زودتر سنگری پیدا کن سرباز!

الف)

1)متنِ زیر، از رمانِ "مرگِ قسطی"(یکی از کتبِ مقدسِ من در جهانِ ادبیات داستانی) از "لویی فردینان سلین"ِ کبیر، انتخاب شده. البته حتما روزی درباره‎ی این داستان خواهم نوشت، اما این زمان بگذار، تا وقتِ دگر:

 

 

" پیکرِ گوئندورِ کبیر، زیرِ تلّی از یاورانش، همچنان خون‎ می‎فشاند... در سپیده دم، مرگ در برابر اوست.":

- دانستی گوئندور؟

- دانستم ای مرگ! از آغاز این روزِ دیگر می‎دانستم.... در قلبم، در بازوانم حتی، در چشمانِ یارانم، حتی در گام‎های اسبم، جاذبه‎ی غمگین و کُندی را حس می‎کردم که به خواب می‎مانست... ستاره‎ی من، میانِ دست‎های یخیِ تو خاموش می‎شد... هرچه بود می‎گریخت! ای مرگ! سخت پشیمانم! عظیم شرمنده‎ام!... این بدن‎های نگون بخت را نگاه کن!... سکوتِ ابدی هم نمی‎تواند شرمم را تسکین دهد.

- در این جهان، تسکینی نیست گوئندور! هر چه هست، افسانه است! همه‎ی مُلک‎ها در رویایی به پایان می‎رسند!

- ای مرگ! اندکی مهلتم بده... یک یا دو روز! می‎خواهم بدانم که بود، آن که به من خیانت کرد..

- خیانت در همه چیز است گوئندور.. سوداها، از آنِ هیچ کس نیست.. به ویژه عشق، تنها گُلی از ندگی‎ست، در باغِ جوانی.

و مرگ آرام بر شهریار چیره می‎شود... دیگر از مقاومت دست می‎کشد... سنگینی از تنش رخت بسته است... آن‎گاه، رویای زیبایی، جانش را از او می‎گیرد... رویایی که اغلب در کودکی می‎دید، در گهواره‎ی پوستین پوش‎اش، در سراچه‎ی جانشینان، در کنارِ دایه‎ی موراوی‎اش، در کوشکِ "رِنه شاه"...

..............................................................................................................

 

2)

امروز صبح، همین که از بدخوابیِ دیشب بلند شدم، صورتم را شستم و رفتم جلوی آینه. داشتم با دست موهایم را صاف می‎کردم که یکدفعه چشمم افتاد به او. او که در رویاهایش زندگی می‌کرد. که یک عمر، آنجا زندگی کرده. انگار هنوز آنجاست، چون هرچه به صورتش دست کشیدم، هیچ حس نکردم.... انگار دستم بهش نرسید. انگار فاصله‎مان خیلی زیاد باشد.

یک عمر آن‎جا بوده. نه به خاطرِ سادگی. نه به خاطرِ خوب یا بد بودن. نه به خاطرِ نقصان یا کمال. قضیه این است که جهانِ واقعی، نسخه‎ی کوچک شده، به شدت ساده شده و به شکلِ غم‎انگیزی، پیش پا افتاده‎ای از جهانِ رویاهای او بوده... با آن چشمانِ سُرخ و خواب آلودش، به فرمانده‎ای می‎مانست، همیشه در میدانِ نبرد. لبخندِ خفیفی، گوشه‎ی لبش نشست، چشمانِ خسته‎اش کمی بسته‎تر شد، گفت:« هر دیداری، به سادگی می‎تواند آخرین باشد، برادر... جز در رویاها» دستی به نشانِ وداع تکان داد و رفت. انگار که در باد غرق شد.

 

3)

به فرمانده  بگویید نگران نباشد! خوشبختانه، سرباز شماره‎ی 5469944277 سنگرِ امنی برای خودش جُسته. چمباتمه زده یا تکیه داده به دیوار، جلوی  قفسه‎ی کتاب‎هاش نشسته... کتابِ داستانی در دست گرفته؛ با چشم و گوشِ باز، دیده‎بانی‎اش را می‎کند.

 

ب)

4)

امروز، روزِ بزرگداشتِ "حضرتِ سعدی‎"‏ست. شعر بهتر از این در دنیا اگر یافتید، حتما نشانی‎ش را به من هم بدهید:

"خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی / چو خیالِ آبی روشن که به تشنگان نمایی

بشُدی و دل بِبُردی و به دستِ غم سپردی / شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فِرستی / چه ازین به ارمغانی،که تو خویشتن بیایی؟"

 

5)

همان بارانِ بهاری!

