تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

1)

گمانم شما هم با من موافق باشید که تربیتِ هر نسلی و چیزی که قرار است بشود، ارتباط زیادی به چیزهایی دارد که می‎خواند(قطعا چیزهایی که می‎بیند هم مهم هستند؛ برنامه‎های کودک، فیلم‎ها و... اما اینجا فقط می‎خواهیم کمی درباره‎ی خوانده‎های یک نسل حرف بزنیم). چه در کتاب‎های درسی باشد، چه مجله‎ها، چه احیانا مطالعات آزادی که نوجوان به آن ترغیب می‎شود. اثرِ این‎هایی که نام بردم، مهم‎تر از همه این است که می‎تواند پایه‎هایی(یا بگوییم انگیزه‎هایی) برای مطالعه‎ی عمیق‎تر در سنین بالاتر ایجاد کند.

خوب. بیایید ده، دوازده سال برگردیم عقب. آن موقع، من و بیشترِ خوانندگان این مطلب، احتمالا مثلِ من نوجوان بوده‎اند(یا نهایتا ابتدای سنین جوانی). همان‎طور که گفتم، چیزهایی بوده که آن موقع خوراکِ مطالعاتی من را تشکیل می‎داده. اول از همه، کتابِ درسی بوده. بعد در مراحل بعدی، مطالعات آزاد اعم از مجله و کتاب. راستش آن موقع‎ها، بازار خواندن مجله تقریبا گرم بود. فکر می‎کنم این که تکنولوژی پاش تو زندگی نوجوان‎ها و جوان‎ها باز نشده بود، اثرِ زیادی روی مطالعه از نوعِ مجله و کتاب داشته باشد. خلاصه، آن زمان، هفته نامه‎ای بود به اسمِ "چلچراغ"، که به خصوص در سه چهار سالِ اول فعالیت‎اش، مطالبش در حد قابل قبولی محبوب و در خور توجه بود. در یکی از شماره‎های مجله(سالِ دوم/ شماره 88/ شنبه 2 اسفند)، مطلبی برای سالروز تولد صادق هدایت آمده است. می‎خواهم اینجا مقایسه‎ی ساده‎ای بین مطلبی که یک نوجوان آن موقع برای خواندن داشت، با آنچه که الان در دسترس نوجوانان و جوانان هست داشته باشیم.

در همین شماره‎ی مجله، مقاله‎ای از بزرگ‎مهر شرف‎الدین، مترجم و محقق در بابِ رفتار انسان‎ها با حیوانات آمده(تناقض بینِ حرف و عملِ مردم دنیا، بر اساس برخی آمارها نشان داده شده)، معرفی و مصاحبه‎ای مفصل با یکی از گروه‎های موسیقیِ راک، که آن موقع تقریبا تازه شکل گرفته بوده و یادداشتی  مفصل برای بزرگداشتِ سالروز تولد صادق هدایت، که در آن، هدایت را پدر داستان نویسی نوین ایران معرفی کرده است. حالا ببینید که جوان یا نوجوان آن موقع، چه خوراکِ فکری-مطالعاتی‎ای در دسترس‎اش بوده. از معرفی نویسنده‎ای که باید هر جوان ایرانی که می‎خواهد اهلِ خواندن باشد باید بشناسدش تا معرفی سبک‎های جدید موسیقی و مطالبی پیرامونِ مسائلِ روز کشور و جوانان. البته همین‎جا این را بگویم که بسیاری از مجله‎های ما در گذشته‎ای نه چندان دور تا قسمتی دور، نه تنها از موضوعات جالب‎تری می‎نوشتند، بلکه قلم‎شان هم قوی‎تر بود؛ آخر شما هم حتما قبول دارید که نحوه‎ی گفتن یک "حرف"-اگر  اهیمتش بیشتر نباشد- به اندازه‎ی خودِ حرف اهمیت دارد.

واقعا باید نگران نسل‎های آتی‎مان باشیم. همان‎طور که اوضاعِ نوجوانان متولد 1375 به این طرف(در همین حول و حوش)، الان نگران کننده است. نسلی که کتاب خیلی کم می‎خواند. احتمالا کتاب خواندن و گوش دادن به موسیقیِ خوب(از سبک‎های مختلف؛ به نظرِ من موسیقی خوب زیاد است)، در نسل‎های نوجوان الان یا بعدیِ ما، به نوعی تبدیل به افسانه و خاطره‎ می‎شود، مگر این‎که هم‎نسلان ما(دهه‎ی شصتی‎ها)، که به نظرم دستِ کم از نظرِ مطالعه و آدابِ ادب و ...، در وضعیت نسبتا قابل قبولی هستند، در تربیت فرزندان خودمان این چیزها را در نظر بگیریم. متاسفانه، اگر عملِ آگاهانه و فعال والدین نباشد، نمی‎شود انتظار داشت که فرزندان ما در این بلبشوی تکنولوژی و دهکده‎ی جهانی و گذار فرهنگی، جانِ سالم به در ببرند.

