او زنده نیست... او هیچ وقت زنده نبوده است

"خورخه لوییس بورخس" را همه دوست­داران ادبیات داستانی می شناسند. او که هیچ گاه رمان ننوشت و به جای آن، سبک ویژه ای از داستان کوتاه را خلق کرد. آن ویژگی ای که بیش از همه در سبک بورخس به چشم می آید، استفاده استادانه از تخیلی است که مرز ندارد؛ آن تخیلی که در داستان، با واقعیات(تاریخی، ادبی، اجتماعی و...) هرچه می خواهد می کند. معما گونه گی هم یکی دیگر از ویژگی های سبک بورخس است که در اکثر داستان های او دیده می شود.

اما من این جا دوست د ارم از آن ویژگی ای از داستان های بورخس حرف بزنم که در تعداد زیادی از داستان های او هست و کمتر از آن حرف زده شده است(دست کم من کمتر دیده ام). آن چه می خواهم از آن حرف بزنم، سبکی در روایت است که ارنست همینگوی، آن را به کمال رسانده است. منظورم کوتاه کردن جمله ها(جمله های تلگرافی)،  به حداقل رساندن تشبیه و توصیف و روایت داستان به شیوه ای است که خواننده با کمترین واسطه و از کوتاه ترین مسیر، به آن جایی که باید، برسد. قصه ها خیلی روان و سرراست تعریف می شوند. دقیقا مثل این است که پای صحبت پدربزرگ یا مادربزرگی نشسته باشیم که دارد قصه ای از گذشته را برایمان نقل می کند. البته این را بگویم که به نظرم ویژگی "قصه گویی" را تقریبا تمام داستان نویسان آمریکای لاتین دارند. انگار تمام آن ها، مثل "گابریل گارسیا مارکز" کودکی شان را پای قصه های مادربزرگ گذرانده اند و داستان نویسی و تخیل آن ها، از آن قصه ها و افسانه ها آب می خورد.

در مجموعه "کتابخانه بابل و 23داستان دیگر"، چند داستان هست که آن ویژگی هایی که گفتم به بهترین شکل در آن ها هست. برای نمونه، به نظرم داستان های "جاودانه"، "مرد مرده"، "شرح حال تادئو ایسیدوروس کروس"، "اما سونس" و "دیسک"، مثال های خیلی خوبی هستند. هر کدام از این داستان ها، علاوه بر داشتن ویژگی های سبک بورخس(تخیل، بازی با واقعیات تاریخی، معماگونه گی)-البته در همه آن ها تمام ویژگی ها نیست؛ هرکدام برخی را دارند- از لحاظ داشتن روایتی که به "نقل" بسیار نزدیک است، استفاده بسیار دقیق از قیدها و کوتاهی جمله ها نیز، قابل توجه هستند.

اگر داستان "مرد مرده" را خوانده باشید، به خوبی ویژگی های ذکر شده را به وضوح در آن می بینید. مثلا به شروع داستان دقت کنید:

"""این که مردی از حومه بوئینس آیرس، یک بدبخت خودنما، بی هیچ هنری مگر خودپسندی حاصل بی باکی، در زمین های وسیع چابک سواران در مرز برزیل نفوذ کند و فرمانده قاچاقچیان شود، پیشاپیش به نظر غیر ممکن می رسد. می خواهم برای کسانی که این عقیده را دارند، سرگذشت "بنیامین اوتالورا" را تعریف کنم، که مسلما هیچ خاطره ای از او، در محله بالوانرا نمانده است و با یک گلوله تپانچه، طبق قانون خودش، در اطرف ریوگرانده دسول کشته شده است""".

اگر داستان را با دقت بخوانید، متوجه می شوید که بورخس در این چهار، پنج خط، در نهایت ایجاز و خلاصه گویی، کلیت قصه و ویژگی های برجسته شخصیت اصلی داستان را گفته است. ادامه داستان، به گونه ای بسط و روشن کردن همین پنج خط است. مثلا به روایت بورخس از شروع سرگذشت "اوتالورا" دقت کنید("یک بدبخت خودنما و بی هیچ هنری مگر خودپسندی حاصل بی باکی"):

""""حدود سال 1891 "بنیامین اوتالورا" نوزده سال دارد. قلدری ست با پیشانی کوتاه، با چشمانی روشن، آکنده از صداقت  زورمند مثل مردم باسک؛ یک ضربه چاقویش که به هدف خورده، بی باکی اش را بر او روشن کرده است""""". یا مثلا، به توصیف "سوآرس" محافظ شخصی "باندیرا" رییس دسته، که در نهایت به "اوتالورا" خیانت می کند نگاه کنید:

"""" یک روز صبح، سوار ساکتی از کوه ها پایین می آید که ریش پرپشت دارد و پانچو پوشیده است... بسیار کم و با لهجه برزیلی حرف میزند""". و اوتالورای بدبخت """""نمی داند که باید خویشتن داری او را به دشمنی، تحقیر یا فقط به توحش نسبت دهد"""".

 

چه این داستان چه دیگر داستان هایی که نام بردم، از لحاظ این ویژگی های روایی، شاخص هستند. حالا، آخر داستان "مرد مرده" را با هم بخوانیم و لذت ببریم:

"""" اوتالورا قبل از مردن می فهمد که از همان اول به او خیانت کرده اند، که محکوم به مرگ بوده است، که به او اجازه داده اند دوست داشته باشد، رییس باشد و پیروز شود، زیرا از قبل او را مرده می انگاشتند، زیرا برای باندیرا، از قبل مرده بود.

"سوآرس"، تقریبا با تحقیر، ماشه را می کشد""""".

.

.

 

 

 

 

مشخصات کتاب:

کتابخانه بابل و 23داستان دیگر

خورخه لوییس بورخس

ترجمه کاوه سیدحسینی

انتشارات نیلوفر

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