درونم بهمن‎ها فرومی‎ریزند!

 و "شِرپا"ها* نمی‎دانند

(فروردین 94)

-----------------------------------------------------------------------------------

 * "شرپاها، مردانِ محلیِ نپالی هستند، که به کوهنوردان، در بردن تجهیزات به آخرین کمپِ صعود به اورست کمک می‎کنند. پارسال، 16 شرپا در یک ریزش بهمن جان باختند.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱

باهاش حرف بزن

فیلمِ "با او حرف بزن" درباره‎ی عشق، تنهایی، رابطه‎ی آدم‎ها و عقیده‎ی آن‎ها در مورد این سه مقوله است. شخصیت‎های اصلی فیلم، تقریبا همگی تنها هستند. "پدرو آلمودوار"، در این فیلم  نگاهِ ویژه‎ای به عشق دارد. عشقی که مقید و محدود به عرف و عادت‎های اجتماع نیست. علاوه بر این، این "ویژه" بودن، در آشنایی زدایی که "آلمودوار" از رابطه‎ی بینِ زن و مرد ارئه می‎کند نیز مشخص است. کسی که رابطه‎ی فیزیکی با زن‎ها نداشته، در رفتار و فهمِ خودش از آن‎چه که رابطه‎ی زن و مرد باید باشد، موفق‎‌تر عمل می‎کند(از دیدِ آلمودوار). این را در پرداخت و رفتار شخصیتِ اصلی(بنیگنو) در مقابلِ شخصیتِ مردِ مکمل(مارکو) به وضوح می‎بینیم. اجزاء مختلف فیلم، مثلِ موسیقی متنِ عالی، شعرها و ترانه‎هایی که به موقع مضمونی را مطرح می‎کنند و کدهایی به بیننده می‎بینند، در جهتِ بیان چیزی که فیلم می‎خواهد بگوید، خوب با هم هم‎خوانی و هم‎نشینی دارند. به ویژه چند شعر و ترانه‎ی اسپانیایی که در متنِ فیلم پخش می‎شوند. اگر آهنگ‎های عاشقانه‎ و آرام لاتین را دوست دارید، حتما از سرشاری فیلم از این‎ها لذت خواهید برد. به نظرم فیلم ادای دینی به سینمای صامت نیز هم هست، هم از این نظر که به طور مشخص، به یکی از فیلم‎های صامت به نامِ "عاشقِ خجالتی" در داستان پرداخته شده، هم از این نظر که فیلم به ظورِ هنرمندانه‎ای، به نحوی سکوت‎ را در تنه‎ی خود قرار داده که پیش برنده‎ی قصه و فضا نیز هست.

پرداختِ شخصیت‎ها بسیار خوب انجام شده. ریتمِ فیلم کند است، اما باعث نمی‎شود جذابیتش را از دست بدهد. یکی از تمهیداتی که "آلمودوار" برای از دست نرفتن جذب شدن بیننده به کاربسته، فلش بک(عقب گردهای)‎های زمانی به موقع است، که هم اطلاعات را خوب و به موقع منتقل می‎کنند، هم باعث می‎شوند مخاطب به دانستنِ بیشتر از قصه ترغیب شود(چرا که قصه‎ی فیلم، ساده و تقریبا فاقد پیچیدگی است).

............................................................................................

پی‎نوشت(1): تمام برداشت‎ها و استدلال‎ها درون متن درباره‎ی عشق و روابط زن و مرد و...، مطابقِ نظرِ نویسنده و کارگردان فیلم است.

پی‎نوشت(2): نگاه دیگر دوستان را به این فیلم، می‎تواند در اینجا بخوانید.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦

کسی که سازِ قصه‎اش همیشه کوک است

1)

ماهِ ناتمام می‎خندد

بر کاغذِ سپیدم؛

 از آن‎که برای پرستوها

شعری نگفته‎ام.

میپرسم:«ماهِ ناتمام!

می‎دانی؟

هجرت، رفتن است یا آمدن؟؟»

 و مثلِ فرمانده‎ای شکست خورده

ایوان را ترک می‎کنم؛

باد می‎ماند و کاغذها

.......................................

2)

«شعر،کمر از سایر عناصر این کرده مرموز نیست. یک بیتِ موفق در اینجا یا آنجا نباید باعث شود خودمان را برتر بپنداریم، زیرا چنین ابیاتی هدیه‎ی شانس یا روح است؛ فقط خطاها از آنِ ماست. امیدوارم خواننده در صفحات کتابِ من چیزی بیابد که سزاوار به یاد ماندن باشد. در این دنیا، زیبایی بسیار رایج است...»(بخشی از سخنان حضرتِ بورخس، در دیباچه‎ی کتابِ در ستایشِ تاریکی از مجموعه‎ی هزارتو.)

