سرِ سفره‎ی هفت سین

1)

"آن"ِ شاعران فقط

"سین"ِ هشتم است:

"سویِ رفتنِ تو"؛

کدامین سال بازخواهی گشت؟

-----------------------------------

2)

هزار آینه

مقابلِ یکی سبزه؛

دعای تحویل سال

.....................................................

این شعر، بعدا به متن اضافه شده:

3) به همه!

سالِ نو را به همه تبریک بگو!

سالِ نو مبارک: ماهیِ قرمزِ کوچک.

---------------------------------------------------------------------------------------

پی‎نوشت: (2) برای سالِ 93 بود. (1) و(3) برای این سالِ نو گفته شده.

سال نو، پیشاپیش مبارک

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦

مثلِ گلوله‎ی مشقی که از تنِ پرنده عبور می‎کند

هیچ صدایی از او شنیده‎ای؟

ماشین‎ها مدام از روش رد می‎شوند؛

اتوبان را می‎گویم.

چه می‎شود کرد؟

زندگی این‎جوریست.

و یقه‎ی هر فیلسوفی را هم که می‎گیرم

آخرش در‎می‎آید که:

اقتضای طبیعتش این است.

و آدم...

آدم هم.

آدم که از یوزی و اِم-5

برای انسان خطرناک‏‎تر است.

مثلِ گلوله‎ی مشقی

که بدونِ صدا

تنِ پرنده را پاره‎ می‎کند و می‎رود

حرف

انسانِ ضعیف را؛

"انسانِ پوکِ پر از اعتماد".

تو

هیچ صدایی از اتوبان شنیده‎ای؟

من سال‎هاست پشت به باد می‎روم

در شانه‎ی اتوبان‎های ناتمام

و باد

هِی می‎زند، که: برو.

سال‎هاست که اشک‎هام

زودتر از خودم به مقصد می‎رسند.

با باد می‎روند و تنِ فردا را

بدونِ صدا پاره پاره می‎کنند...

این شعر می‎بایست کوتاه‎نر از این‎ها می‎شد:

من اتوبانم

ماشین‎ها از روم رد می‎شوند.

..........................................................

 

پی‎نوشت(1): این پست، یه بار نوشته شد، اما پاک شد. چون از شعرش راضی نبودم. چون شعرش صرفا ناله و زاری بود(چیزی که ازش بیزارم). بعد تغییر، نتیجه این شد. دوست دارم اگه چیزی می‎نویسم، چیزی برای عرضه داشته باشه.

پی‎نوشت(2): از والری عزیز، که برای اون پست نظر نوشته بود، عذر می‎خوام.امیدوارم نظرِ خوبش رو اینجا دوباره برام بنویسه.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٤

تمام دختران وطنم را عاشقم

خواب دیدم که شادی

که آمده‎ای

که بلند بلند می‎خندی

می‎خندی و امتداد موهای باز،

بازی می‎کند.

دیدم که قطره‎ی اشکی

توی چشم‎هات، با تو می‎دوید.

خواب دیدم که می‎دوی و می‎خندی و دختران وطنم

در امتداد موهات می‎دوند؛

در خیابان‎های منتهی به بزرگ‎راه

...........................................................................

 عکس، نِتی‎ست.

پی نوشت: برای دختران وطنم، که اندوهشان در خیابان و پیاده رو کنار آدم راه می‎رود. می‎ایستد و از پشت ویترین تماشا می‎کند. در کافه‎ها، قهوه و چای می‎خورد و در خانه شام و ناهار.

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

باد، رویا را نمی‎تواند با خودش ببرد

 

نه، خودم می‎دونم چمه. اینا، این دور و وریام، همه پیش خودشون خیال میکنن میدونن من چمه. اینام میخوان مثلِ من، همه چی رو تو یکی یا نهایتا چند تا جمله خلاصه کنن و بگن. اما من کجای این سربالایی بودم و اینا کجان. میگن آره. همه چی همینه. میگن طرف افسرده شده. انگار تو خودشه. اما نه. قضیه این نیست. خودم میدونم چمه. از این خبرا نیست. آخرین عزیزی که از دست دادم، نه ماه پیش بوده. این که یکی که عاشقش بودم، بی کلمه‎ای رفته و هوز هم داره دور و دورتر میشه، سه سالِ پیش بوده. آخرین باری که تصادف کردم و پام توش شکست، 7سالم بوده. منم مثِ همه، تو یه رشته‎‌ی غم انگیز دارم فوق لیسانس میگیرم. میبینی؟ همین.

