وبلاگ‎نویسی، به مثابهِ یک کار ادبی

 

 

هنگامی که مادرِ "آرتور رمبو" از او پرسید که فلان شعر درباره چیست، او پاسخ داد:" می‎خوسته‌ام آن‌چه را که این شعر می‌گوید بگویم، دقیقا به همین معنی یا هر معنی دیگری." "کارلوس فوئنتس" در توضیح این جمله‎ی "رمبو" می‎گوید:«آن‎چه می‎خواهی بگو؛ دقیقا به همین معنی و هر معنای دیگر."

 این رویه، نه تنها سرمشق شعرای بزرگ بوده و باید باشد_ به خصوص در کارهای شاملو، به نظرم حتی از دیگر بزرگانِ  شعر ایران، این ویژگی بیشتر به چشم می‎آید_ ، بلکه به همان اندازه، در "نوشتن" و "سینما" هم باید سرمشق قرارِش داد. در کارهای همه‎ی فیلم‎سازان و نویسنده‎های بزرگ جهان که نگاه می‎کنیم این ویژگی هست؛ یعنی آن‎ها در اثر هنری‎شان، آن‎چه می‎خواستند را گفتند و در عین حال، راه را برای برداشت هر کس، هر طور که بخواهد باز گذاشته‎اند. از این جنبه‎ای که منظور من است، تفاوتی بین نوشتن در وبلاگ با نوشتن در کتاب و یا برای سینما نیست.

 از انواع مختلف نوشته‌هایی که در وبلاگ‎ها منتشر می‎شوند، به نظرم این‎ها را می‎شود متنِ ادبی دانست: یادداشت‎های درباره‎ی موضوعی مشخص(مثلا رمان، شعر، فیلم و...)، نوشته‎های روزمره(همان که بیشتر با عنوان "روزمرگیها" در وبلاگ‎ها می‎بینیم)، یادداشت‎های آزاد(چیزی مانند یادداشت‎های نویسندگان درباره‎ی موضوعات مختلف، که در قالب کتاب‌هایی با عنوان "یادداشت‎ها" چاپ می‌شوند)، و بالاخره یادداشت‎هایی که شامل نوعی "سرگذشتنامه خودنوشت"(مربوط به بخشی از زندگی) یا یک "خاطره" هستند.

فرض اصلی بحثِ من این است که هدف از نوشتن مطلب در وبلاگ توسط یک شخص، علاوه بر دست یافتن به مزایایِ معمول نوشتن(مثلا احساس سبک شدنی که بعد از نوشتن به بعضی‎ها دست می‎دهد، احساس انجام یک وظیفه، که همان نوشتن باشد و موارد دیگر...)، برقرار کردن ارتباط، راه دادن به دیگران به جهانِ ذهن و قلب نویسنده و در میان گذاشتن تجربیات با خوانندگان، نیز هست. از میانِ این موارد، تکلیفِ موردِ اول به نظرم از موارد دیگر مشخص‎تر است؛ بنابراین رویِ حرفم با سه مورد آخر است.

طی چندسالی که تقریبا همیشه وبلاگ‎خوان بوده‎ام، بیش از همه، دو ایراد را در برخی یادداشت‎ها دیده‎ام که به نظرم مانع از این می‎شوند که خواننده ارتباط مناسبی با متن بگیرد. اولی، چیزی‎ست که من اسم‌اش را "شخصی کردنِ نوشته" گذاشته‎ام. مفهوم "شخصی کردن نوشته" این است که یادداشتی را که به خوبی می‎تواند متنِ ادبی باشد و تمام امکانات آن را برای خواننده به همراه داشته باشد، با محدود کردنِ یادداشت به "زمان" یا "مکان" یا "حادثه‎ای" که عده‎ی کاملا محدودی از آن اطلاع دارند، آن را به یک خاطره‎گویی صرف تبدیل می‎کند که تنها همان افراد معدود می‎توانند با آن ارتباط بگیرند.

در حالی که به سادگی، با برداشتن چند قید از متن، می‎توان آن را به "متن ادبی" با قابلیت بهره‎گیری عموم، تبدیل کرد؛ همان چیزی که "ادبیات" می‎نامیم. راه دیگر تبدیل کردن این متن به "متنِ ادبی"_حتی با حفظ قیدهای مکان و زمان_ بیرون کشیدن چشم اندازها، معانی و مفهوم‎های تازه، از یک واقعیت خشک و معمولی‎ست؛ کاری که با قدرت تخیل عملی می‎شود. تفاوت عمده "ادبیات"  و "هنر" با "تاریخ"، همین دو مورد است. در"ادبیات" و "سینما"، با چیزی به نامِ "هم‎ذاتپنداری" و "ارتباط گرفتن" با شخصیت‎ها مواجهیم؛ چیزی که در تاریخ نمی‎بینیم.

مورد دوم، چیزی‎ست که اسم‎اش را گذاشته‎ام "پیچیدگیِ نامفهوم". در مقابل‎ آن به راحتی می‎شود "پیچیدگیِ قابل فهم" را نام برد؛ مثلا "فیلم‎ها"، "داستان‎ها" یا آثار هنری دیگر، که در عین پیچیدگی، با "خوانشِ" هرچه درست‎تر و بهتر، می‏شود "معانی" بیشتر و بیشتری را از دل‎اش بیرون کشید.

مثالِ "هزارتو" را در نظر بگیرید؛ به نظرم با این مثال می‎شود تا حد قابل قبولی قضیه را روشن کرد. هر دو متنِ پیچیده‎ی "نامفهوم" و "قابلفهم" را می‎توان نوعی "هزارتو" دانست. اما تفاوت عمده این است که در متن "قابل فهم"، یک یا چند راهِ برون رفت وجود دارد، اما در متن "نامفهوم"، راه‎های کشفِ معانی، هرچه بیشتر بسته مانده‎اند. وقتی متنی دچار "پیچیدگی نامفهوم" باشد، برای خواننده، تبدیل به یک "آه و ناله" و "شکوه" نامفهوم می‎شود که نمی‎تواند با دنیای آن ارتباط مفیدی بگیرد. هنرِ ادبیات این است که، "کلمات" و "معانی" را به اشتراکِ همهی خوانندگاناش درمیآورد.

 

توجه: این یادداشت، به هیچ عنوان درپیِ تعیین تکلیف برای وبلاگ‎نویسان و نفیِ انواع مختلف "یادداشت‎های" منتشر شده در وبلاگ‎ها نیست؛ هدف، تنها ارائه‎ی پیشنهادی برای بالابردن کیفیت تعامل و ارتباط گرفتن، در بین وبلاگ‎نویسان و خواننده‎های مطالبِ صفحه‎های مجازی‎ست.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱۳