همه داستان درباره توست...من هیچم

(1)

""""""و یک  روز بعد از این که "مالکه" شناکردن یاد گرفت، ما در میدان اشلاگ بال روی چمن ها دراز کشیده بودیم"""""...

باید از این جا شروع کنم. همه این ها، فقط محض خاطر تو گفته می شود، چه، آن که به راستی شایستگی این را داشت که ازش چیزی بگویند تو بودی. یکی باید همه این ها را بگوید و""""اینک بر منست که بنویسم، من که توجه این گربه و تمام گربه ها را به موش تو جلب کردم؛ حتی اگر هر دوی ما جعلی باشیم، باز باید بنویسم. بارها آن کس که هر دوی ما را جعل کرد –چه کارش همینست که مردم را جعل کند- مرا واداشته تا سیب آدم تو را در دست گیرم و آن را به نقطه ای ببرم که برد و باخت آن جاست"""".

من باید همه این ها را بنویسم، بی حرفی از سرگذشت خودم؛ چه، زمانی که پای تو در میان باشد، "یوآخیم مالکه"، ما، همه هیچیم؛ من و همه دوستانت. ما که تو را "مالکه کبیر" نامیدیم. تو که سر کلاس درس، به همه گفتی که می خواهی در آینده دلقک شوی و مردم را بخندانی. تو که آنقدر دست و پا چلفتی بودی؛ شنا هم بلد نبودی. بعد، سردسته ما شدی؛ در شنا، در تابستان های سال های جنگ. بعد قهرمان جنگ شدی. و دست آخر روزی از جنگ برگشتی و دریای بالتیک را، خانه ابدی خود کردی.

هیچ وقت نتوانستم تو را بشناسم. هیچ وقت ندانستم چه در سر تو می گذشت. اما بر من است که داستان تو را بگویم. من که """"وقتی سیرکی به شهرمان می آید، می تواند به عنوان مشتری روی من حساب کند. من همه آن ها، یا تقریبا همه آن ها را می شناسم؛ خصوصی پشت تریلی ها، من با بیشتر آن ها حرف زده ام. معولا اهل طنز و طبیعت نیستند و اگر هم نام همکاری به اسم "مالکه" را شنیده باشند آن را تصدیق نمی کنند."""""

""""من که در اکتبر 1959 در گینزبرگ به جلسه ای از بازماندگان جنگ رفتم که همچون تو، یوآخیم مالکه، دارای نشان صلیب بودند. مرا به داخل تالار راه ندادند. در آن میان یک دسته نطامی مارش می نواخت یا میان قطعات خستگی درمی کرد. در میان یکی از این وقفه ها، از ستوانی که مامور انتظامات بود خواهش کردم تو را از سکوی موزیک فرابخواند: "گروهبان مالکه را دم در می خواهند". اما تو خودت را نشان ندادی. بر روی آب نیامدی"""".

.

.

(2)

جمله هایی که داخل """   """ هستند، از رمان "موش و گربه" است. رمانی تکان دهنده از "گونتر گراس" آلمانی. فکر می کنم او با رمان "طبل حلبی"، خودش و هنرش را در داستان نویسی ثابت کرده است، اما رمان های "سال های سگی" و "موش و گربه" نیز، قطعا کارهایی قابل توجه هستند.

رمان "موش و گربه" را شخصی روایت می کند که دوست نزدیک "یوآخیم مالکه" قهرمان داستان است.

قهرمانی که با سیبک گلویش، که به بزرگی یک موش است، هر گربه ای را به طرف خودش می کشد؛ همه گربه های زمانه. به جاهایی که کار به جدال "گربه" با "موش" می کشد؛ به جاهایی که "برد" و "باخت" آن‎جاست. راوی، خود را ناگزیر از نوشتن و گفتن داستان می داند؛ دااستان و سرگذشت "یوآخیم مالکه" که تمام عمر بر دوشش سنگینی می کرده است. او ناگزیر است داستان را بگوید. داستان قهرمانی که شغل مورد علاقه اش دلقکی بود و خنداندن و سرگرم کردن مردم. همان طور که در مقدمه کتاب می خوانیم، از نظر "گونتر گراس" یکی از وظایف اصلی هنرمند، سرگرم کردن مردم با داستان و طنز است. این که مثل دلقک های زمان های قدیم که با داستان و طنز، حقیقت هایی را که کسی توان گفتنش را نداشت، می گفتند، حقیقت ها را بگویند.

.

.

مشخصات کتاب:

موش و گربه

گونتر گراس

ترجمه کامران فانی

نشر فرزان. چاپ دوم 1379

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