گناه، گناه، گناه؛ گناه، فراموشی، بخشش

"افسانه"

قابیل و هابیل، بعد از مرگِ هابیل به هم رسیدند. داشتند از میان صحرا می‎گذشتند و همدیگر را از دور شناختند، چون هردوشان خیلی قد بلند بودند. دو برادر روی زمین نشستند، آتش درست کردند و غذایی خوردند. هر دو ساکت نشستند، همان‎طور که آدم‎های خسته وقتی تاریکی شب فرامی‎رسد، ساکت می‌شوند. ستاره‎ای در آسمان درخشید، با این که هنوز اسمی به آن داده نشده بود. در نور آتش، قابیل بر پیشانی هابیل جای زخم سنگ را دید؛ لقمه نانی را که می‎خواست به دهان ببرد، انداخت و از برادرش طلب بخشایش کرد.

هابیل جواب داد::«این تو بودی که مرا کشتی، یا من تو را؟ دیگر به خاطر نمی‎آورم؛ فعلا که در اینجا هستیم، درست مثل سابق.»

قابیل گفت:«اکنون می‎دانم که واقعا مرا بخشیده‎ای، زیرا فراموش کردن، بخشیدن است. من هم سعی می‎کنم فراموش کنم.»

هابیل به آرامی گفت:«آری. تا وقتی پشیمانی باقی‎ست، گناه هم باقی می‎ماند.»

.............................................................................................................

پی‎نوشت(1): این پست، تقدیم می‎شود به نون-میم. هرچند، به راستی نمی‎دانم باید به چند نفر در زندگیِ نه چندان بلندم، تقدیم‎اش کنم.

پی‎نوشت(2): این داستان(که عنوانش  در کتاب هم همین افسانه است)، از مجموعه‎ داستانِ زیر انتخاب شده است. می‎بینید که بورخس را می‎شود پرستید.

در ستایشِ تاریکی

خورخه لوییس پورخس

ترجمه‎ی مانی صالحی علامه

نشر کتاب پارسه. چاپ اول 1392

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