فاخر؛ مردی که می‎خندد

فاخر، کمی شیرین می‎زند. یعنی منظورم این است که شیرین عقل است. البته از آن‎هاییش نیست که از قیافه‎ش بشود فهمید. تا وقتی حرف نزده، یا کارِ خاصی نخواهد انجام بدهد، کسی متوجه‎ش نمی شود. مثلا اگر کسی در خیابان در حالِ قدم زدن ببیندش، احتمالا فقط با خودش فکر می‎کند یارو دست و پا چلفتی‎ست. امروز داریم با باقر، برادرِ فاخر، می‎بریم‎اش یک جایی تا مرد شود. آخر او با این که تقریبا سی و چهار پنج سالی دارد، هنوز پسر است. تو تاکسی نشسته‎ایم و من با فاخر شوخی‎های کم و بیش رکیک می‎کنم. از بدنِ دخترها برایش می‎گویم... هم خوشش می‎آید هم کمی خجالت می‎کشد و بلند بلند می‎خندد. به جز چیزهایی خیلی کمی که ناراحتش می‎کند، مثلِ اینکه جلویِ رویش از باقر بد بگویی کنی یا با انگشت قلقلکش بدهی، تقریبا به همه‎ی چیزهایی دیگر می‎خندد، اما پای چیزهایی که واقعا خوشش می‎‏آید یا خیلی خجالت می‎کشد که وسط بیاید، خنده‎اش از مرزِ قهقهه می‎زند بالا.

 ده دوازده روز پیش، طبق معمول با باقر قرار گذاشته بودیم عصر که کار هردومان تمام شد، با هم برویم بیرون و چرخی بزنیم. مثلِ همیشه سیگاری دود کنیم، حرف بزنیم و الخ. هر دو سه روز در میان همدیگر را می‎بینیم. بعدِ این همه سال رفاقت، تا دیدم‎اش، فهمیدم که فکری‎ست. بدجوری هم فکری بود اما سعی می‎کرد هیچی بروز ندهد. همین طور که بی هدف خیابان ها را رد می‎کردیم، حرف را طوری کشاندم که سرِ حرف را باز کنم تا بگوید دوباره چه درد جدیدی افتاده تو زندگی و جانش. گفت مدتی‎ست که فاخر را می‎بیند که خیلی بیشتر از قبل با خودش وَر می‎رود. گفت مدتی‎ست که بیشتر از همیشه بهم می‎گوید که کِی برایش زن می‎گیریم. دِلش برای فاخر می‎سوخت. گفت آخر وقتی یک چیزی را می‎فهمد و می‎خواهدش، چرا نباید بهش برسد؟ خودش خوب ملتفت بود که اصلا قضیه‎ی زن گرفتن برای فاخر منتفی بود. خوب می‎دانست پدرش زورش به بیماریِ خودش هم نمی‎رسد، چه برسد به اینکه به فکرِ فاخر هم باشد. من هم همه‎ی اینها را می‎دانستم. وقتی باقر را آنطور درمانده و بیچاره دیدم، به خودم گفتم معطل نکن پسر. باید حرف بزنی. با خودم گفتم بعضی وقتها باید یک کاری بکنی حتی اگر بعدا اشتباه از آب دربیاید. دیدم باقر انگار چشمه‎ی مغزش خشک شده باشد، هیچ چیز به ذهنش نمی‎رسد. فکرِ پدرش، خرج خانه، کارِ خودش که یک استثمار به تمام معنا بود اما مجبور بود فعلا ادامه‎ش بدهد. هر آدمی یک توانی دارد خوب. بعضی وقت‎ها انگار دیگر نمی‎کِشد. آن روز باقر، توی همچین وضعی بود . بهش گفتم چرا نمی‎آیی ببریم‎اش یک مکانی، خودش را خالی کند و خلاص. باقر نگران بود که مبادا به قولِ معرف مزه‎اش برود زیرِ دندان‎اش و دیگر نشود کاریش کرد. گفتم فکر نمی‎کنم اینجوری بشود. حالا باید یک کاری بکنیم، وقتش نیست که زیاد فکر کنیم، گناه دارد این بنده خدا. فوق فوقش اگر بعدا باز بهانه گرفت، هر از گاهی می‎آوریم‎اش.

تو تاکسی، بینِ باقر و فاخر نشسته‎ام و دارم با شوخی و جدی، فاخر را کمی ملتفت می‎کنم که قرار است کجا برویم و چکار کنیم. هر چه بگویی و هر کاری که بگویی بُکن، فاخر بی بروبرگرد می‎گوید:«باشه». یکی از آن "باشه"های مشهورش. وقتی اینطوری بلند بلند می‎خندد، کیف می‎کنم. به فاخر می‎گویم:« باقر آدمِ نامردیه، واسه چی دوسِش داری؟» از دستم ناراحت می‎شود، سریع قیافه‎ش می‎رود توی هم و می‎گوید:« دوسش دارم. داداشمه.» می‎رسیم خانه‎ی "خاله"× و من زنگ را می‎زنم. می‎خواستم بگذارم‎اش برای حوالیِ ساعت شش و هفت که هوا هم کمی خنک تر شود، اما یارو خاله‎هه،همان صاحب کار، گفت امرزو فقط ساعت 4 می‎توانیم برویم. می‎رویم تو. سه تا اتاقِ تکی دارد و یک هال کوچکِ چهل پنجاه متری. وقتی ندارند که ما بخواهیم تلفش کنیم.

