همان باران، همان شیشه

 

دونه‎هاش به شیشه می‎خوره. به شیشه می‏خوره و سر می‎خوره می‎ره پایین و زود ناپدید می‎شه. امروز بارون به دادمون رسیده و مراسم تعطیل شده؛ تو کلاس نشستیم و منتظریم فرمانده دسته بیاد. بارون یک‎ریز می‎باره. «زنگ زدی و گفتی قرار رو یه ربع ساعت عقب بندازیم؛ کاری برام پیش اومده. گفتم اگه بارون اذیتت می‎کنه میذاریم واسه یه روزِ دیگه. گفتی نه نه امروز عالیه... . دو تا جمله به عنوان تقدیم‎نامه، رو دو تا کتاب نوشته شده... . کسی نمیدونه کِی با تنهاییش روبه‎رو میشه. کسی خودش رو آماده نکرده واسه تنهایی.... اما تو می‎ری و  تنهایی میاد... .»

حتی با این بارونِ شدید هم، فرمانده گروهان برنامه‎ نظافت رو تعطیل نکرده. داریم می‎ریم واسه نظافتِ میدونِ جدیدِ مراسمِ صبحگاه. با پنج نفرِ دیگه، مسئول نظافت اونجام. بهِمون دستور دادن بالای جایگاه و محوطه جلوش رو خیلی خوب باید نظافت کنیم. فرمانده پادگان و جانشین، اولین جایی که به چشم‌شون میاد همون جاست... یکی از بچه ها همه‌ش داره ناله می‎کنه امروز... می‌گه خدایا اگه آفتابی بود، هنوز یک ساعت مونده بود تا خورشید بیاد بیرون... همه لایِ پتوی گرم خوابیدن و ما جارو به دست، باید این آسفالت خیس رو جارو کنیم. «من یه لبخندی میزنم و باز می‌رم تو فکرای خودم. هر کسی یه روزی با تنهایی‎ش روبه رو می‌شه. زمان عوض میشه... مکان عوض میشه... . بدونِ تو، سخته که آدم جاش رو بفهمه.... کجای این دنیا باید وایسیم؟»

رو کتابِ "شازده کوچولو" نوشته: "سیمور یک بار گفت تنها کاری که ما در کل زندگی‎مان می‎کنیم، این است که از یک تکه‎ی کوچک زمین مقدس، به تکه‎ی دیگر می‎رویم".... رو کتابِ "رفیق اعلی" نوشته :" به نظرِ من، هرکسی در هر روزی، یک قدم، حتی یک قدم رو به "جلو" برداره، کافیه؛ رسالتِ اون روزش رو انجام داده."... . «زمان، خیلی کوتاهه. هر لحظه، لحظه‎ی آخره. فرصت مثلِ ماهی، از دستِ آدم میلغزه می‎ره و ناپدید می‎شه... . خلوتی و خالی بودنِ اینجا خوبه. اینجا کمتر مزاحمم می‎شن. نه فکرِ درس دارم، نه شغل، نه ... . بی تو، سخت میشه فهمید کجا باید وایساد... اینجا بهتر میشه بهش فکر کرد... خالی و خلوتِ شبای پست و کلاسای آموزشی خوبه... تنهایی خوبه

یه نفر بیشتر با پنجره کلاس فاصله ندارم. از اینجا قشنگ بارون رو می‎بینم که به شیشه‎ها می‎خوره و آروم می‎ره پایین. هنوز بارون تنده. از دیشب شروع شده و هنوزم داره می‎باره. همه گرمِ سوال و جواب با فرمانده‎ن.... «بارون اینجا غنیمته.... امروز نجاتمون دادی بارون»... علی میگه بازم مدیونِ بارون شدیم. «هفته قبل هم بابتِ بارونِ شدید، میدونِ تیر ول شد. الان کلاس شروع میشه، اما خیالی نیست... . کسی مزاحمم نیست. تو چشمِ فرمانده نگاه می کنم و تو فکرای خودم میرم جلو.»

به خاطرِ بارون، آمارِ صبحگاه رو داخلِ آسایشگاه می‎گیریم.همه با تختای آنکادر شده، با لباسِ کاملِ نظامی، به ردیف جلوی تختاشون وایسادن. فرمانده دسته میاد تو و اعلام می‎کنه به خاطرِ بارون شدید، مراسمِ صبحگاه تعطیله؛ به جاش باید بریم سرِ کلاس. علی می‎گه احتمالا اسلحه شناسی درس میده. بدم نمیاد ازش، اما تو اسلحه شناسی و تیراندازی استعدادی ندارم. همه سیخ وایسادن، میاد تو، پوتین‌ها و تخت‎ها رو چک می‎کنه و دستور رو صادر می‎کنه. بشمار سه، سرِ کلاس. «خوبیه اینجا اینه که میتونم فقط به فکرِ تو باشم.... پست‎ها و کلاس‎های آموزشی... . من این جوری‎ام... یه جوری‎ام که اگه ندونم کجای دنیای خودم باید وایسم، نیروهام هدر میره... زود از پا می‎افتم.»