همه چی، از همون بادِ سه روز پیشه. شبی که واسه آخرین بار داشتم از دانشگاه برمی‎‌گشتم خونه. انگار بدون سپر و شمشیر رفته باشی تو جنگای صلیبی. از سربالاییِ اول کوچه  که داشتم میومدم سمتِ خونه، بادِ زمستونی، از جلو می‎اومد و می‎خورد تو سر و صورتم. ناغافل خورد بهم و از کنارم زوزه کشید و رفت. انگار، شیش جهتِ تنم، یه لایه پوست و گوشتم روش نبود و باد، به چار تیکه استخون خورد و از روش رد شد. حتما همین بادِ زمستونی ناغافل، گرفتتم. چیزی که انتظارش رو نداری. چیزی که نمیدونی و نمیشناسیش. زمستونی که شروع نشده، چطور میتونه برسه به اسفند و سرد و غم انگیز بشه. فصلی که شروع نشده، آدمو غصه‎دار میکنه.

بعدِ اون باد، مدام هذیون و رویا می‎بافم. رویاهای خوشگل و ناب. هذیونای خوندنی و ناب. می‎بافم و می‎رم جلو. می‎خوام روی هرچی شایعه‎ست رو کم کنم. تو گوشه‎ی همین شهر، یه کوچه ‎ی همیشه خالی‎ای هست، که وقتی حالم خرابه، میرم اونجا. بس که این کوچه بی در و پیکر و خالیه. هیچکی باورش نمیشه که یه کوچه‎ی سی متری، غم و غصه های آدمو هزار برابر میکنه. آدم نمیدونه چرا یه کوچه باید اینطوری باشه. حتما آدمای این‎ور کوچه، صداشون به اون‎وریا نمیرسه. حتما تا بخوان از خونه شون برسن خونه‎ی همسایشون، یک ساعت تموم تو راهن.

این زمستونی که شروع نشده بوده، حالا یه دفعه شایعه شده که جون گرفته و داره سرد میکنه دنیا رو. همه‎ش شایعه. منم رویا و هذیون می‎بافم. بی سپر شمشیر، رفتم جلوی زمستونِ ناغافل، که اینطور چهار ستون بدنمو از جون و گرما خالی کرد. فصلی که شروع شدنشو نفهمیدم، حتما تموم شدنی نیست و تا همیشه هم ادامه داره. حالا هم این تقویم شایعه کرده که بهار قراره بیاد. خودم میدونم چمه که این هذیونا رو میبافم. هذیونام مثهِ همون کوچه‎ی سی متری بی در و پیکر، بیشتر و بیشتر فروم میبره تو دلِ خودش.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
تگ ها : خرده روایت

طبل بزرگ زیرِ پای چپ

بعد از سه روز که اومده بودیم اینجا، تازه بارِ اولی بود که خورشید رو می‎دیدیم. سر کلاس صف جمع رو زمین خیسِ جلوی آسایشگاه، به حالت نظامی نشسته بودیم و فرمانده گروهان داشت به چپ-چپ و عقب-گرد رو آموزش می‎داد. حدودِ ساعت8 بود که از پشتِ ابر اومد بیرون. یه کوهِ بلند هم دقیقا سمتِ شرقِ، یعنی همون جایی که باید خورشید می‎اومد بیرون بود که ما به مسخره می‎گفتیم همین قله‎هه نمی‎ذاره خورشید رو ببینیم. همین که آروم آروم از پشتِ ابر اومد بیرون، سعید یزدانی از تو ردیف آخر گفت:« خراب شده خورشیدش ساعت یازده و ربع طلوع می‎کنه» فرمانده که مشغول بود نشنید چی گفت. ما هم سرمون رو انداختیم پایین و به هر بدبختی بود جلوی خنده‎مون رو گرفتیم، اما دو سه نفر اون طرف‎تر، نمی‎دونم کی بود که یه دفعه "پروک" ! صدای ترکیدنِ خنده‎ش زد بالا. دستِ خودش هم نبود. همه‎ش زیر سرِ این یزدانیه که حتی بعد از تنبیه هم که خودش هم داره اشکش در میاد، یه دفعه یه چیزی می‎گه که آدم می‎ترکه از خنده. فرمانده هم اَمون نداد. بردمون میدون صبحگاه.

