کلمات و تو؛ با آن صدای ملایمت

 

یک سال پس از مرگ "ریموند کاور"(Raymond Carver)، آن‎چه او را مدام به یادم می‎اندازد تصویر کسانی‎ست که سرهاشان را جلو برده‎اند، گوشهاشان را تیز کرده‎اند و سخت تلاش می‎کنند تا صدای او را بشنوند. زیر لب حرف می‎زد. "تی اس الیوت"، زمانی "ازرا پاندا" را در مقام استاد به صورت مردی توصیف کرده بود که "سعی می‎کرد به شخص شدیدا ناشنوایی این واقعیت را حالی کند که خانه آتش گرفته است". "ریموند کارور" شیوه کاملا متفاوتی داشت. دود همه اتاق را می‎گرفت، شعله‎های آتش به فرش سرایت می‎کرد و "کارور" تازه داشت می‎پرسید :"فکر نمی‎کنید هوا کمی گرم شده باشه؟" و تو که روی صندلی‎ات نشسته بودی، خودت را می‎کشیدی جلو و می‎پرسیدی "چی گفتی، ری؟". هیچ وقت پافشاری نمی‎کرد، به ندرت حرف قطعی می‎زد، به او نمی‎آمد معلم باشد. من یک بار وقتی که با کارور مصاحبه می‎کردند، دو ساعت و نیمی کنار او نشسته بودم و به حرف‎ها گوش می‎دادم. نویسنده‎ای که مصاحبه را انجام می‎داد ضبط صوت را نزدیک‎تر آورد و نزدیک‎تر آورد و آخرسر از کارور خواهش کرد که آن را بگذارد روی پاهاش. چند روز بعد این مصاحبه‎گر را دیدم که پاک دمغ بود: صدای ضبط شده "ری" تقریبا غیر قابل شنیدن بود. به‎کاربردن صفت "ملایم" در مورد نحوه حرف زدنش حق مطلب را ادا نمی‎کند. این حالت هروقت که او به اجبار به حوزه مباحث کلی یا رهنموددهی وارد می‎شد، نمود بیشتری داشت. همان‎طور که گفتم، زیر لب حرف می‎زد، و اگر این کار زمانی فقط یک عادت طبیعی به نظر می‎آمد، چیزی در ردیف به صدا در آوردن بند انگشت‎ها یا پا روی زمین کشیدن، حالا فکر می‎کنم که این حالت از فروتنی عمیق و احترام او نسبت به زبان، احترامی که به مرز بهت می‎رسید، ناشی می‎شد و تجلی این احساس او بود که با کلمات باید خیلی خیلی با احتیاط رفتار کرد. مثل این‎که بیان آن‎چه می‎خواهی بگویی تقریبا غیر ممکن باشد.

.

.

گزیده‎ای از یادداشتی از "جی مک اینرنی" با نام "ریموند کارور-صدایی آرام و ملایم".

مشخصات کتاب:

لاتاری، چخوف و داستانهای دیگر

ترجمه جعفر مدرس صادقی

نشر مرکز. چاپ چهارم 1386

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٩

رفیق، روبه قهقراییم یا بهبودی؟

"کورت جونیور وونه‎گات" را دوست‎داران ادبیات داستانی در کشورمان، خوب باهاش آشنا هستند؛ با این پیرمرد خوش مشرب. متن زیر، یکی از نامه‎هایی‎ست که "وونه‎گات" به یکی دوستانش نوشته و در آن نگاه حساس طنازانه‎اش را به مسائل جامعه و زندگی می‎بینم، که هم آدم را .به خنده وامی‎دارد، هم اندوه... با هم بخوانیم و لذت ببریم:

.

.

بارن استیبل، نیویورک

به: ناکس برگر

ناکس عزیز

بگو ببینم اوضاع روبه بهبود است یا قهقرا؟

مشکل این روزهای من یک مشکل خیلی نیویورکی است: این که چگونه میان مایه‎گی خودمان را در معرض قضاوت عمومی قرار بدهیم. یک نمایش نامه نوشته‎ام که یک عده فکر می‎کنند بی‎نهایت خنده‎دار است و یک عده دیگر فکر می‎کنند به لعنت خدا نمی‎ارزد. زندگی من(در سی وسه سالگی) به یک ریسمان نازک بند است. آن نمایشنامه لعنتی باید اجرا شود اما انگار نمی‎شود.

خواهرم به خاک سیاه نشسته، منظورم دقیقا خاک سیاه است؛ در سی‎وهشت‎سالگی، و می‎گوید که دیگر از جنبه‎های مثبت و انسان‎ساز فقر و ناامیدی خسته شده است؛ من هم همین‎طور.

