میکنه.»

فقط همون شبِ اولی که اومده بودیم اینجا، نصفِ شبی که از خواب بیدار شدم، مثه عادتِ خونه، دست کردم بالای بالشم گوشی رو بردارم و ساعتو بفهمم، که.. دو زاریم افتاد که چه خبره و کجام. از اون به بعد دیگه بی خیال ساعت شدم. اما اینجا موسیقی و آهنگو واقعا کم دارم. سرِ پست، چند تا آهنگ لیست می‎کنم و از اول تا آخر واسه خودم می‎خونمشون. کلن تو کله‎م کنسرت بر پاست. اما ریزه کاریای آهنگا و صداهایی که یه عمری باهاشون زندگی کردم، کم کم داره یادم میره. نمی‎دونم این جا چه کوفتیه که داره همچین بلایی سرِ حافظه‎‎م میاره. انگار کم کم تیکه‎های ظریف کارای نامجو، که واسه هر لحظه‎ش کلی فکر کرده، داره از کله‎م پاک میشه.  کاش می‎ذاشتن روزی 10دقیقه آهنگ گوش کنیم. فقط مارشِ سرود ملی و مراسم صبح‎گاه و رژه یه کمی حالمو بهتر می‎کنه. اگه همین صداها و کوبه‎هام نبود، نمی‎دونم این رژه و مراسم احمقانه چطور چیزی می‎شد. سه ضربه‎ی کوچیک، یک ضربه‎ی بزرگ. این موسیقیِ کوبش پاهامون رو زمینه. طبل بزرگ، زیرِ پای چپ. بعد رژه شروع می‎شه. به سمتِ جایگاه مقابلِ مقامی که اون بالا ایستاده. چشم تو چشم‎اش. من چشمم تو چشماشه، اما گوش و کله‎م با بلند گو. هر دوری که رژه رو خوب بریم، مقام، پشتِ تریبون، مقطع و محکم داد می‎زنه:«گور..هان خی..لی خوب!». ما هم بخش بخش و محکم، با ضربه‎ی دو پا، داد می‎زنیم:«سپاس... جناب!» به خاطرِ همین دو ضربه‎ها، من دوس دارم رژه‎ی احمقانه رو خوب بریم تا باز موسیقی تکرار بشه. دو ضربه. دو کوبه. طبلِ بزرگ، زیرِ پای چپ.

شک دارم اگه همین سرودِ صبح‎گاه هم نباشه، سالم از این‎جا بیرون برم.

 ............................................................

این خرده روایت، تقدیم می‎شود به پوریا ماهان، بابت راهنمایی‎هاش.

.............................................................

عنوان: نام فیلمی از کاظم معصومی.

این عبارت، از رژه‎ گرفته شده؛ زمانی که به طبلِ بزرگ نواخته می‎شود، پایِ چپ محکم و بلند به زمین کوبیده می‎‏شود.

* "سین" برنامه‎ایست که امورات پادگان ها طبق آن اداره می‎شود. مخفف ساعت.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
تگ ها : خرده روایت

سینما یعنی زندگی

دعوتِ عمومی:

 

دیشب از سرِ خستگی، یکسره از هر چه که هست، کامنتی نوشتم در وبلاگِ سنماییِ دوستم. آن‎جا نوشتم، چون از ظهر، تو دنیایِ فیلم‎هایی که دیده بودم می‎چرخیدم... این شد که خواستم حرفِ دلم را با سینما بزنم. آن دوست، لطف داشت و کامنت مرا به عنوان یک پست گذاشت... خوشحال می‎شوم شما هم به جمله‎ها اضافه کنید؛ هر طور که خودتان دوست دارید...

سینما یعنی زندگی

بخوانید و افتخار بدهید و شما هم بنویسید

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸

← صفحه بعد