 اول یه کم شنا رفتیم و بعد هم حرکتای قدرتی. یه چیزی مثلِ حرکت با دمبل و هارتل. تموم شدنی نیست. می‎گه با شماره 1 اسلحه رو بیار بالا تا سینه‎ت نگهدار. با شماره‎2 بیار پایین. بازم چند تا حرکت اول می‎شد یه دقیقه‎ای نگهش داری... الان دیگه هیچی. سی ثانیه ای میفته پایین. یه جورایی خنده م گرفته که چقد زود آدم می‎تونه انقد ضعیف بشه. چندتایی از بچه‎ها به خواهش و تمنا افتاده‎ن. اشکشون دراومده. فرمانده میگه:«مشکلِ شخصی باهاتون ندارم. من مثلِ بقیه هم نیستم که بگم با خنده‎تون بهم توهین کردین. نه! فقط می‎خوام این‎جا بفهمیم که ما آدما چقد ضعیف هستیم. همین اسلحه که الان تو دستت مثلِ یه دونه آجر سبکه، سه دقیقه بعد، برات مثلِ یه کوه میشه.» راست می‎گه. حالا تو بگو 10 ثانیه؛ دیگه کسی نمی‎تونه نگهش داره. حالا هم یک ساعتی هست که داره بدو-بایست بهمون میده. انگار هیچی تموم شدنی نیست اینجا. هزار دقیقه طول می‎کشه عوضی. دور تا دورِ میدون صبح‎گاه. یه اسلحه‎ی سه کیلویی تو دستِ آدم، وقتی قراره باهاش چند دقیقه بدویی، جدا 50 کلیو میشه. پناه بر خدا. چند نفری که دیگه حسابی نفس کم آوردن، تو جَدولای حاشیه‎ی میدون، زیرِ درختای نارنج بالا آوردن. اما من التماس و ناله نمیکنم. نه این که خسته نشده باشم، نه. دیگه جلوی چشامم درست نمی‎ بینم از بس چشام سیاهی میره. فقط یه چیزو خوب می‎دونم. می‎دونم که این آدم، بار اولش نیست که این صحنه‎ها رو می‎بینه و این التماسا رو می‎شنفه. اون می‎دونه داره چیکار می‎کنه. به نظرم آدم بدی هم نیست. من آدم عقده‎ای رو از یه کیلومتری میشناسم.

 میدونم این دویدن حالاحالا ادامه داره. چشام داره سیاهی میره و فقط انقدی جلوم رو دارم میبینم که به کسی نخورم. اگه با اسلحه رو آسفالت بخوری زمین فاتحه‎ت خوندست. بی مروت تموم شدنی نیست که، مثه روزه تو مرداد ماهه. با هزار بدبختی داریم می‎دویم. صدای قلبمو که اومده تو سینه‎م، قشنگ میشنوم. هرچی چشام بیشتر سیاهی میره، این کله‎ی لامصبم داره بیشتر میره تو فکر و خیال. تعطیلی نداره. هی حرف میزنه. هی آسمون ریسمون به هم میبافه. هی واسه م حرف میزنه. هی آهنگ میخونه. "تاپ تاپ"... "تاپ تاپ" صدای قلبمه. انگار صداش با صدای پاهام یکی شده. صد و چهل جفت پا، میکوبن رو زمین. اول با خودم گفتم مثِ بارونِ ریز و تند زمستونیه شهرِ خودمه، اما حالا که بیشتر رفتم تو بحرش، مثِ یه قطعه موسیقیِ که واسه بارون ساخته باشن و با پایِ آدما دارن اجراش میکنن. نکنه شنیدمش و این خدمتِ لعنتی از حافظه‎م پاکش کرده. آره...آره... به خودم میگم پسر مثِ قطعه‎ی کندوی زنبور عسلِ چایکوفسکی، که هزار تا آدم با دهنشون اجراش می‎کنن. حتما یه همچین چیزی هم ساخته شده. از بین این همه آدم کسی نمی‎دونه یه همچین قطعه‎ای داره الان اجرا میشه. برو حال کن مجید. "گاراپ گاراپ"...."گاراپ گاراپ".... "رپ رپ" "رپ رپ". هنوز باید بری. هنوز باید بدویی...