دیشب دو سه تا از داستان کوتاه‎های "ماکسیم‎ گورکی" را خواندم و شالوده اصلی هردویشان این بود که دهاتی‎های شرور و بدکار، به خاطر   ی‎عدالتی اجتماعی است که شرور و بدکار می‎شوند. در یکی از داستان‎ها یک دهاتی بدجنس، دزد، دروغگو، حریص و طماع چنان در بهشت کارهایش را توجیه می‎کرد که عیسی مسیح را به گریه انداخته بود. خب من که در داستان‎های خودم به این جور تئوری‎های غیر مسئولانه تن  نمی‎دهم ولی در نامه‎هایم اتفاقا توصیه‎شان می‎کنم. خدای من! ناکس، به نظرت نسل داغان حقیری نیستیم؟

رکود، جنگ، سلاح اتمی و پست فطرت‎هایی که انگار تا ابد به حیات‎شان ادامه می‎دهند تا موسسه‎های بزرگ‎تری بسازند و در آن بدون درد و خون‎ریزی مغز جوان‎ها را اخته کنند.

گاهی نامه‎هایی دستم می‎رسد که این جور شروع می‎شوند:"قلم را در دستانم می ‎یرم و....." و فرستنده‎شان یارویی‎ست که انحصار نصب نرده وحصار را در منطقه "کی وست" دارد؛ او هم می‎خواهد نویسنده بشود.

ارادتمند تو

کورت

 

 

پی نوشت: متن نامه از مجله زیر است:

همشهری داستان

شماره چهل وهشتم. مهرماه 1393.

ترجمه نامه از: بهناز شیرمحمدی

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٩

روز تولدم کی است؟

پار این موقع

شب تولد من بود

اینک اما من

نه آن منم

.

.

.

به من گفته اند _ یا پیشترها خودم به خودم می گفته ام_ فردا روزی روز تولد من است: به روایتی... اما خوب می دانید که روایت است دیگر.... کاریش نمی شود کرد.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦

محو نشو.........

شعر اگر زخم زبان تیزتر

شهر من از قونیه تبریزتر

زنده بمان قاتل دلخواه من

محو نشو ماه‎ترین ماه من

.

.

. این دو بیت، از شعر "تومور"، سروده "علیرضا آذر" است. :

میتوانید متن کامل را در این جا بخوانید:

http://asru.blogfa.com/post-407.aspx

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤

همه داستان درباره توست...من هیچم

(1)

""""""و یک  روز بعد از این که "مالکه" شناکردن یاد گرفت، ما در میدان اشلاگ بال روی چمن ها دراز کشیده بودیم"""""...

باید از این جا شروع کنم. همه این ها، فقط محض خاطر تو گفته می شود، چه، آن که به راستی شایستگی این را داشت که ازش چیزی بگویند تو بودی. یکی باید همه این ها را بگوید و""""اینک بر منست که بنویسم، من که توجه این گربه و تمام گربه ها را به موش تو جلب کردم؛ حتی اگر هر دوی ما جعلی باشیم، باز باید بنویسم. بارها آن کس که هر دوی ما را جعل کرد –چه کارش همینست که مردم را جعل کند- مرا واداشته تا سیب آدم تو را در دست گیرم و آن را به نقطه ای ببرم که برد و باخت آن جاست"""".

من باید همه این ها را بنویسم، بی حرفی از سرگذشت خودم؛ چه، زمانی که پای تو در میان باشد، "یوآخیم مالکه"، ما، همه هیچیم؛ من و همه دوستانت. ما که تو را "مالکه کبیر" نامیدیم. تو که سر کلاس درس، به همه گفتی که می خواهی در آینده دلقک شوی و مردم را بخندانی. تو که آنقدر دست و پا چلفتی بودی؛ شنا هم بلد نبودی. بعد، سردسته ما شدی؛ در شنا، در تابستان های سال های جنگ. بعد قهرمان جنگ شدی. و دست آخر روزی از جنگ برگشتی و دریای بالتیک را، خانه ابدی خود کردی.

هیچ وقت نتوانستم تو را بشناسم. هیچ وقت ندانستم چه در سر تو می گذشت. اما بر من است که داستان تو را بگویم. من که """"وقتی سیرکی به شهرمان می آید، می تواند به عنوان مشتری روی من حساب کند. من همه آن ها، یا تقریبا همه آن ها را می شناسم؛ خصوصی پشت تریلی ها، من با بیشتر آن ها حرف زده ام. معولا اهل طنز و طبیعت نیستند و اگر هم نام همکاری به اسم "مالکه" را شنیده باشند آن را تصدیق نمی کنند."""""

""""من که در اکتبر 1959 در گینزبرگ به جلسه ای از بازماندگان جنگ رفتم که همچون تو، یوآخیم مالکه، دارای نشان صلیب بودند. مرا به داخل تالار راه ندادند. در آن میان یک دسته نطامی مارش می نواخت یا میان قطعات خستگی درمی کرد. در میان یکی از این وقفه ها، از ستوانی که مامور انتظامات بود خواهش کردم تو را از سکوی موزیک فرابخواند: "گروهبان مالکه را دم در می خواهند". اما تو خودت را نشان ندادی. بر روی آب نیامدی"""".

.

.