آرشه‎اش از زمان،

نت‎اش، رویا؛

سازِ قصه‎اش همیشه کوک است؛

بورخِس.

 

((وقتی بورخس می‎خوانم، انگار می‎میرم و دیگر نیستم. به همان خلسه‎گی و خالصی و خوبی)).

....................................................

3)

این آهنگِ کوک را هم، که در وبلاگ این دوست امروز دیدم، دانلود کنید و با شعر و آهنگ کوکِ کوکش، کمی روحتان را جلا بدهید.

از اینجا دانلودش کنید.

شعرِ این آهنگ، مرا یادِ این رباعیِ حضرت ابوسعیدابولخیر می‎اندازد:

گفتی که منم ماه نِشابور و سرا

ای ماهِ نِشابور،نِشابور تو را

آنِ تو تو را و آنِ ما نیز تو را

با ما بنگویی که خصومت زِ چرا؟

....................................................

4)

این بخش‎ها الزاما با هم ربطی ندارند. اما اگر ارتباطی هم بین‎شان دیدید، مایه‎ی خرسندیِ منِ نویسنده است

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۳

زندگی مادر؛ مادر،زندگی

"می‌دانی، امروز فکر می‎کنم سرشت جهان جوری‎ست که شاید بشود با رنگ، امتداد و خطوط، به دست آوردن و از دست دادن، یا هزار طریقه‎ی دیگر، داستانِ زندگی آدمی را، یا نکه‎ای از آن را تعبیر و تصویر کرد."

رویِ لبه‎ی دیوار کوتاهِ تراس اتاقم تو طبقه چهارم. روی نیمکتِ خالیِ خیابان درغروبِ جمعه. نشسته‎ بودم و سیگار می‎کشیدم که حرفِ پوریا، این فکر را توی سرم به دوار انداخت. با خودم فکر می‎کنم:" یا می‎شود با معجونی از این‎ها، یا با یکی‎شان، قصه‎ای برای مادرم نوشت."

پنج ساله هستم. صبح و عصر، هر روزِ خدا، با مادر و مادر بزرگ، می‎رویم شبدرچینی برای گاوِ سیاه‎وسفید. مزرعه‎ی شبدرها، سبز، موهای مادرم سیاهِ، موهای مادربزرگ، جو گندمی. موهای مادرِ مادربزرگ، سپید سپید؛ مادرِ مادر بزرگ زمین گیر و کور. هفت ساله‎ام. تشییع  جنازه‎ی مادرِ مادر بزرگ. با دروغی، من و چند تا از بچه‎های فامیل را، تو خانه‎ی ما نگه داشته‎اند. اما من می‎دانم؛ مادرِ مادربزرگ، رفته است. برفِ بهمن ماه، دارد استخوان زمینِ ده را می‎ترکاند. او، پیرِ همه‎ی روستا بود؛ بیست و هفت ساله‎ام و حالا این را می‎دانم. بیست و هفت ساله‎ام. موهای مادر بزرگ سفیدِ شکوفه‎ی آلو. . موهای مادر، جوگندمی؛ تن‎اش دارد ترک می‎خورد و بیشتر از کار می‎افتد، ارداده‎اش، خش بر نداشته، جلوتر از زمان دارد می‎دود.

موهای سیاهِ سیاهِ مادر، در عکسِ هژده‎سالگی‎ش، افتاده روی شانه‎اش. نور، روی امتداد مواج موهاش می‎رقصد. موهای بازِ خواهر بیست ساله‎ام،  روز وشب، تو روشنا و تاریکیِ خانه بازی می‎کند. روایت را خطی کنم یا غیرخطی؟ چه بروم، چه نروم تو دلِ تونل‎های هزارتوی زمان... چه روایت را به هزار تلاش خطی کنم یا رویِ تنِ موج‎دار زمان و مکان زندگی ماردم سوار شوم، چیزهایی هست که هست. بیست و هفت ساله‎ام و مادر، چیزهایی از تنش را باخته، اراده را هرگز. با خودم خدا خدا می‎کنم "کاش تا همیشه روحش را نبازد". نمی‎دانم. چند آدم عزیز از دست داده و چند عزیز، به جهانش آمده‎اند. چیزهایی باخته، چیزهایی به چنگ آورده. فقط خدا خدا می‎کنم روحش تَرَکی برنداشته باشد. مادر، مثل مادربزرگ و مادرِ مادربزرگ، جهانی را هم ببازد، لب از لب باز نمی‎کند.تنها این را می‎دانم، حتی سال‎های سال بعد، حتی اگر که مثلِ دسته‎ای هیزم خشک گوشه‎ی اتاق، در سکوتِ تمام خودش نشسته باشد، سوختِ گرمای خانه است.