هنوز داشتم با خودم حرف می‎زدم که بالاخره تموم شد. فرمانده دستور ایست داد و سه دقیقه استراحت. بعدش باز جلوی آسایشگاه به خط شدیم. نگاه کردم دیدم خورشید بیشتر اومده بیرون. قبلِ این که سعید اون حرف رو بزنه، تا چشمم به خورشید افتاد، یه شعر گفتم. بعد از سه روز رطوبت و سرما،  خورشید غنیمتی بود. خورشیدو که دیدن، همه‎ی بچه‎ها یه جونی گرفتن. همون شب اومدم تو همین دفتر یادداشت، با همین خودکار مزخرفی که بهمون دادهن نوشتمش:«می‎شناسم‎اش/ می‎شناسم‎اش/ از پسِ سه سال ابر؛/ آفتابِ زمستانی». بعد از اون روز، هوا دیگه آفتابی بود اما تا چند روز باد سردش تمومی نداشت. آخه دورتادور پادگان کوه و تپه‎ست و بادای سرد خشکی میاد. یکی از بچه‎ها همون شبِ بعد از بارونا، سرِ پستِ جایگاه بوده. اونجا فضا بازه و باد شدیدتر میاد. می‎گفت واسه اینکه از سرما یخ نزنم یک ساعت دویدم و پروانه و درجا زدم. منم اون شب دستکش و ژاکت مهدی رو قرض گرفتم واسه سرِ پست. اما بازم سر انگشتام یخ بست و هر چی به هم میمالیدمش و تو جیبم فشارش میدادم گرم نمیشد. اون شب سرتاسرش شعرِ نیما و یه هایکو از باشو تو کله‎م تکرار میشد. بس که باد شدید و سرد بود. "استخوان‎های پریده رنگ در خاطرم/ باد می‎شکافد/ بدنم را تا قلب".... " از فراز گردنه/ خرد و خراب و مست باد می‎پیچد/یکسره دنیا خراب از اوست/ و حواس من/ آی نی زن که تو را آوای نی برده‎ست دور از ره، کجایی؟". بلند بلند این ها رو میخوندم تا پست تموم بشه. اولین سرما رو همون شب خوردم.

 همون روزِ سوم، چند تا از بچه‎ها سرِ کلاس اسلحه شناسی به فرمانده اعتراض کردن که اینجوری که تو بارون و زمین خیس پست می‎دیم، همه‎مون می‎چاییم. فرمانده‎ گفت:«میگید چیکار کنم؟ اگه دستِ منه و واسه من داری پست می‎دی که همین الان برگتو امضا کنم بری به سلامت جناب.» بعدش خنده‎ش گرفت و ما هم خندیدیم. بعدم گفت:« والا اینم پا قدمِ نحسِ شماست که  اینجا اینطور بارونی و سرد شده. من چند سالِ اینجام، اصلا ازین خبرا نبود که جهرم دو سه روز پشتِ هم بارون بیاد» باز هم خودش خندش گرفت و ما هم همه زدیم زیرِ خنده. آدم بدی نیست.  راست می‎گه. کم پیش می‎آید جهرم این‎طور هوا سرد بشه. روزی که اعزام شدیم، بارِ اولی بود که می‎اومدم اینجا. از چند کیلومتر قبل از رسیدن به شهر، این طرف و اون طرف جاده، همه‎ش باغ مرکبات و نخلستان بود. سبز و نارنجی پرتغال و برگ‎هاشون تو حاشیه‎ی جاده، تو آفتاب می‎درخشید. ظهر که رسیدیم پادگان، هوا یه دفعه ابری شد و سرد. وگرنه تا اون موقع آفتابی و گرم بود. تازه صبحِ رزو چهارم بود که خورشید را دیدیم.