(2)

جمله هایی که داخل """   """ هستند، از رمان "موش و گربه" است. رمانی تکان دهنده از "گونتر گراس" آلمانی. فکر می کنم او با رمان "طبل حلبی"، خودش و هنرش را در داستان نویسی ثابت کرده است، اما رمان های "سال های سگی" و "موش و گربه" نیز، قطعا کارهایی قابل توجه هستند.

رمان "موش و گربه" را شخصی روایت می کند که دوست نزدیک "یوآخیم مالکه" قهرمان داستان است.

قهرمانی که با سیبک گلویش، که به بزرگی یک موش است، هر گربه ای را به طرف خودش می کشد؛ همه گربه های زمانه. به جاهایی که کار به جدال "گربه" با "موش" می کشد؛ به جاهایی که "برد" و "باخت" آن‎جاست. راوی، خود را ناگزیر از نوشتن و گفتن داستان می داند؛ دااستان و سرگذشت "یوآخیم مالکه" که تمام عمر بر دوشش سنگینی می کرده است. او ناگزیر است داستان را بگوید. داستان قهرمانی که شغل مورد علاقه اش دلقکی بود و خنداندن و سرگرم کردن مردم. همان طور که در مقدمه کتاب می خوانیم، از نظر "گونتر گراس" یکی از وظایف اصلی هنرمند، سرگرم کردن مردم با داستان و طنز است. این که مثل دلقک های زمان های قدیم که با داستان و طنز، حقیقت هایی را که کسی توان گفتنش را نداشت، می گفتند، حقیقت ها را بگویند.

.

.

مشخصات کتاب:

موش و گربه

گونتر گراس

ترجمه کامران فانی

نشر فرزان. چاپ دوم 1379

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳

او زنده نیست... او هیچ وقت زنده نبوده است

"خورخه لوییس بورخس" را همه دوست­داران ادبیات داستانی می شناسند. او که هیچ گاه رمان ننوشت و به جای آن، سبک ویژه ای از داستان کوتاه را خلق کرد. آن ویژگی ای که بیش از همه در سبک بورخس به چشم می آید، استفاده استادانه از تخیلی است که مرز ندارد؛ آن تخیلی که در داستان، با واقعیات(تاریخی، ادبی، اجتماعی و...) هرچه می خواهد می کند. معما گونه گی هم یکی دیگر از ویژگی های سبک بورخس است که در اکثر داستان های او دیده می شود.

اما من این جا دوست د ارم از آن ویژگی ای از داستان های بورخس حرف بزنم که در تعداد زیادی از داستان های او هست و کمتر از آن حرف زده شده است(دست کم من کمتر دیده ام). آن چه می خواهم از آن حرف بزنم، سبکی در روایت است که ارنست همینگوی، آن را به کمال رسانده است. منظورم کوتاه کردن جمله ها(جمله های تلگرافی)،  به حداقل رساندن تشبیه و توصیف و روایت داستان به شیوه ای است که خواننده با کمترین واسطه و از کوتاه ترین مسیر، به آن جایی که باید، برسد. قصه ها خیلی روان و سرراست تعریف می شوند. دقیقا مثل این است که پای صحبت پدربزرگ یا مادربزرگی نشسته باشیم که دارد قصه ای از گذشته را برایمان نقل می کند. البته این را بگویم که به نظرم ویژگی "قصه گویی" را تقریبا تمام داستان نویسان آمریکای لاتین دارند. انگار تمام آن ها، مثل "گابریل گارسیا مارکز" کودکی شان را پای قصه های مادربزرگ گذرانده اند و داستان نویسی و تخیل آن ها، از آن قصه ها و افسانه ها آب می خورد.

در مجموعه "کتابخانه بابل و 23داستان دیگر"، چند داستان هست که آن ویژگی هایی که گفتم به بهترین شکل در آن ها هست. برای نمونه، به نظرم داستان های "جاودانه"، "مرد مرده"، "شرح حال تادئو ایسیدوروس کروس"، "اما سونس" و "دیسک"، مثال های خیلی خوبی هستند. هر کدام از این داستان ها، علاوه بر داشتن ویژگی های سبک بورخس(تخیل، بازی با واقعیات تاریخی، معماگونه گی)-البته در همه آن ها تمام ویژگی ها نیست؛ هرکدام برخی را دارند- از لحاظ داشتن روایتی که به "نقل" بسیار نزدیک است، استفاده بسیار دقیق از قیدها و کوتاهی جمله ها نیز، قابل توجه هستند.

اگر داستان "مرد مرده" را خوانده باشید، به خوبی ویژگی های ذکر شده را به وضوح در آن می بینید. مثلا به شروع داستان دقت کنید:

"""این که مردی از حومه بوئینس آیرس، یک بدبخت خودنما، بی هیچ هنری مگر خودپسندی حاصل بی باکی، در زمین های وسیع چابک سواران در مرز برزیل نفوذ کند و فرمانده قاچاقچیان شود، پیشاپیش به نظر غیر ممکن می رسد. می خواهم برای کسانی که این عقیده را دارند، سرگذشت "بنیامین اوتالورا" را تعریف کنم، که مسلما هیچ خاطره ای از او، در محله بالوانرا نمانده است و با یک گلوله تپانچه، طبق قانون خودش، در اطرف ریوگرانده دسول کشته شده است""".