جلو می‎روم و صورتش را می‎بوسم و روزش را بهش تبریک می‎گویم.

............................................................................................

روز زن رو، به همه‎ی زن‎های خوبِ وطنم،کوچک و بزرگ(مادر،خواهر، همسر،دختر)تبریک می‎گم. شاد زی و سبز؛ ای آدم‎های دوست داشتنی

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱

گربه، پیش چشم یک زن

به شخصه، موضوع "زن"، از بُعد تاثیر در داستان و پختگی شخصیت‎اش(یا بالعکس) چه در ادبیات و چه در سینما، هموراه برایم مهم بوده. معمولا هم، در کارهای نویسندگانی که چند اثر ازشان خوانده‎ام، برای خودم هم که شده، این بررسی را انجام می‎دهم؛ چرا که اساسا معتقدم در ادبیات(حتی در تمام هنر) جای دیدگاه‎های رادیکال فمنیستی یا برعکس‎اش نیست. جای این نظریات، لابد در نظریات سیاسی، فلسفی، جامعه‎شناختی و... است. در عوض، ادبیات باید با ابزار و به شیوه‎ی خودش،اعم از  قصه گویی و پرداخت شخصیت، به این مقوله بپردازد. اما این کاملا طبیعی‎ست که در میانِ نویسندگان، با توجه به مجموع عواملِ اجتماعی-محیطی، شخصیتی و فکری و...، نگاه و دیدی که به زن هست، متفاوت باشد(پیشنهاد می‎کنم این مقاله را بخوانید؛ خواندنی‎ست).

این مقدمه را نوشتم تا پله پله برویم سرِ اصل مطلبِ این یادداشت. یادداشتی که درباره‎ی داستان کوتاه "گربه زیرِ باران"، از  "ارنست همینگوی" است. تا جایی که من از کارهای همینگوی خوانده‎ام، "زن"ها در داستان‎های او، معمولا، نه نقشِ فعالی دارند، نه دارای شخصیت‎های پخته و متکی به نفسی هستند( مثلا نگاه کنید به نقش زن در داستان کوتاه "تپه‎هایی چون فیل سپید" و رمان "زنگ‎ها برای که به صدا در می‎آیند"، یا داستان مشهور "پیرمرد دریا" که اصلا در آن شخصیت زن وجود ندارد). از میان این داستان‎ها، به ویژه شخصیتِ زن داستان "تپه‎هایی چون فیل ضعیف" به نظرم شخصیتی کاملا منفعل دارد. اما بر خلاف این داستان‎ها، در "گربه زیرِ باران"، هر چند ما هنوز با نوعی مرد سالاری در فضای حاکم بر قصه(اتاقی در یک هتل) برخورد می‎کنیم، اما زنِ داستان، خواسته‎ها، افکار و آرزوهایی برای خودش دارد و اتفاقا روی آن‎ها تاکید هم دارد.

"میلان کوندار" بر نقدی که بر یکی از داستان‎های "همینگوی" نوشته(اینجا بخوانیدش):«چیز عجیب درباره‎ی این داستان پنج صفحه‎ای این است که از روی دیالوگ‎ها می‎توانیم هر تعداد داستان که بخواهیم تصور کنیم». به نظرم این قضیه، در مورد دیالو‎گ‎های بین زن و مرد و رابطه‎ی بین‎شان هم تا حد زیادی صادق است.  علاوه بر این، از آن‎جا که خواسته‎های زن چیزهایی بسیار معمولی و پیش پا افتاده هستند، شاید این برداشت صورت بگیرد که این داستان هم، تا حد زیادی زن ستیز است و با طرح این خواسته‎ها، شخصیت زن را به سطحی پایین نزول می‎دهد. اما به نظرِ نگارنده، عکس این قضیه صادق است. اول به این دلیل که شخصیت زن اصلا منفعل نیست و کاملا روی خواسته‎های خود تاکید دارد و دیگر این که پایان بندی قصه به نحوی‎ست که انگار چشم انداز و آینده‎ای را برای رسیدن زن به خواسته‎هاش به ما القا می‎کند(دستِ کم برای من این طور بود). علاوه بر این‎ها، چیزهای کوچکی که زن داستان از آن‎ها حرف می‎زند، به نظرم خودِ زندگی هستند. یعنی دستِ کم جزئی از آن. و زن‎ها، تا جایی که من شناخته‎ام، توانایی این را دارند که با همین چیزهایی جزئی از جهان، زندگی کنند و زندگی را بسازند. پایان بندی، به نوعی همین چشم‎انداز است پیشِ چشم زنِ داستان.