روزِ اعزام، یه ساعت قبلِ اینکه خورشید بیاد بیرون، با بابام از خونه راه افتادیم واسه شیراز، تا از نظام وظیفه‎ی اونجا، بفرستنمون جهرم. قبلِ حرکت، گوشیمو خاموش کردم گذاشتم تو کارتونش توی کمدم. ساعت مچیم هم درآوردم گذاشتم همون‎جا. داداشم بهم گفته بود:«ساعتِ اونجا، برنامه‎ی "سین*"ه. همه چی طبقِ برنامه اجرا می‎شه.» همین پریشب که فاصله‎ی بین شام تا خاموشی، با مهدی و احمد رفته بودیم طرف‎های گردانِ سه تا یه سیگاری دود کنیم، حرف سرِ ساعت شد. احمد گفت:«اگه آخر این هفته مرخصی بدن، حتما ساعتمو از خونه میارم.» بهش گفتم:«ساعتو می‎خوای چیکار؟ ما که تو روز هر کاری رو هر وقت بگن باید بکنیم. شب هم که جنازمون می‎افته رو تخت» گفت:«سرِ پست دیوونه می‎شم از بس نمی‎تونم بفهمم ساعت چنده.» سرشو چند بار مثه آدمای کلافه این طرف و اون چرخوند. بعد  چشاشو گرد کرد و گفت:«از بس نمی‎دونم چقد از پستِ لعنتی‎م مونده تا راحت بشم کلافه می‎شم. همه‎ش می‎رم این و اون ور تا یکی رو پیدا کنم که ساعت دستشه.» گفتم:«من که هیچ احتیاجی بهش ندارم. وقتی که هس، همه‎ش وسوسه می‎شی نگاش کنی و حساب کنی تا فلان برنامه چقد مونده و چقد گذشته و ازین مزخرفات. اینجا اون چیزی که باید بشه می‎شه دیگه. من اتفاقا بدون ساعت راحت‎ترم.» مهدی هم هیچی نمی‎گفت. سیگارشو می‎کشید و رفته بود تو فکر. حتمی داشت فکر می‎کرد اونم باید ساعتشو بیاره یا نه. گفتم:«چیزی که واسه من از نون شب واجب‎تره گوشیمه. میشه بیارمش، اما به دردسرش نمی‎ارزه.» هر دو تاشون زدن زیرِ خنده. احمد محکم زد پشتم و گفت:«ای زید ذلیل بدبخت! حتما به خاطر اونه» گفتم:«احمق جون، این کارا مالِ دبیرستان ما بود. تو نمی‎خوای بزرگ شی؟»...«اما خارج از شوخی، من گوشیمو واسه آهنگایی که توش دارم لازم دارم. وقتی خونه بودم اگه چند ساعت تو روز آهنگ گوش نمی‎دادم روزم روز نمی‎شد. وقتی آهنگ گوش ندم عصبی می‎شم و تمرکزمو از دس میدم.» مهدی گفت:« پس واسه همینه که هر وقتِ خدا که می‎بینمت داری یه آهنگی با خودت می‎خونی.» «آره. من پست رو با همین آهنگایی که واسه خودم می‎خونم می‎گذرونم. بدون موسیقی نمیشه این دنیا رو تحمل کرد. اینجا که جای خود داره، دنیای بیرونو هم نمیشه.» «من اصلا به ساعت احتیاجی ندارم. برعکس آهنگ، ساعت عصبیم میکنه.»

