شعری برای قوچ و خوابِ بلند

آه!

از شعرِ کاهلِ سربه‎هوا!

قوچی در سَرَم

علفِ خاطره می‎خورد،

شاخ به جهان می‎زند.

جهانم زخم برمی‎دارد.

خونین و مالین؛

برمی‎دارد آواره‎ی خیابان‎ می‎شود

و دواخانه‎های جهان، یکی یکی.

دستِ آخر،

روزی دراز به دراز می‎افتد

پای‎اش

رو به قبله‎اش اِوِرِست،

آرام  و بلند می‎خوابد.

(20 اردیبهشت نود و چهار)

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۱