نثر و زبان  این داستان، همان‎طور که در کارهای شاخص "همینگوی" می‎بینیم، بسیار ساده و بی‎پیرایه است. این باعث شده که فضا، بسیار ملموس و عینی باشد برای خواننده. بی علت نیست که او را یکی از بزرگ‎ترین نویسندگان رئالیست می‎دانند.

.......................................................................................

پی‎نوشت(1): متن داستان را اینجا بخوانید.

پی‎نوشت(2): اینجا(در تمرین نقد و نگاه) هم با نگاه دوستان دیگر آشنا شوید.

خطاهای تایپی احتمالی(و نقص‎های موضوعی و بنیادی) را، به بزرگی خودتان ببخشید. یادداشت را بداهه نوشتم.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸

این بارون بند نمی‎آد

ساعتِ یکِ نصفِ شبِ فروردین،زیرِ سایبونِ یه ساختمون، چسبیده‎ان به دیوار که خیس نشن. یه دلتنگی تو دلشونه که اگه ازشون بپرسی، نمیتونن بگن دقیقا از چیه. دو تا دانشجو، که زدن بیرون تا سیگاری دود کنن و گپی بزنن. دومی گفته بود:«حالشو داری بریم بیرون یه قدمی بزنیم... یه کم هم حرف بزنیم حالم سرِ جاش نیس.» قبل‎ترش، پنج‎تا دانشجوی هم خونه‎ای از این حرف زده بودن که دو ماهی بیشتر نمونده تا همه چیز تموم بشه. همه‎ی خاطره‎ها. همه‎ی دانشگاه. بعد، بحث کلی چرخیده و عوض شده بود و حتی همه کلی هم خندیده بودن. اما یه چیزی بیخِ یقه‎ی همه‎شون رو گرفته بود که سه تاشون، اصلا ملتفتش هم نبودن. بارون یکریز می‎باره. نه! بدتر از این. یکی‎شون درمی‎آد که:«انگار از اون بالا، ده میلیارد تشتِ بزرگ پُرِ آبو دارن میریزن پایین... اینجوری که بوش میاد، فک کنم تا یه ساعتی مجبوریم بمونیم همین جا.» اون دومی، سرش رو فقط تکون می‎ده و پکی به سیگارش می‎زنه. میفهمه از چی حرف می‎زنه.نیازی به کلمه نیست. دودِ سیگار، با بخار دهن‎شون قاطی می‎شه، مثل اینه که سه نخ رو دارن با هم می‎کشن. ابرِ بزرگی می‎آد بیرون و جلویِ صورتشون را کامل می‎گیره. حتا اگه شما که ممکنه بشناسیشون، همین الان، از جلوشون رد بشی، نمیشناسیشون. هیچی هم از چهره شون نمی تونی بخونی. ظاهر و باطن.

اولی، تمامّ غصه‎اش رو جمع می‎کنه تویِ یه جمله و می‎ریزدش تو لشگر قطره های بارون:

:«وقتی خوب نگاه میکنم... همه‎ی زندگیمو مثه همین امشب میبینم.... همیشه بارون شدید داره میاد... منم به جای اینکه بزنم تو دلِ بارون و سیگارمو تو رفتن بکشم و خودمو برسونم خونه، چپیدم یه گوشه تا خیس نشم... فقط منتظرم بارون تموم شه»

دومی هم، همین چوری که پرده‎ی دود و بخار داره از جلوی صورتش رد میشه و به آسمون خیره شده میگه:«ولی بارون تموم نمیشه...اینجوری که بوش میاد، این بارون تموم نمیشه»

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٦

پازلی که شکل نمی‎گیرد

طبق قراری که با دوستان "تمرین نقد و نگاه" داریم، این هفته، درباره‎ی داستان "گل‎های شیراز" از "گلی ترقی" می‎خواهیم حرف بزنیم.

 راستش را بخواهید، از وسطِ داستان به بعد، من دوست داشتم که داستان زودتر تمام شود. از بس کلافه بودم. دلیل هم دارد. اول از همه این که، درست و حسابی معلوم نیست که مساله‎ی این داستان چیست. داستان مدام به ما اطلاعاتِ مختلف می‎دهد و از در و آن در حرف می‎زند. مدام، با ریتم خیلی تند، به خواننده انبوهی از اطلاعات را می‎دهد و گره‎های کوچکی را مطرح می‎کند که می‎تواند در ذهن خواننده به گِره‎ِ احتمالیِ داستان برسد. اما این اتفاق نمی‎افتد. داستان تا به مساله‎ای می‎رسد، رهاش می‎کند و می‎رود سراغ بعدی(مثلا قضیه‎ی خانه‎ی مریم گل و اشارات کوتاه و گذرا به شرایط اجتماعی و وضعیتِ بلبشوی خیابان‎های تهران در دوره‎ی دکتر مصدق). به اضافه‎ی این، شخصیت‎هایی هم معرفی می‎شوند که نه خوب پرداخته شده‎اند نه معلوم نیست چرا در داستان قرار دارند و باید انقدر از آن‎ها حرف زده شود(بارزترین مثالش، شخصیت پدرِ "گلِ ‎مریم" است). همه‎ی این‎ها باعث می‎شود که خواننده سردرگم و بلاتکلیف بماند.

مشکلِ دیگری که به نظرم عمده و بسیار اساسی‎ست، این است که ما انتظار داریم که در ابتدای داستان(به ویژه در داستان کوتاه) شروعِ داستان، کم و بیش اشاره‎ای به اصلِ مساله‎ی(یا گره) قصه داشته باشد. اگرنه دستِ کم حاویِ اطلاعاتی باشد که بعدا در روند ادامه‎ی داستان و ایجاد گره‎ و گره‎گشایی، به کار قصه و خواننده بیاید. اما این اتفاق هم نیفتاده. هرچند به نظرم، اصلا این داستان فاقد پیرنگ درست و درمانی‎ نیست و مساله و گره، اصلا درست در آن شکل نگرفته. در جای جای متن، اطلاعاتی به ما می‎دهد، اما فاقد آن نخِ قوی و ادامه‎داریست که این‎ها را به نحو مطلوبی به هم وصل کند. به نظر می‎آید تکه‎هایی از خاطرات مختلف و پراکنده را کنار هم مونتاژ کرده باشند و بخواهند از آن در تنه‎ی قصه استفاده کنند. این طور می‎شود که این پازل شکل نمی‎گیرد. هم قطعه‎های اضافه دارد، هم برخی قطعه‎ها خوب برش نخورده‎اند.

ایرادات دیگری هم به نظرم می‎رسد که به نسبت قبلی‎ها، فرعی و کم اهمیت‎تر هستند. به جایِ آن می‎خواهم از قوت‎های این داستان حرف بزنم که اگر با چیزهایی جزئی ترکیب می‎شدند، با داستانی کاملا متفاوت روبه‎رو بودیم. کاملا مشخص است که نویسنده خیلی خوب از عهده‎ی ریتم تند برمی‎آید. این، حتما یک نقطه‎ی قوت به حساب می‎آید. اتفاقا جاهایی از داستان، کاملا هم به جا از این توانایی بهره گرفته، اما مشکل داستان این است که این ریتم، در سرتاسرِ متن وجود دارد. این باعث شده که فراز و فرودی که به طور معمول در داستان هست، نتواند خوب شکل بگیرد. علاوه بر این، داستان زبانِ سر راست و قوی‎ای هم دارد که در قالب جمله‎های کوتاهِ تلگرافی-که اتفاقا ابزار کارآمدی برای انتقال اطلاعات به خواننده به حساب می‎آیند- در همه جا می‎بینیم‎اش. فکر می‎کنم اگر قسمت‎های زائد این داستان، با یک بازنویسیِ ساده حذف می‎شد، اتفاقا با یک داستان کوتاه قابل توجه در ادبیاتِ داستانی‎مان مواجه بودیم. فراموش نکنیم که همان طوری که رمانِ ماندگارِ "پدرو پارامو"، که بدون شک یکی از داستان‎های تکرار نشدنی در ادبیات داستانی جهان هست و خواهد بود، در بازنویسی اول، حجمی حدودِ 500 صفحه داشته. خودِ "خوان رولفو" در مصاحبه‏‎ای گفته که وقتی داستان را خواندم، دیدم آن چیزی که من می‎خواهم از آب در نیامده. تصمیم گرفتم قسمت‎های زائدش را حذف کنم. این طور شد که "پدرو پارامو" بعد از بازنویسی و حذف، با تقریبا 200 تا300 صفحه‎ی معمولی، از جمله‎ی بزرگترین آثارِ جهان شده است.

.............................................................................

پی‎نوشت(1): اگر خواننده‎ی این متن هستید، به هیچ وجه به این علت که من بیشتر از کاستی‎های قصه حرف زدم تا قوت‎هاش، از خواندن قصه غافل نشوید. به دلیل عمده: 1- ما به عنوان عضوی از بدنه‎ی ادبیات این کشور(چه خواننده چه نویسنده) حتما باید کارهای داخلی را با جدیت دنبال کنیم و درباره‏شان حرف بزنیم. شک نکنید که این بحث‎ها، به ادبیات ما کمک خواهد کرد. به خاطرِ همین، از دوستی که این داستان را پیشنهاد داده، تشکر می‎کنم.