فقط همون شبِ اولی که اومده بودیم اینجا، نصفِ شبی که از خواب بیدار شدم، مثه عادتِ خونه، دست کردم بالای بالشم گوشی رو بردارم و ساعتو بفهمم، که.. دو زاریم افتاد که چه خبره و کجام. از اون به بعد دیگه بی خیال ساعت شدم. اما اینجا موسیقی و آهنگو واقعا کم دارم. سرِ پست، چند تا آهنگ لیست می‎کنم و از اول تا آخر واسه خودم می‎خونمشون. کلن تو کله‎م کنسرت بر پاست. اما ریزه کاریای آهنگا و صداهایی که یه عمری باهاشون زندگی کردم، کم کم داره یادم میره. نمی‎دونم این جا چه کوفتیه که داره همچین بلایی سرِ حافظه‎‎م میاره. انگار کم کم تیکه‎های ظریف کارای نامجو، که واسه هر لحظه‎ش کلی فکر کرده، داره از کله‎م پاک میشه.  کاش می‎ذاشتن روزی 10دقیقه آهنگ گوش کنیم. فقط مارشِ سرود ملی و مراسم صبح‎گاه و رژه یه کمی حالمو بهتر می‎کنه. اگه همین صداها و کوبه‎هام نبود، نمی‎دونم این رژه و مراسم احمقانه چطور چیزی می‎شد. سه ضربه‎ی کوچیک، یک ضربه‎ی بزرگ. این موسیقیِ کوبش پاهامون رو زمینه. طبل بزرگ، زیرِ پای چپ. بعد رژه شروع می‎شه. به سمتِ جایگاه مقابلِ مقامی که اون بالا ایستاده. چشم تو چشم‎اش. من چشمم تو چشماشه، اما گوش و کله‎م با بلند گو. هر دوری که رژه رو خوب بریم، مقام، پشتِ تریبون، مقطع و محکم داد می‎زنه:«گور..هان خی..لی خوب!». ما هم بخش بخش و محکم، با ضربه‎ی دو پا، داد می‎زنیم:«سپاس... جناب!» به خاطرِ همین دو ضربه‎ها، من دوس دارم رژه‎ی احمقانه رو خوب بریم تا باز موسیقی تکرار بشه. دو ضربه. دو کوبه. طبلِ بزرگ، زیرِ پای چپ.

شک دارم اگه همین سرودِ صبح‎گاه هم نباشه، سالم از این‎جا بیرون برم.

 ............................................................

این خرده روایت، تقدیم می‎شود به پوریا ماهان، بابت راهنمایی‎هاش.

.............................................................

عنوان: نام فیلمی از کاظم معصومی.

این عبارت، از رژه‎ گرفته شده؛ زمانی که به طبلِ بزرگ نواخته می‎شود، پایِ چپ محکم و بلند به زمین کوبیده می‎‏شود.

* "سین" برنامه‎ایست که امورات پادگان ها طبق آن اداره می‎شود. مخفف ساعت.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
تگ ها : خرده روایت

سینما یعنی زندگی

دعوتِ عمومی:

 

دیشب از سرِ خستگی، یکسره از هر چه که هست، کامنتی نوشتم در وبلاگِ سنماییِ دوستم. آن‎جا نوشتم، چون از ظهر، تو دنیایِ فیلم‎هایی که دیده بودم می‎چرخیدم... این شد که خواستم حرفِ دلم را با سینما بزنم. آن دوست، لطف داشت و کامنت مرا به عنوان یک پست گذاشت... خوشحال می‎شوم شما هم به جمله‎ها اضافه کنید؛ هر طور که خودتان دوست دارید...

سینما یعنی زندگی

بخوانید و افتخار بدهید و شما هم بنویسید

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸

کوچک و آزار دهنده‎

برای قرارِ هفتگی تمرین نقد و نگاه:

 

متن و درون‎مایه‎ی داستانِ "علائم"، از "ریموند کاروِر"، یک نقیضه‎ی کامل، برای عنوان‎اش است. در حالت معمول، علامت یا نشانه، چیزی‎ست که اطلاعاتی را به ما می‎دهد و ما را به هدفی یا نقطه‎‌ای می‎رساند، اما در این داستان، علامت‎ها یا درست صادر نمی‎شوند، یا اگر هم بشوند، گیرنده‎ها اصلا کارشان را انجام نمی‎دهند. یعنی، انگار چیزی مخابره نمی‎شود، درکی صورت نمی‎گیرد. پی‎رنگ و قصه‎، بسیار ساده است: زن و مردی، به مناسبت تولدِ زن، به رستوران لوکس و جدیدی می‎روند تا به شادخواری بپردازند. اما از همان ابتدا، کارور، با استفاده از کمترین کلمات و توصیف‎ها، به خواننده این حس را منتقل می‎کند که یک جای کار می‎لنگد. حرف‎ها و جواب‎های زن و مرد، حداقلِ هم‎سویی را با هم دارد و انگار هیچ کس حرف دیگری را درست نمی‎فهمد هر کسی سازِ خودش را می‎زند. مثلا این‎جا را ببینید:

وین گفت:«می‎توانست میز بهتری به ما بدهد، عوض این یکی که وسط است و همه می‎آیند از پهلویِ آدم رد می‎شوند و....»

