یادداشت‎های کافکا(1)

"""دیروز در کارخانه. دخترها در لباس‎های کثیف و نامرتب غیرقابل تحمل‎شان، با موهایی چنان ژولیده که انگار تازه از خواب برخواسته بودند، حالت چهره‎هایشان با سر و صدای بی‎وقفه تسمه‎های انتقال، هاج وواج بود، اما به طرزی باورنکردنی درهم‎شکسته. آن‎ها آدم نبودند، لزومی نداشت که به آن‎ها سلام کنم، به هنگام تصادم با آن‎ها لازم نبود عذرخواهی کنم.... اما وقتی ساعت شش می‎شود، موقعی که دستمال گردن‎ها را از دور گردن و موهایشان باز می‎کنند، با برسی که دست به دست می‎گردانند گردوخاک را از تنشان می‎زدایند، موقعی که دامن‎هایشان را از روی سرهایشان به طرف پایین می‎کشند، آن‎وقت بار دیگر زن می‎شوند. به رغم چهره‎های زرد و دندان‎های از ریخت‎افتاده‎شان، می‎توانند لبخند بزنند، بدن‎های سفت‎شان را تکان دهند، آن‎وقت آدم دیگر با آن‎ها تصادم نمی‎کند، بی اعتنا از کنارشان نمی‎گذرد، به طرف جعبه‎های روغن‎آلود عقب می‎رود تا برایشان راه بازکند، موقعی که شب بخیر می‎گویند کلاهش را در دست می‎فشارد و هنگامی که یکی از آن‎ها پالتوی آدم را می‎گیرد تا آن را بپوشد، درمی‎ماند که چگونه رفتار کند."""

 

.

کافکا نمی‎توانست آن دنیایی را تاب بیاورد که هستی انسان‎ها را به هیچ می‎گرفت، مردان را به حیوان، زنان را به روسپی و آدمیان را به برده ماشین تبدیل می‎کرد. ازین رو در همه‎جا، تک‎افتاده و در اقلیت بود.

 

 

 از یادداشت 5 فوریه 1912

یادداشت‎ها

فرانتس کافکا

ترجمه مصطفی اسلامیه

لنتشارات نیلوفر. چاپ دوم 1387

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