اگر داستان را با دقت بخوانید، متوجه می شوید که بورخس در این چهار، پنج خط، در نهایت ایجاز و خلاصه گویی، کلیت قصه و ویژگی های برجسته شخصیت اصلی داستان را گفته است. ادامه داستان، به گونه ای بسط و روشن کردن همین پنج خط است. مثلا به روایت بورخس از شروع سرگذشت "اوتالورا" دقت کنید("یک بدبخت خودنما و بی هیچ هنری مگر خودپسندی حاصل بی باکی"):

""""حدود سال 1891 "بنیامین اوتالورا" نوزده سال دارد. قلدری ست با پیشانی کوتاه، با چشمانی روشن، آکنده از صداقت  زورمند مثل مردم باسک؛ یک ضربه چاقویش که به هدف خورده، بی باکی اش را بر او روشن کرده است""""". یا مثلا، به توصیف "سوآرس" محافظ شخصی "باندیرا" رییس دسته، که در نهایت به "اوتالورا" خیانت می کند نگاه کنید:

"""" یک روز صبح، سوار ساکتی از کوه ها پایین می آید که ریش پرپشت دارد و پانچو پوشیده است... بسیار کم و با لهجه برزیلی حرف میزند""". و اوتالورای بدبخت """""نمی داند که باید خویشتن داری او را به دشمنی، تحقیر یا فقط به توحش نسبت دهد"""".

 

چه این داستان چه دیگر داستان هایی که نام بردم، از لحاظ این ویژگی های روایی، شاخص هستند. حالا، آخر داستان "مرد مرده" را با هم بخوانیم و لذت ببریم:

"""" اوتالورا قبل از مردن می فهمد که از همان اول به او خیانت کرده اند، که محکوم به مرگ بوده است، که به او اجازه داده اند دوست داشته باشد، رییس باشد و پیروز شود، زیرا از قبل او را مرده می انگاشتند، زیرا برای باندیرا، از قبل مرده بود.

"سوآرس"، تقریبا با تحقیر، ماشه را می کشد""""".

.

.

 

 

 

 

مشخصات کتاب:

کتابخانه بابل و 23داستان دیگر

خورخه لوییس بورخس

ترجمه کاوه سیدحسینی

انتشارات نیلوفر

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢

در غروب

فانوسی دارد

که نمی دانم

کدام شامگاه خزانی

برایم خواهد آورد....

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٥

از این جایی که من ایستاده ام

 گاهی، خستگی و درماندگی از قراردادها و قیدهای اجتماعی، خانوادگی و...، آدم را به این فکر می‎اندازد که آیا می‎توان این قراردادها را زیر پا  گذاشت و با قوانین و قرارهای تازه و خود ساخته زندگی کرد؟ و اگر این کار شدنی ست، چگونه؟ فکر می‎کنم در حالت کلی، می توان دو جواب یا حالت برای این مساله قائل شد. این دو نوع نگاه، یا دو نوع پاسخ و راه حل احتمالی برای این مساله، به این بستگی دارد که برای فرد چه چیزهایی از شرایط موجود و وضعیت فعلی که در آن زندگی می‎کند، مهم است و خواستنی؛ و چه چیزهایی نخواستنی است و باید عوض شود.

 اگر برای فرد، تمام "ارزش" ها، "افراد"، "اجتماع" و در یک معنی "نفس زندگی"(به شکلی که او در آن زندگی می کند) بی اعتبار و بی معنی باشد، احتمالا شورش و عصیان او، یا به صورت یک سرخوردگی و نارضایتی همیشگی بروز می کند و فرد به نوعی در لاک دفاعی افکار و رفتار خود فرو می رود، و یا به عزلت گزیدن و تارک دنیا شدن منجر می شود. یعنی در نوع اول، در حالی که فرد به ظاهر در کنار افراد می‎ماند و زندگی می‎کند، به "روابط" و "قراردادها"ی موجود، تماما بی اعتناست. به علاوه، انگیزه قوی‎ای هم در او، برای عوض کردن این‎ها انگار وجود ندارد. در نوع دوم از حالت کلی اول نیز، نارضایتی فرد از "شرایط" موجود، به طرد کامل "زندگی" به مفهوم کلی آن منجر می‎شود.

اما حالت کلی دیگر این است که فرد، از "نفس" و "ماهیت زندگی"، "اجتماع" و ... رویگردان نیست، بلکه "روابط" و "معیار"های موجود را نمی‎پسندد و به دنبال راه حلی فعال، دست به تغییر بخشی یا تمام آن‎ها می زند. مثلا کسی که مردم اطرافش را دوست داشته باشد و همین طور معتقد باشد که باید به‎شان کمک کند. چنین کسی به دنبال یافتن شیوه­‎ای از زندگی، با "معیار"ها و "هنجار"ها و "ارزش"های جدیدی بر می‎آید، که از یک طرف ارزش‎های منسوخ موجود را کنار بگذارد و از طرف دیگر، بتواند "آرمان"ها و "اصول" خودش(دوست داشتن افراد، کمک کردن به انسان‎ها) را برآورده کند.