کارولین گفت:«گمانم بهتر است تورنودوی گوساله بخورم»

حتی شخصیتِ گارسن هم، فاقدِ ضروری‎ترین توانایی شغل خود است؛ او زبانِ انگلیسی را خوب نمی‎داند و حتی سفارش‎های مشتری‎ها را درست و درمان نمی‎فهمد. علاوه بر این، شخصیت‎های داستان، در یک سردرگمی(حتی در مورد خواسته‎های بسیار سطحی و عادی خود) گرفتار هستند، که دامنه‎اش به مسائل بزرگتر زندگی‎شان هم کشیده شده. آن‎ها حتی نمی‎دانند که چه غذایی می‎خواهند بخورند.

{وین} گفت:«نمی‎دانم. راستش دلم می‎خواهد بدانم چه غذایی قرار است بخورم. واقعا نمی‎دانم.»

تمامِ این‎ها، به خلقِ فضا و حال و هوایی در داستان انجامیده که هم تمسخرآمیز است، هم آزاردهنده. اما نه آن آزاردهندگی که خیلی شفاف و معین باشد. چرا که ماهیتِ خودِ قضیه، یعنی رابطه‎ی زن و مرد، چیزی از این دست است؛ گرفتار در فضای سردرگمی، نفهمیدن، نا معین بودن و ... . فضایِ حاکم بر داستان، یک جورهایی شبیهِ این این حسِ کوچکِ مبهم ولی آزاردهنده است: وقتی در اتاقی، میانِ جمعی نشسته‎ایم و مدام حس می‎کنیم چیزی آزارمان می‎دهد اما نمی‎دانیم چیست. سرانجام بعد از دقیقه‎ها یا ساعتی، می‎فهمیم آهنگ ناکوکی، دارد مدام تکرار می‎شود.

...............................................................................................

پی‎نوشت(1): متنِ داستان را می‎توانید اینجا بخوانید.

پی‎نوشت(2): هم‎چنین اینجا می‎توانید نگاه‎های متفاوت دیگر دوستان را هم بخوانید.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦

چِگالیِ صدا

نه همیشه و نه برای همه کس، اما می‎تواند به سنگینی و صُلبیِ یک دیوار یا یک صندلی یا یک آدم در بیاید و گوشه‎های خالی جهان را پر کند؛ صدا را می‎گویم. صدا، آن چیزی که نه فقط شنیده می‎شود، که گاهی، به تن و گوشت می‎خورد و می‎بُرد. صدا که می‎تواند معناهای متفاوتی را به هر کسی القا کند. صدا که باعثِ تخیل می‎شود.

 فیلمِ "صداها"، به کارگردانیِ "فرزاد موتمن"، از صدا، به عنوان موتور پیش‎برنده‎ی روایتِ فیلم بهره گرفته. صداها در این فیلم، نقشِ بزرگی را در انتقال اطلاعات به بیننده و شخصیت‎های داستان بازی می‎کنند. علاوه بر این، صدا نقشِ بزرگ دیگری هم به عهده دارد، ایجاد حسِ دلهره و تعلیق، که بخشِ عمده‎ی زیبایی فیلم، به خاطرِ خوب از آب درآمدن همین تعلیق در بدنه‎ی فیلم است. تعلیقی که اساس و بنیان‎اش، بر اطلاعاتِ مبهمی‎ست که شخصیت‎ها به واسطه‎ی صداها کسب می‎کنند.