به باقر می‎گویم:«خیالت راحت. تو فقط اینجا بشین. خودم می‎برمش تو اتاق و بهش میگم چیکار کنه. چه قدر "تِرا" بهش دادی؟»

-«نصفِ یه پنجاه»

-«بابا کم دادی باقر. اصلا بعید میدونم اثری روش بذاره.... حالا بیخیال... درستش میکنیم»

باقر و خاله توی حال می‎نشینند و من فاخر را می‎برم تو اتاقی که فاحشه‎ آنجاست. بهش نمی‎خورد زنِ بدی باشد. یعنی بعید می‎دانم از آن سلیطه ها باشد. شرط می‎بندم بیشتر از بیست و پنج ندارد. خوشکل هم هست. چشم‎هاش انگار بین قهوه‎ای و عسلی مدام دارد تغییر نرگ می‎دهد. یا شاید هم مخلوطی از این دو تاست. صبحی به خاله تاکید کردم و گفتم که موردمان معمولی نیست و کسی را بگذارد که ملاحظه کار باشد. با فاخر حرف می‎زنم و بهش می‎گویم چی به چیست. به فاحشه هم میگویم که قضیه از چه قرار است. هیچی نمی‎گوید. فقط سری پاین می‎آورد که انگار یعنی "باشه. فهمیدم."

گرمای هوا  آدم را کلافه می‎کند. با خودم می‎گویم این فاحشه چطور تو این هوا چند تا مشتری را رواج می‏‎دهد. مرداد ماه، شیراز یک پارچه جهنم می‎شود و کولرهای آبی اصلا زورشان به گرمیِ هوا نمی‎رسد. برمی‎گردم تو هال. "خاله" برایم چایی می‎ریزد و تعارفی می‎کند. سیگاری در می‎آورم و به باقر هم یکی می‎دهم. چایی را آرام آرام می‎خورم و به سیگارم هم پکی می‎زنم. عرق از صورتم چکه می‎کند. دو تا دکمه‎ی بالای پیرهنم را باز می‎کنم. صدای خنده‎های خفیفی از فاخر به گوش می‎رسد و بعضی وقتها احساس می‎کنم زمزمه‎ای هم می‎شنوم که مثلِ غر زدنِ زنی‎ست که دارد خانه‎ی نامرتبش را تمیز می‎کند ازش می‎نالد، اما در اصل از خودِ زندگی‎اش خسته و بیزار است. پشت بند سیگار اولی، دومی را هم آتش می‎زنم و کامِ دوم را دارم می‎گیرم که صدایِ خنده‎ی فاخر بلند می‎شود. اول خنده است و بعد همان قهقه‎ی مشهور. بینِ صدایِ قهقه‎ی فاخر، صدای اعتراض فاحشه هم بلند شده. همه سرمان ناخودآگاه می‎چرخد طرفِ اتاق و بهت زده یکی دو ثانیه گوش می‎دهیم. صدای قهقه‎ی بلند و نوسانیِ فاخر بند نمی‎آید. سیگار را می‎گذارم تو زیر سیگاری و می‎روم طرفِ در. هنوز دستم به دستگیره نرسیده، فاحشه در را باز می‎کند و چشم تو چشم می‎شویم. لاکردار یک جوری آدم دوستش دارد. فقط دامنی پوشیده و شلخته چادری انداخته دورِ شانه‎اش. تا می‎آید حرف بزند می‎پرم وسط حرفش و می‎گویم:«چی شده؟ واسه چی می‎خنده؟؟» فاحشه بگویی نگویی داغ کرده می‎گوید:« از خودت بپرس.... بابا این داداشت اصلا حالیش نیست چی به چیه... فقط بلده بخنده...»

«می‎خنده؟! خوب بخنده، چه اشکالی داره؟... تو کارتو بکن و پولو بگیر»

« تو هم اصلا تو این دنیا نیستیا!! من میگم این یارو از خنده داره می‎ترکه... تا اومدم برم سرِ اصل مطلب یه دفعه زد زیرِ خنده. مدام با دست اشاره می‎کنه و یه چیزی با خودش میگه و میخنده... میفهمی؟ بابا بهزیستی که باز نکردیم...»