   "بارون کوزیمو روندو"، نوجوانی‎ست که گرفتار این مساله است. او که از سنت‎ها و ارزش‎های قراردادی خانواده خود گریزان است و آنان را منسوخ و بی اعتبار می‎داند، علیه زندگی و وضعیت خود شورش می‎کند. اما او برای زندگی جدید خود، شیوه‎ای را پیدا می کند‎که از طریق آن، هم به خودش و هم به دیگران کمک می‎کند تا زندگی بهتری داشته باشند. او، زندگی در روی درختان را، جایگزین زندگی زمینی می‎کند؛ جایی که "بهتر بتواند زمین را ببیند". هدف او از زندگی بالای درخت، جدا شدن از زمین  و مردم نیست. او از آن بالا، مردم را در کارهایی که از پایین در آن ناتوانند یاری می‎کند. از درختان و طبیعت و منافع همه مردم روستایش نگهداری و حفاظت می‎کند. درختان را هرس می‎کند. در مقابل هجوم گرگ‎ها به روستا به مردم کمک می‎کند و... . در متن داستان می‎خوانیم :" کوزیمو لاوروس دو روندو، آدم متمدنی بود که هم به خود و هم به دیگران احترام می‎گذاشت"(ص 108، انتشارات نگاه، چاپ دوم). او بالای درخت کتاب می‎خواند و هر زمان که مردم روستا علاقه‎مند هستند، برای آنان از تجربیات و اتفاقاتی که برایش افتاده صحبت می‎کند. بدین ترتیب، شیوه جدید او، نه تنها او را از زندگی و مردم دور نمی‎کند، بلکه باعث می شود او به فردی مفیدتر، هم برای خودش و هم برای مردم تبدیل شود.

 

بدون شک، این اثر "ایتالو کالوینو"، را باید اثر بزرگی دانست. جایی که با به کار گیری هم زمان تخیل، طنز تلخ و واقعیت‎های تاریخی و اجتماعی، تصویر "سمبلیکی" از زندگی یک "روشنفکر" پیش چشم‎مان می گذارد. این به معنی همان قضیه مشهور است که "کالوینو"، "روشنفکر" را بارون درخت نشین می‎دانست.

این داستان حتما ارزش خواندن را دارد. حتی بیش از یک بار خواندن. هرچند دریک جاهایی، به نظر من قدرت و  جذابیت داستان کم می‎شود. شاید به خاطر این که بیش از آن چه که باید، طولانی شده است. دست کم من این طور فکر می پ‎کنم. مثلا تا فصل 22، داستان با ضرب آهنگ و کشش عالی پیش می‎رود اما از آن جا تا نزدیکی‎های آخر، داستان از ریتم خوب قبلی و تب و تاب می‎افتد و به نظر می‎رسد بهتر بود فشرده‎تر و کوتاه‎تر باشد. با این حال، نقاط قوت داستان بسیار زیاد است. پرداخت شخصیت اصلی، که جای خود، شخصیت پدر و مادر "کوزیمو روندو" هم به نظرم عالی هستند همین طور روایت داستان. برای مثال، قسمت مربوط به رفتار و واکنش های پدر و مادر، زمانی که دیگر کم و بیش همه مطمئن می‎شوند که "کوزیمو" دیگر به روی زمین برنمی‎گردد. همین طور زمانی که  که مرگ پدر نزدیک می‎شود. از شخصیت عموی ناتنی "کوزیمو" و "کشیش" نیز، با پرداخت عالی، تصویر نابی ارائه شده. در ضمن، نباید از ترجمه خوب "مهدی سحابی" هم به سادگی گذشت.

.

"کوزیمو لاوروس دوروندو

میان درختان زیست

همواره زمین را دوست داشت

به آسمان رفت"

.

مشخصات کتاب:

بارون درخت نشین

ایتالو کالوینو

ترجمه مهدی سحابی

نشر نگاه. چاپ دوم 1379

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۳

اونچه باعث میشه، این نوشیدنی، طعم بهتری داشته باشه

"""من آموزش زیاد دیدم که از شمشیرم برای کمک به بی دفاع ها استفاده کنم. این که دنیای بهتری بسازم. میخواستم دنیای پر از عدالت بسازم. ولی حالا فهمیدم که ایده ی باطلی بوده. سال ها جون آدمای شرور رو گرفتم ولی بهترین کار این بوده که، با تو الان اینجام و دارم کشاورزی می کنم. "استاد هیکو" سعی کرد به من صلح و آرامش دوستی رو آموزش بده، تا بتونم با دنیای اطرافم همانگی و دوستی پیدا کنم. ولی هرچی میگذشت، چیزی از حرف هاش نمی فهمیدم، تا این که با تو اومدم این جا. تو به من جوابهایی رو دادی که دنبالشون می گشتم. میدونی، تو چیزهایی رو به من یاد دادی که هیچ وقت تا حالا یادشون نگرفته بودم""".