«اون دو تا خطِ تقدیمنامه‎ی نوشته شده رو دو تا کتاب می‎خوان بگن... اونا میخوان بگن.... اونا جابه‎جا نوشته شده‎ن... باید رو کتابِ "شازده کوچولو" می‎نوشتی :"اگه هر روزی فقط یه قدم به جلو برداری، کفایت می‎کنه...". ببین بارون مثلِ همون روز به شیشه میخوره. به شیشه کلاسِ 12 دانشکده اقتصاد؛ به شیشه کلاسِ 104 گروهان دومِ گردانِ دو». با خنده ت رسیدی از راه. می‎گم تو بارون می‎چسبه. یه چیزی بخوریم. ... کافی میکس با تو، هرجا که باشه میچسبه.. گفتی گشنمه، تا ذره آخرِ این کیک رو باید خورد...«راست می‎گفتی، یک سال، خیلی فرصتِ کمی بود... تو فرصتای کم، باید آدم از یه ذره کیک و کافی میکسش هم نگذره.... اما کی میدونه قراره چی پیش بیاد. فرصت، مثلِ برف کم‎باری که می افته رو زمینِ خشک و گرم، زود از دست میره... . فرصت، مثل برگ نیست که بره و سالِ بعد دوباره بیاد.... "ممکنه زمین سقوط کنه یا خورشید یخ بزنه". بی تو... باید بدونم کجا وایسادم و کجا وایسم.»

تو راهِ آسایشگاه تا کلاس، یه ریز زمین رو نگاه می‎کنم. بارون رویِ آسفالت، همه جا مثلِ همه. تو دانشکده، تو پادگان. فرمانده دسته میاد و کلاس رو شروع می‎کنه. امروز همه ما رو مدیونِ خودشون می‎کنن؛ بارون و فرمانده... فرمانده می‎گه "بیاید امروز گپ بزنیم". هرکی سوال داره بپرسه. «من تو فکرای خودمم....از اینجا راحت میشه بیرون رو نگاه کرد. میفهمم بارون که میریزه رو زمین چه شکلیه. آسفالت پادگان و آسفالت دانشگاه، فرقی ندارن باهم... بارون هم بارونه. اینجا خوبیش اینه که میتونی تنها باشی. می‎تونی تنها باشی و جای جمله‎ها رو برای خودت عوض کنی... .تو تنهاییِ این‎جا، فرقی نمیکنه رو کدوم کتاب، کدوم جمله نوشته شده.... . اون جمله‎ها رو تو نوشتی... همین کافیه... اینجا خوبیش اینه که میشه به "جمله‎ها" و "کلمهها" فکر کرد، جابه‎جاشون کرد.... باهاشون حرف زد.»

«"فرصت کوتاه بود و ..."... . حالا باید جامو مشخص کنم. اینجا، خوبیش اینه که بهتر می‏شه جای خودمونو پیدا کنیم. اینجا خودمم و خودم. کسی مزاحمم نیست... بارِ خودمه و شونه‎های خودم... چیزی مزاحمم نیست...  وسطِ این جنگ، اگه ندونیم که باید چیکار کنیم، نیرومون تحلیل میره، مثلِ تیرِ کمون به در و دیوار میخوره.... ذهنمون ساییده میشه، زود از دست میریم. من یه جنگجوام، وسطِ جنگای قدیمی شمشیریِ تن به تن. یا یه تن به چندتن. خوبیه اینجا اینه که راحت میتونم به چیزی جز تو فکر نکنم. فقط باید جمله رو نوشت... فقط باید می‎نوشتی که نوشتی‎ش... شاید باید جمله‎ها رو جابه‎جا می‎نوشتی... خوبیه این‎جا اینه که می‎تونم جمله‎هات رو روی کتابای مختلف جابه جا کنم.... . این‎جا کمتر مزاحمم میشن.» بدونِ تو خیلی سخته که آدم جاش رو تو دنیا پیدا کنه و مثلِ فوتبالیست ناشی، وسطِ زمین به اون بزرگی گیج نزنه. بدونِ تو، توپِ لحظه، نمیاد تو پاهام اما دستِ کم باید جای درستی وایسم تا ذهنم هدر نره... به در و دیوار نخوره... کمتر فرسوده بشم...»

 

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٩