"خراب‎خانه کجاست؟؟"; یا "کِی‌ها به حیاط پناه می‎برم؟؟"

لطفا صحنه‎ها را این‎طور میزان کنید:

صحنه‎ی (1):

من، روی زمین، نشسته و به دیوار تکیه داده‎ام. یکی دو وجب جلوتر، دخترِ شش ساله‎ای تو مبلِ راحتی لم داده و دارد با مادرم تلویزیون می‎بیند. مادر، آن‎طرفِ نیم‎دایره‎ی فرضی، سمتِ راستِ من نشسته. و تلویزیون، دارد فیلمی پخش می‎کند که قصه‎اش، تا آن‎جایی که حواسِ من که به کتابی‎ست که دارم ورق می‎زنم قد داده، قصه‎ی زنی‎ست که به دنبالِ دخترش می‎گردد.

و صحنه‎ی (2):

کم و بیش احساس می‎کنم دخترک دارد بیشتر و بیشتر توی مبل فرومی‎رود. انگار هِی سر می‎خورد پایین‎تر... پایین‎تر... بعد می‎فهمم که نه! من کجام؟ دخترک شش دنگِ حواسش را داده اجاره‎ی فیلم... به شوخی، به مادرم و به اتاق، بلند می‎گویم که یک نفر هم تو فیلم گیر افتاده، سند بگذاریم درِش بیاوریم.... و می‎بینیم که نه!! اصلا و ابدا حواسش به ما نیست که نیست... خندان پا می‎شوم می‎روم جلو که لپ‎اش را بکشم... اول نیم‎رخِ اشک، بعد تمام‎رخِ اشک‎هاست که به چشم می‎آید... سخت در باور می‎گنجد اما، دخترک تو دریای بی‎آرامِ جستجوی مادر، برای یافتنش دخترش غرق شده....مادر، زودتر از من فکر و دست و دلش به کار می‎افتد... می‎گوید و من صورتِ اشک‎بار را می‎برم می‎شورم... بعد به لب‎های خندان از شوخی‎م، شکلات می‎دهم.

و صحنه (3):

به حیاط می‎روم... به سرمای حیاط..مرزهای دوردست درکِ درام این‎جاست... اما خبری از اکسیرِ فراموشی* نیست که نیست...  می‎گذارم بادِ زمستانی چیزهایی بگوید و وانمود می‎کنم گوش می‎دهم... اشک‎ها را می‎دهم دستِ باد و می‎گذارم حرف بزند.... و بادِ بی‎دریغ، چند دقیقه حرف می‎زند.

 .......................................................

* قضیه‎ی "اکسیر فراموشی" کمی مفصل است. به فیلمی برمی‎گردد که سال‎ها پیش نصفه و نیمه دیده‌ام و روزها و شب‌ها در آرزوی دیدنش سوخته‌ا‌‌م. در آن فیلم، کسی اکسیری درست می‎کرد و هر کس می‎خورد، همه چیز را فراموش می‌کرد. به زودی درباره‌ش باهاتان حرف دارم.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