 

.

 

.

اگر دیده باشید، به احتمال زیاد در ذهنتان مانده که این متن، دیالوگ­ها ی چه فیلمی ست. درست است. دیالوگ های شخصیت اصلی انیمیشن "افسانه ی کن شین" محصول (1999) ژاپن. یک انیمیشن تاثیر گذار. درامی بسیار قوی، که داستان آن، در جریان قرن هجدهم ژاپن، در حالی که گروه های شورشی مخالف حکوت مرکزی(شوگان) در حال تحرک و درگیری هستند می گذرد.

کن شین، کودکی که، پدر و مادر خود، و سپس گروهی که از او محافظت می کردند را از دست داده، توسط "سه چی رو هیکو"، استاد شمشیر زنی، حمایت شده و به شاگردی وی در می آید. پس از چند سال، کن شین به شمشیرزنی شکست ناپذیر تبدیل می شود و علی رغم مخالفت استادش، به یکی از گروه های شورشی می پیوندد و مامور ترور شخصیت های مهمی از حکومت شوگان می شود.

در یکی از ماموریت ها، کن شین، بایست شخصی به نام "جو بی شیجی کورا" را بکشد. همین کار را هم می کند؛ و همراه آن مرد، دو محافظ نیز هستند که یکی از آن ها، نامزد دختری به  نام "تو مو" ست، که او هم کشته می شود. درام و گره اصلی داستان، از همین جا شکل می گیرد.

در روایت فیلم، ما وقایع را با برگشت های مداوم به عقب(فلش بک) می بینیم و جزئیات رفته رفته دستگیرمان می شود. ما به طور همزمان، در گذشته و حال زندگی می کنیم؛درست  همان طور که در روح و ذهن کن شین می گذرد. "تو مو"، پس از مرگ نامزدش، شهر محل زندگی اش را  ترک می کند. در شبی بارانی، هنگامی که زیادی مست کرده است، نقش زمین می شود و کن شین او را نجات می دهد. هنگامی که شرایط گروه های مخالف حکومت وخیم می شود، "کاتسورا"، رئیس کن شین، به او دستور می دهد که با "تو مو" به عنوان "زن و شوهر" به روستایی بروند زندگی کنند تا شرایط عادی شود.

"کن شین" و "تو مو" به آن روستا می روند و زندگی روستایی ای را آغاز می کنند. این جاست که باید هنر فیلنامه و کارگردان را ببینید، که چه قدر استادانه، تحول تدریجی هر دو شخصیت را به تصویر می کشد. با این تحول، دستان وارد مرحله آخر می شود. و دقیقا همین جاست که دیگر گفتن من از داستان، بیش از پیش الکن و ابتر خواهد بود. به قول معروف، "حلوای تن تنانی/ تا نخوری ندانی".

امیدوارم هر کس ندیده، ببیند و لذتش را ببرد.

دوست دارم چند نکته ی دیگر را هم گفته باشم. یکی این که، شخصیت زن داستان(تو مو) فوق العاده شخصیت پخته­ای دارد. پرداخت خوب شخصیت او_در دیالوگ ها یا کنش ها و واکنش ها_ هم این را باعث شده، و هم باعث شده که فرآیند تحول او، به خوبی تصویر شود. همین اتفاق در مورد "کن شین" هم رخ داده است.

برای مثال، به نامه ای که "تو مو"  پیش از رفتنش برای "کن شین" نوشته، و با صدای خودش روایت می شود_ در مرحله آخر داستان_ را گوش کنید:

"""نامزد من تو یه محله ی غریبه مرد و شادی من با اون نابود شد. وقتی مرد، فهمیدم تمام چیزایی رو که میخواستم از دست دادم. تقصیر من بود؛ و اون به خاطر حماقت من مرد. من از تو متنفر بودم و سعی کردم برای انتقام، با  دیگران متحد بشم و جون تو رو بگیرم. ولی قلب من با گذشت فصل ها عوض شد؛ همون طور که تو هم دیگه آدم کش نیستی و تبدیل به یک شوهر شدی""".

نکته ی دیگر "قاب های" چشم نواز این انیمیشن است. اگر دیده اید، به  احتمال زیاد لذت برده و اگر ندیده اید، لذت خواهید برد. علاوه بر این، در جای جای فیلم، "تکرارها" ی کاملا به جایی از "چیزها"یی دیده می شود که نقش مهمی در پیش برد روایت فیلم دارند(هم از بعد کمیت شکل گیری داستان، هم از بعد کیفیتی خاصی که لازم است هر جایی از داستان، روایت داشته باشد). در یک کلام، این انیمیشن، نمایشگاهی از ایده ها ی بکر و زیباست، که به بهترین شکل تبدیل به تصویر شده است.

.

.

علاوه بر این ها، فکر می کنم خالی از لطف نیست که یکی از دیالوگ های به یاد ماندنی "استاد هیکو" را هم، اینجا با هم بخوانیم:

"بهار با خودش شکوفه های گیلاس رو میاره، و تابستون آسمون پر ستاره رو. ببین پسر، تمام این چیزها باعث میشه که همین نوشیدنی، طعم بهتری داشته باشه. یه روز این رو میفهمی و اون روز با هم نوشیدنی می خوریم"

شما هم به این فکر کنید. راستی، که چه طور این ها باعث میشه که یک نوشیدنی طعم بهتری داشته باشه؟!

.

.

.

پی نوشت (1): متاسفانه از مشخصات دقیق نویسنده و کارگردان انیمیشن اطلاع ندارم. فقط تا جایی که می دانم، این فیلم محصول (1999) ژاپن و کارگردان آن، آقای "کازوهیرو فوروهاشی" ست. اگر کسی از دوستان، اطلاعات دقیق تری دارد، لطفا مرا هم در جریان قرار دهد. سپاس.

(پی نوشت (2): گویا بعد از این کار، یک سریال و یک انیمیشن دیگر از روی همین داستان ساخته شده، اما نام آن ها با این متفاوت است. اگر خواستید تهیه کنید، به سال ساخت و عنوان دقت کنید.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱

دانستم. ایلونکا...اسمش ایلونکا بود

دارم پا به درون دنیایی می گذارم که قبلا هرگز ندیده بودم و کتابی را در دست گرفته ام، با دو صفحه گشوده که در آن می گوید:"" هر جسم عزیزی مرکز باغ بهشت است..."". به جای بسته بندی در چاپخانه ملانتریخ، دنبال راه "سقراط" و "سه نه کا" خواهم رفت و اینجا، در این سردابه و در این پرس، خود، سقوط خویش را برخواهم گزید، سقوطی که عروج است، و در آن حال که دیواره های طبله پاهایم را به هم می فشرند و زانویم را تا زیر چانه ام و بعد بالاتر می آورند، از خروج از بهشتم سر باز می زنم.در زیر زمان خودم هستم و هیچ کس نمی تواند بیرونم کند. گوشه ای از یک کتاب به دنده ام فشار می آورد. ناله سر می دهم.

مقدرم این بود که با حقیقت نهایی بر بستر شکنجه ای ساخته دست خودم روبه رو شوم، جمع شده توی خودم، مثل قلمتراش کودکی، و در لحظه حقیقت، دخترک نازک اندام کولی ام را می بینم که اسمش را هرگز ندانستم. داریم در آسمان پاییزی بادبادک هوا می کنیم. او سر نخ را در دست دارد و بادبادک چهره مرا به خود گرفته است، دختر کولی از زمین قاصدکی برایم می فرستد و من نگاه می کنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر می رود، و حالا دیگر تقریبا دستم بهش می رسد. دست دراز می کنم و قاصدک را می گیرم و می بینم با خط بچه گانه اسمش را بر آن نوشته است. ایلونکا. اسمش ایلونکا بود.

.

.

متن،آخرین صفحه، یا اگر دوست می‎دارید، آخرین سکانس از از رمان زیر است:

تنهایی پر هیاهو

بهومیل هرابال

مترجم:پرویز دوایی

نشر کتاب روشن،چاپ ششم1387

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٧

داستان خزانی

تمام داستان این بود

که برای درخت

باد یگانه بود و برای باد

درخت یکی چون هزاران...

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦

پرچم

رعد پاییزی

سینه‎ی آسمان را سوراخ می‎کند

و مثل شلیک گلوله

در یک سرزمین آشتی طلب

غافلگیر کننده است

.

.

.

.

آن‎قدر روی بام می‎ایستم

تا به پرچمی بدل شوم

می‎دانم

فردا خواهد آمد

.

این دو رنگا(نوعی شعر ژاپنی که بعدا درباره‎اش توضیح خواهم داد) از خانم موتوکو  می‎شی مورا"ست

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥

پاییز در خلیج "سوما"

اگر از سر اتفاق

کسی از احوال من پرسید

بگوشان که تنها می‎زیم

کنار خلیج سوما

گریان

و گیاهان دریایی جمع می‎کنم

 

آریوارا یوکی هارا

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٤
تگ ها :

کاش

کاش کوه شفاف بود

آن وقت می توانستم

توکیو را از پشت آن بیینم

همانند برادرم که با قطار به توکیو رفت.

کاش آسمان شفاف بود

آن وقت می توانستم

آن پشت خدا را ببینم

همانند خواهرم که فرشته شد

.

.

