کسی که سازِ قصه‎اش همیشه کوک است

1)

ماهِ ناتمام می‎خندد

بر کاغذِ سپیدم؛

 از آن‎که برای پرستوها

شعری نگفته‎ام.

میپرسم:«ماهِ ناتمام!

می‎دانی؟

هجرت، رفتن است یا آمدن؟؟»

 و مثلِ فرمانده‎ای شکست خورده

ایوان را ترک می‎کنم؛

باد می‎ماند و کاغذها

.......................................

2)

«شعر،کمر از سایر عناصر این کرده مرموز نیست. یک بیتِ موفق در اینجا یا آنجا نباید باعث شود خودمان را برتر بپنداریم، زیرا چنین ابیاتی هدیه‎ی شانس یا روح است؛ فقط خطاها از آنِ ماست. امیدوارم خواننده در صفحات کتابِ من چیزی بیابد که سزاوار به یاد ماندن باشد. در این دنیا، زیبایی بسیار رایج است...»(بخشی از سخنان حضرتِ بورخس، در دیباچه‎ی کتابِ در ستایشِ تاریکی از مجموعه‎ی هزارتو.)

آرشه‎اش از زمان،

نت‎اش، رویا؛

سازِ قصه‎اش همیشه کوک است؛

بورخِس.

 

((وقتی بورخس می‎خوانم، انگار می‎میرم و دیگر نیستم. به همان خلسه‎گی و خالصی و خوبی)).

....................................................

3)

این آهنگِ کوک را هم، که در وبلاگ این دوست امروز دیدم، دانلود کنید و با شعر و آهنگ کوکِ کوکش، کمی روحتان را جلا بدهید.

از اینجا دانلودش کنید.

شعرِ این آهنگ، مرا یادِ این رباعیِ حضرت ابوسعیدابولخیر می‎اندازد:

گفتی که منم ماه نِشابور و سرا

ای ماهِ نِشابور،نِشابور تو را

آنِ تو تو را و آنِ ما نیز تو را

با ما بنگویی که خصومت زِ چرا؟

....................................................

4)

این بخش‎ها الزاما با هم ربطی ندارند. اما اگر ارتباطی هم بین‎شان دیدید، مایه‎ی خرسندیِ منِ نویسنده است

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۳