در ادامه، گزیده‎ای از مطلبی که در آن شماره از مجله برای بزرگداشتِ صادق هدایت آمده بوده را می‎نویسم. امیدوارم بخوانید و لذت برید:

 

2)

" صادق هدایت، آن‎قدر شناخته شده و آشنا هست که اجازه‎ی معرفی او را به خودم ندهم. هدایت که در این سال‎ها، به عنوان نویسنده‎ای مرموز و محبوب شناخته شده است، به نوعی از پدران ادبیات روشنفکری مدرن ایران به حساب می‎آید. هدایت همان گونه که زندگی کرد، نوشت، نفس کشید و مرد. بنابراین چیزی بدهکار به این دنیا نبوده و نیست.... او آنچنان اشرافی بر زندگی و تاریخ مردم سرزمینش داشت که حتی دشمنان وی نیز نمی‎توانستند این دانش را انکار کنند. در جای‎جای "بوف کور" ما با مردم شناسی، مکان شناسی و رفتارشناسی نویسنده در بابِ آدم‎ها و سرزمین‎اش روبه‎رو هستیم. از سوی دیگر، هدایت در اعمِ داستان‎ها، هجویات و مقالاتش، به بیان وضعیت مردم ستم‎خورده‎ی کشورش پرداخت. او با طنزِ سیاهش، خشم خود را که ناشی از جهل حکومت‎ها و صاحبان قدرت این کشور بود پنهان کرد و به عمق فاجعه نزدیک شد.

عکسِ معروفی از تشییع جنازه‎ی صادق هدایت وجود دارد که در آن گورکن با تعجب به جمعیت قلیل همراهان اشاره می‎کند. در زیرنویس آمده است که گورکن پرسیده مگر این نعشِ یک نویسنده‎ی معروف نیست، پس چرا فقط یازده نفر پیِ تابوتش راه افتاده‎اند؟.... آن گوکن نمی‎داند که رسمِ مشور ما همین بوده و هست. می‎گویند هدایت در روزهای آخر، با خشم به سرِ خود زده و گفته :« من برای این مردم می‎نویسم. چرا نمی‎فهمند؟»... صادق جان، فهمیدند، اما بسیار دیر و هرگز هم نخواستند این درک را فریاد بکشند.

همه ما می‎دانیم که هدایت، سرچشمه جریانی بود که به ادبیات داستانی مدرن ایران معروف شد. ازسویِ دیگر، جمعیت سورئالیست‎ها، هم زمان با او آرای خود را بیان کردند. در ابتدا آندره برتون، رهبر جریان سورئالیسم، اعتقاد داشت که رمان نمی‎تواند در شکل نظریه‎های سورئالیستی حرکت کند و تنها شعر است که این قابلیت را دارد. بعد از ترجمه "بوف کور" به فرانسه، برتون حرفش را پس گرفت و بوف کور را یک رمان سورئالیستی تمام عیار دانست.

هدایت به ما آموخت که خودمان باشیم و دنیا را از چشمِ دیگری نکاه نکنیم.... اگر نمی‎خواهی روزمرگی تنت و ذهنت را اسیر کند، به مانند هدایت، شاملو، گلشیری، صادقی و... چیزی به دنیایِ خود بیفزا. مطمئن باش خواندن و نوشتن، مکمل هم هستند. پس بخوانیم، بنویسیم و سعی کنیم اگر فریادی داریم، آن را به بلندگوی آدم‎های سیاسی قرض ندهیم..... م.ف.فرزانه، خاطره‎ی زیبایی از هدایت دارد. او می‎گوید روزی من به خانه‎اش رفتم. از پسِ پنجره پسر ی را به من نشان داد و گفت: او هر روز صبح بیدار می‎شود، ساعت‎ها جلوی آینه با خودش وَر رفته و موهایش را شانه می‎کند. بعد با دوستش در این کوچه قدم می‎زند و قسم می‎خورد که مردِ خوبی باشد، خلاف نکند، عاشق باشد و... بعد دوباره به خانه می‎آید، بی هدف می‎چرخد تا بخوابد و روزِ بعد دوباره همین کارها را تکرار کند. فرزانه میگوید: هدایت سری به تاسف تکان داد و گفت: این بلایی‎ست که دارد بر سرِ نسلِ جوان ما می‎آید(می‎آورند) باید از این روزمرگی گریخت."

 

..................................................................................................................

پی‎نوشت(1): خواندن اینجا را از دست ندهید. وبلاگ یکی از دوستان است(میله بدونِ پرچم) که درباره‎ی صادق هدایت، مطالب ارزنده‎ای نوشته است.

پی‎نوشت(2): درباره‎ی هفته نامه چلچراغ و روندِ نزولیِ مجلات و هفته‎نامه‎ی کشورمان هم، اینجا (وبلاگ سرکار خانم مکث) را بخوانید.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٥