پی نوشت: شعر بالا، از کتاب زیر انتخاب شده است:

من، پرنده کوچک و زنگوله _شاعر:کانه کو می‎سوزو _مترجم:بهنام جاهد زاده _نشر:دیبایه1389

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳

دویدن با ذهن

با پا

جهان کوچک و با ذهن

جهان بزرگ را کرانه می‎کنم

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳

آن جا که رویاها مرا تکیده کرد

"""خواهی دید که چرا آن جا را دوست داشتم. آن‎جا رادوست داشتم. آن‎جا که رویاها مرا تکیده کرد. آن‎جا را،مانند قلکی که خاطره‎هامان را تویش نگه می‎داشتیم. آدم احساس می‎کند که دوست دارد برای همیشه آن‎جا زندگی کند..طلوع آفتاب، صبح، بعدالظهر، شب، همیشه یکسان است، جز تغییری که در هوا پیدا می شود....‎"""

محسن نامجو می‎گه:"حافظه!حافظه غمیست عمیق".... او، هزار بار راست می‎گه. کسایی که حافظه قوی‎ای دارن و همه چیز رو "به یاد می‎آرن"، همراه خاطره‎هاشون، قسمتی از وجودشون رو هم اون‎جایی که زندگی کردن و خاطره دارن، جا می‎ذارن... هر جا خاطره بیشتر، تیکه تیکه شدن بیشتر...

 

پی نوشت(1):متنی که بین چند ابرو نوشته شده، از رمان زیر است:

پدرو پارامو _نویسنده:خوان رولفو _مترجم:احمد گلشیری _نشر آفرینگان_چاپ پنجم1387

پی نوشت(2): خیلی از رمان ها هست که خیلی می‎شه درباره شون حرف زد.مثل همین "پدرو پارامو".

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢

در باد خزانی

1) هنگام وداع

خواهی دانست

آن‎چه هنگام وداع تکان می‎خورد

دست‎های من بود

یا باد خزان...

 

2) درخت:

درخت

تنها یک کلمه از باد خزانی شنید

و همه برگ هایش را

به او بخشید...

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢

آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

1)    عازم سفری شدم هزار فرسخی، بی هیچ ره توشه. می­ گفتند آنکه بر این کهنه عصا تکیه زده، در یکی مهتاب نیمه شبان، به عدم پیوسته است. نخستین سال جوکیو بود؛ پاییز، ماه شب هشتم. چون کلبه­ ی ویرانم را بر کناره­ ی رودخانه ترک می­ کردم، آوای باد سوز غریبی داشت:

استخوان­ های پریده رنگ در خاطرم؛

باد می­ شکافد

بدنم را تا قلب

 

2)    سفری خود منزل­گاه

در اواسط پاییز  1684، شاعر هایکای سرای ژاپنی، ماتسوئو باشو، از ادو(توکیوی امروزی) عازم سفر شد. او در این سفر، از روستای زادگاهش، معابد بزرگ، شهرهای کهن و مناطقی که زیبایی طبیعی­شان شهره بود، دیدن کرد. اما سفر او، نه صرفا دیدن ­خانه­ های قدیمی یا نقاط مشهور، بلکه آغاز یک زندگی سالکانه بود. او این شیوه­ ی زندگی مطلوبش را در پنج روزنگاره­ ی جاده­ا ی معرفی کرد، که از بهترین آثار منثور ادبیات ژاپن هستند. سفرهای او، موقعیتی بودند برای  نوشتن نثر-اشعاری که هایبون(نثر-هایکای) نامیده می­ شوند. در غرب متداول است ­که باشو را شاعر طبیعت بدانند، حال آن­که  اوف سبک پرداز بزرگی در نثر بود و بخش اعظم نوشته ­های ادبی­اش، پیوند پیچیده­ ای با زندگی خانه به  دوشی­ اش داشت.

"ماه­ها و روزها، سالکانی چند نسلی­ اند، سال­ها نیز هم، رونده و آینده، سالکانند. نزد آنان کا زندگی را بر قایقی می­ رانند، نزد آنان­که دهانه­ ی اسب در دست به ملاقات سالخوردگی می­ روند، هر روز سفری ست؛ سفری خود منزل­گاه. از پیشینیان نیز، بسیاری در سفر مردند. و من نیز هم، برای چه بسیار سال­ها، رانده به بادی که ابرها را می­ تاراند، خود را از راندن وسوسه­ های ولگردی ناتوان یافته­ ام".

(از روزنگاره­ ی باریکه راهی به قلب شمال؛ آخرین روزنگاره­ ی باشو)

 

3)    شروع سفر

ماه کاهنده، محو در آسمان ظاهر شد، اما دامنه­ ی تپه­ ها همچنان تاریک. تازیانه­ ام آویخته بر اسب، فرسخ­ ها پیش رفتم. غرق رویایی می­ راندم، چنان که انگار در "عزیمت بامدادی" "دومو".

"تازیانه ام آویخته

خود را به اسب می­سپارم/

فرسخ از پی فرسخ می­ رانم و بانگ خروسی نه.

در بیشه ها

رویایی مرا  در می­ رباید

و مگسی که به اطراف می­ پرد

به خود بازم می­ آورد"...(شعر از "دومو". شاعر چینی عهد تانگ).

 

4)

یقینا در ادامه، بیشتر از باشو، شعر او و طریقت او گفته خواهد شد

.

پی نوشت:مطالب از کتاب زیر است:

سفر باشو(نوشته های ادبی ماتسوئو باشو)

نوشته ی لندیس بارنهیل

ترجمه حامد علی آقایی

نشر نگاهمعاصر.چاپ اول1390

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