فیلم‎نامه‎‎ی این فیلم را سعید عقیقی نوشته. فیلم‎نامه‎ای که نباید پیشرو بودن کارِ عقیقی را درِش نادیده گرفت. به نظرم این فیلم از چند جنبه درخور توجه است. اول، وارد کردن سه خطِ روایی، درونِ فیلم، که در نهایت همه به یک موقعیتِ هدف ختم می‎شوند و مهم‎تر از آن موفقیت فیلم‎نامه‎نویس و کارگردان در پیاده کردن این کار. البته همه‎ی خطوط روایی، از اهمیت یکسانی در روند کلی داستان برخوردار نیستند و بعضا انتقاداتی هم به برخی از خرده روایت‏‎ها و سکانس‌های فیلم گرفته شده( می‎توانید اینجا را بخوانید)، اما حتی با این وجود هم از ارزش‎های فیلم چیزی کم نمی‎شود و البته به نظرِ من ایرادهای وارد شده، چندان وارد نیستند(که توضیح‌اش این‎جا کمی طولانی خواهد شد). دوم، ساختاری که عقیقی برای زمانِ دورنی قصه در نظر گرفته. در فیلم، زمانِ داستان، از آخر به اول حرکت می‎کند. برای این کار، فیلم به چند اپیزود تقسیم شده، که هر کدام از این‎ها، از نظرِ زمانِ درونی قصه، متاخر از، یا در نهایت موازی با، اپیزودهایی هستند که پس از آن بیننده خواهد دید. این ساختار، باعث می‎‏شود که اطلاعات، اصطلاحا به صورت قطره‎چکانی و آهسته به بیننده برسد، که همین امر، به کمکِ کاربرد درستِ صدا، به عنوان عواملِ تکمیلی در ایجاد تعلیق و دلهره عمل می‎کنند.

علاوه بر کاربرد قابل قبولِ صدا در فیلم، دیالو‎گ‎ها هم به پیشبرد روایت و قوام کار کمک بزرگی کرده‎اند. همچنین درخطوط روایی‎ای که مکمل خطِ اصلی هستند، حضور فعال صدا را به شکل‎های مختلف می‎بینیم. در جایی از فیلم، کسی(کارشناسی در تلویزیون) می‎گوید که "امتیازِ صدا این است که ما با شنیدن‎اش، می‎توانیم تخیل کنیم وبه دلخواهِ خودمان، برای آن صدا تصویر بسازیم". هر چه صدا تاثیرگذارتر، تصویری هم که شنونده خواهد ساخت، ماندگارتر و چِگال‎تر خواهد بود. صدایی که رسوب می‎کند و می‎رود تهِ ذهن می‎ماند. صدایی سنگین که با قوه‎ی تخیل، تبدیل به چیزی می‎شود که جای زیادی را در جهانِ ذهن اشغال می‎کند. فیلمِ "صداها"، توانسته تا حدِ قابل قبولی، این کاربرد را برای صدا ایجاد کند.

در آخر،حتی با وجودِ حضور صدا در جای‎جای فیلم، به بیننده احساسِ زدگی و کسالت از این تکرار زیاد دست نمی‎دهد؛ که به نظرم قابل توجه باشد. دیدن این فیلم را بهتان پیشنهاد می‎کنم.

.......................................................

پی‎نوشت: چند سالِ پیش، صبح‎های جمعه، از شبکه چهار، کلاسِ فیلم‎نامه نویسیِ "سعید عقیقی" پخش می‏‎شد. آن موقع من چندان در قیدِ سینما نبودم و بیشتر ادبیات را دنبال می‎کردم. حرف‎های عقیقی، در علاقه‎مند شدنم به سینما تاثیر داشت.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤

اینک، برف...

1)

پدر مدام می‌گوید:

اگر تا شب ببارد...

اگر تا شب ببارد...؛

اولین برفِ زمستانی

 

2)

پرده را کنار زدم

به تماشایِ برف

اما، خود یکسره

پنجره را پوشانده بود

................................................................

پی‎نوشت: شعرِ اول را امروز گفتم، شعر دوم را، پارسال. پارسال، که سرباز بودم و تویِ اتوبوس داشتم می‎آمدم خانه که برف شدیدی گرفت و پنجره اتوبوس را پوشاند. هر دو برای اولین برفِ زمستانی بوده‎اند.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