بدون معطلی می‎روم تا ببینم فاخر چه مرگش شده. هنوز قهقهه ادامه دارد. همین طوری لُخت وسطِ اتاق نشسته و دارد می‎خندد. باقر هم می‎آید تو. نمی‎دانم این بنده خدا چه دارد می‎گوید. هم دمقم از قضیه، هم از خنده‎ش دارد خنده‎م می‎گیرد. باقر که می‎فهمد فاخر دارد چه می‎گوید، وسطِ اخمش یک دفعه می‎زند زیرِ خنده. غلط می‎زند رویِ زمین. می‎گویم:« بابا جریان چیه... الان با تیپا میندازنمون بیرونا.. بگو بینم جریان چیه؟»

باقر کمی جلوی خنده‎اش را می‎گیرد و می‎گوید:« داره می‎گه "..." زنا این بود؟!... تا آل و اوضاع طرفو دیده خنده‎ش گرفته... بدبختی داریما!» همین طوری می‎خندد و من هم یک دفعه خنده‎م می‎گیرد. حالا فاخر را می‎گویی، کم کم خنده‎اش بند آمده و انگار دارد با خودش یک چیزی زمزمه می‎کند. با صدای "صاحب کار" به خودمان می‎آییم. تو دهانه‎ی در ایستاده و کاردش بزنی خونش در نمی‎آید. برمی‎گردم به فاحشه می‎گویم:«شرمنده... این بنده خدا دستِ خودش نیست... بعضی وقتا، یه دفعه از یه چیزی خنده‎ش می‎گیره و وِل نمیکنه...الان باهاش صحبت می‎کنم درست می‎شه... خیلی طول نمی‎کشه. خودت یه جوری زود سر و تهِ قضیه رو هم بیار...»

فاحشه یک جورِ تمسخر آمیزی می‎گوید :«"سر و تهِ قضیه به هم اومده" عزیز... خودِ داداشِ دسته گُلت کارو تموم کرد... فقط بدیش اینه گند زده به فرش...»

می‎گویم:«یعنی چی تموم شده؟؟ من این پولو بهت دادم که اینو مرد کنی... حالا بیشتر طول کشیده؟ باشه.. پولشو میدم... تازه هنوز ده دقیقه هم نشده»

از روی کلافگی سرش را به این طرف و آن طرف می‎چرخاند می‎گوید:«آقا جون، ملتفت نیستیا!! میگم دادشت "شُده"! حالا فهمیدی؟ اومدم یکم اولش ماچ و بوسش کردم..تا تنش بهم خورد، همون یکی دو دقیقه‎ی اول کارش رو ریخته رو فرش.... منم متوجه نشده بودم.. داشتم لباسمو درمی‎آوردم نفهمیدم... بعدشم که خوابیدم، یه دفعه زد زیرِ خنده... اشاره کرد اونجا و زد زیرِ خنده... پولتو گمونم حروم کردی»

همین طوری با باقر همدیگر را نگاه می‎کنیم. فاخر هم کاملا ساکت شده و از این دو تا زنی که بالای سرش ایستاده‎اند شرمش شده و با دست پاچگی دارد شلوارش را می‎پوشد. چند ثانیه‎ای می‎گذرد و به باقر می‎گویم:«خوب... چاره چیه... پاشو بریم»

از خانه می‎زنیم بیرون و می‎زنیم به دلِ خیابان تا کمی گشت بزنیم و برای فاخر ساندویچی چیزی بخریم. باقر باز رفته تو فکر. مثلِ فرمانده‎ای که برای پس گرفتنِ شهری که دشمن اشغال کرده کلی نقشه ریخته باشد و یک چیزِ جزئی مثلِ باران یا وزش باد، باعث شده باشد نقشه‎اش عملی نشود و برگردد سرِ خانه‎ی اولش. می‎دانم که باز غصه‎ی فاخر را می‎خورد و مرد نشدنش. می‎دانم که همین حالا به فکرِ پدری مریضش هم هست. به نظرم می‎آید بغض کرده. با فاخر شوخی می‎کنم و می‎خندانمش. می‎روم کنار باقر، دستی می‎زنم پشتِ کمرش و بهش می‏‎گویم:«بیخیال رفیق! این یکی رو خودم راست و ریس می‎کنم... تو فکرش نرو.»

......................................................................................................

× در شیراز، به خانم‎های مسنی که شغلشان پااندازی‎ست -و در واقع صاحب‎کار فاحشه هستند-، "خاله" می‎کویند. 

پی‎نوشت(1): جرقه‎ی نوشتنِ این طرح، از این پستِ دوستِ عزیزم پوریا ماهان(وبلاگِ پوست انداختن) در ذهنم خورد. این متن را تقدیم می‎کنم به او.

یک جورهایی به خاطرِ دعوتِ ضمنی او، این متن را در یک نشست و بدونِ بازنویسی و ویرایش نوشتم و اینجا منتشر کردم. اگر ضعیف بود و خطای زیادی داشت، به بزرگیِ خوتان، قلمِ عفو بکشید، اما حتما نقص ها گوشزد کنید، چون این متن بیش از هرچیز، تمرینی برای نوشتن است.

پی‎نوشت(2): عنوان، نامِ رمانی از "ویکتور هوگو"

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۸
تگ ها : خرده روایت