2- حتما نگاه شما، حتما نکات قوت و ضعفی را خواهد دید که از نگاه من پنهان مانده.

پی‎نوشت(2): مجموعه‎ی داستانِ "دو دنیا" را می‎توانید از اینجا دانلود کنید. "گل‎های شیراز"، یکی از داستان‎های این مجموعه است.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٠

از هر کرانه

1

باز

شعری از کنجِ تنهاییم

به سویِ تو شلیک می‎شود؛

خدا کند مثلِ همیشه

خودت را کنار بکشی

(دی‌ماه 1393)

............................................

2

مثلِ تسبیح

بندِ نازکِ درون‎اش

پاره می‎شود و هزار تکه و شعرش

به گوشه گوشه‎ی کائنات پرت می‎شود

(فروردین 1394)

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۸

اسپاگتی را تنهایی می‎خورند

 برای سه شنبه‎های نقد و نگاه؛ نگاه به داستان سال اسپاگتی

 

  • توضیح: این متن شامل دو یادداشت است. یادداشت اول، بیشتر به خودِ داستان و نگاهی به آن اختصاص دارد. یادداشت دوم توضیحات بیشتری(حاوی عقاید شخصی)در مورد برخی از موارد مطرح شده در یادداشت اول است و تکمیل کننده‎ی آن. یا این توضیح، اگر بخواهید، می‎توانید فقط اولی را بخوانید، اما دومی، جای بحث و چالش بیشتری را باز گذاشته است.
  • .........................................................................................................

1)

در داستان "سال اسپاگتی"، راوی آنقدر با تنهایی خود زندگی کرده که دیگر جزئی از زندگی ش شده. "موراکامی" کارکردهای زیادی برای اسپاگتی در این داستان کوتاه گنجانده است. مثلا تنهایی و انزوا و خلایی که در زندگی شخصیت وجود دارد را، در قالب تمثیل اسپاگتی در داستان گنجانده. شخصیتی تنها، که هیچ وقت، تنهاییش پر نمی‎شود. همان‎طور که پختن و خوردن اسپاگتی هیچ وقت تمام نمی‎شود. همان طور که انواع و اقسام اسپاگتی، در واقع تفاوت چندانی با هم ندارند و انگار اسپاگتی،همیشه اسپاگتی‎ست، خواه اسپاگتی صدفی باشد، خواه لهستانی یا هر نوع دیگری. همیشه سرِ یک ربع ساعت پخته می‎شود و به تنهایی خورده می‎شود. "به نظر می‎رسید قرار است اسپاگتی نوعی غذای انفرادی باشد. دلیلش را نمی‎دانم." اما به گمان من شخصیت، از انزوا و تنهاییش راضی نیست و دوست دارد که کسی به خانه‎اش بیاید، به خصوص در روزهای بارانی. هر چند در جایی می‎گوید که ترجیح می‎دهد اسپاگتی را تنها بخورد، اما اشاره‎ی راوی به حالتی که در روزهای بارانی احساس می‎کند، این فضا را ایجاد می‎کند که تنهایی، به نوعی به راوی تحمیل شده است. همین جمله‎ که از متنِ داستان گرفته شده، به خوبی می‎تواند گویای این معنی باشد: " اگر ایتالیایی‎ها می‎دانستند آنچه در سال 1971 صادر می‎کردند، چیزی جز انزوا و تنهایی نبود، حتما شوکه می‎شدند". هدف داستان، همراه کردن ما با فضای زندگی راوی‎ست، که در خلاً و انزوا، بهار، تابستان و پاییز را می‎گذراند. در این کار، به نظرِ من موفق است. یعنی اصلا قرار نیست ما با یک فضای جذاب و هیجان انگیز روبه‎رو شویم، بلکه می‎خواهیم یک فضای زننده و بی مزه را تجربه کنیم. باران مداومی که می‎بارد، آفتابی که فضای اتاق را در خود غرق کرده و اسپاگتیِ یک‎نواخت، همه به خلق این فضا کمک می‎کند. اما در مورد کشش و جذابیتِ کلی که باید یک داستان(چه کوتاه چه بلند) از آن برخوردار باشد و اینکه این داستان در این کار چقدر موفق است، در انتهای بحثِ کوتاه زیر، حرف خواهم زد.

2)

در معیارهای الزامی کلاسیک که برای داستان کوتاه بیان می‎شود، یکی وحدت مفهوم و برداشتی که از آن می‎شود، است و دیگری، چیزی‎ست که به طور عامیانه آن را این طور بیان می‎کنیم: در داستان کوتاه، حتی یک کلمه یا نقطه و ویرگول هم مهم است. داستان "سال اسپاگتی"، تقریبا هر دوی این جنبه را رعایت کرده. اما به نظر می‎رسد از لحاظ دیگر عناصر قصه، مثل گره‎های بزرگ و مشکل عمیق، که در جذب کردن خواننده به داستان موثر هستند، چندان موفق نبوده. به نظر من، این مشکل زمانی رخ می‎دهد که از داستان(به ویژه داستان کوتاه امروز) انتظاری معمول و به نوعی کلاسیک داشته باشیم. اگر این انتظار را داشته باشیم، داستان موراکامی، خیلی کم انتظار ما را برآورده خواهد کرد. یعنی احتمالا آن گِرهی که مورد انتظار ماست، در این داستان دیده نمی‎شود. در ادامه، سعی خواهم کرد، توضیح کوتاهی، از آنچه خودم به آن اعتقاد دارم را شرح بدهم، که به این قضیه مربوط است.

از جمله نویسندگانی که در نوشتن داستان کوتاه، از آنتوان چخوف تاثیر زیادی گرفته‎اند، می‎شود موراکامی و کاروِر را نام برد، که اتفاقا شباهت‎های زیادی هم در سبک داستان‎های کوتاه‎شان دیده می‎شود. یکی از ویژگی‎های بارز شیوه‎ی کارِ چخوف در داستان‎ کوتاه، این است که بُرشی از زندگی شخصیتی را انتخاب کرده و قصه‎ی آن را برای ما نقل می‎کند. یعنی پیرنگ داستان‎اش، قسمت کوتاهی از زندگی یک شخصیت است که در آن، گِرِهی وجود دارد. در تعدادی از داستان‎های کوتاه موراکامی، مشاهده می‎کنیم که این برش، به شدت کوچک و محدود شده و به همان نسبت، گِرهی هم که در تنه‎ی پیرنگ وجود دارد ، به مساله‎ای بسیار جزئی و موردی تخفیف می‎یابد. بدیهی‎ست که هر چه بیشتر انتظار کلاسیکی از داستان کوتاه داشته باشیم، این نوع داستان‎های موراکامی، انتظارمان را برآورده نخواهد کرد. داستان "سال اسپاگتی" نیز، دقیقا همین ویژگی را دارد. ویژگی‎ای که در میان کارهای دیگری از موراکامی هم دیده‎ می‎شود. مثلا داستان‎های "یک روز عالی برای کانگوروها" و "او چگونه با خودش حرف می‎زد". یا برخی از داستان‎های مجموعه‎ی "درخت بیدکور و دختر خفته"(مثل داستان اول آن: خون آشامی در تاکسی؛ اگر عنوانش درست خاطرم باشد). از این نظر، موراکامی، شیوه‎ای که چخوف به کار می‎برده را، به شدت عمیق‎تر کرده. پیرنگ این داستان‎ها، بسیار ساده هستند و مساله‎ی آن‎ها نیز، دستِ کم در ظاهر، بسیار محدود و پیش پا افتاده هستند. البته شخصا معتقدم(که البته یک نوع پیش بینی‎ست) که در آینده‎ی داستان کوتاه جهان، بیشتر از این‎ها، این شیوه‎ی انتخاب پیرنگ و قصه را خواهیم دید.

در پایان، می‎خواهم به یکی از ضعف‎های داستان اشاره کنم که به نوبه‎ی خود چیز کمی نیست. این که، داستان فاقد کشش و جذابیتی‎ست که خواننده را به دنبال خودش بکشاند. علاوه بر این، احتمالا همین ناکافی بودن کشش است که خواننده را سخت قانع خواهد کرد که دوباره و چندباره این داستان را بخواند، تا بیشتر با آن ارتباط بگیرد.

......................................................

پی‎نوشت(1): در یک جستجوی ساده، چندیدن ترجمه از این داستان می‎توان دید و خواند(مثلا اینجا(به خصوص همین) و اینجا و اینجا)، که بعضا تفوت‎های زیادی هم با هم دارند. این تفاوت‎های ترجمه، می‎تواند به برداشت‎های کاملا متفاوتی از قسمت‎هایی از داستان و شخصیت پردازی منجر شود. متنِ مورد استناد من و دیگری دوستانی که اینجا دیدگاهشان را در مورد این داستان می‎بینید، بر اساس این متن(می‎توایند از همین جا تهیه کنید) است.

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