جعلِ شش‎هزار میلیارد خنده

 

در دنیایِ ما، همه، همه‎ی کارها را بلد نیستند. هر کسی می‎رود حرفه‎ی کاری را کسب می‎کند و آن را به دیگران می‎فروشد. از میانِ همه‎ی کارها، شاید خنده، به نظر یکی از طبیعی‎ترین آن‎ها باشد، اما در دنیای "هاینریش بُل" همه‎ی مردم، خندیدن را بلد نیستند. بله، تعجب نکیند، خندیدن. داستانِ کوتاهِ "آقایِ خنده"، جهانِ غمگینی را نشان می‎دهد که در آن باید کسی، خنده‎ را برای آدم‎ها نمایش دهد. جهانی که در آن، کسی پیدا شده و حرفه‎ی خندیدن را یاد گرفته و به مردم آن را می‎فروشد، " هما‎‎نطور که یک کفّاش میآموزد، که چگونه کفش بدوزد". 

هیچ‎کس ناشادتر آن کسی نیست که نداند کِی باید بخندد؛ آن کسی که هر جا بهش القا کنند، می‎خندد. آن آدم‎هایی، که اگر کسی در گوشه‎ی تاریکی از سالنِ نمایشِ دلقکی درجه سه و چهار، ترغیب‎شان کند که بخندند، به ناچارمی‎خندد؛ آن‎ها غمگین‎ترینِ آدم‎ها هستند. "آقای خنده"، همان کسی‎ست که در گوشه‎ی تاریکِ سالن نشسته و آن کار را می‎کند و بعد هم در پایان نمایش، پالتویِ غم بارش را می‎پوشد و از پشتِ صحنه خارج می‎شود. این قضیه، با کاری که آن دلقکِ بالای سن انجام می‎دهد، زمین تا آسمان فرق دارد. ما از پیش می‎دانیم که او قرار است بهمان دروغ بگوید و می‎خواهیم که دروغ‎اش را باور کنیم. اما آن که در گوشه‎ی تاریکِ سالن نشسته، به ما دروغی می‎گوید و ما نمی‎دانیم و بازی می‎خوریم. آقای خنده این حقیقت را می‎داند. دانستن و ندانستن؛ مساله این است. او می‎داند مایی که داریم بازی می‎خوریم، آدم‎های ناشادی هستیم. بازی‎ای که خالی از هر شکلی از خودش است، با آن که همه‎ی شکل‎های خودش را دارد. از همین رو، او از خنده، که کوچکترین نشانی از حقیقت در آن نیست بیزار است؛ خنده‎های انتفاعی خالی از حقیقت. به ما می‎گوید که:« که شیردوش بعد از دوشیدن گاو دیگر نمی خواهد گاوش را ببیند یا بنا بعد از اتمام کارش دیگر نمی خواهد سیمان را ببیند

  " خندة آمریکا در درون سینه ام محفوظ است. همینطور خندة آفریقا. خندة سفید، خندة سرخ، خندة زرد...... من می توانم مانند یک مأمور قطار بخندم یا مانند یک شاگرد بقال. خندة صبح یا خندة عصر، خندة شب یا خندة غروب. خلا صه کنم: هر موقع یا هر طور که شما بخواهید، می‎توانم بخندم". او به جای همه‎ی ما، خنده جعل می‎کند. او به جای همه‎ی ما غمگین است. شاید شنیده باشید که گفته‎اند خنده را، غمگین‎ترین آدم دنیا اختراع کرد. حالا فاجعه را هزاران بار عمیق‎تر کنید؛ کسی که بلد است به جایِ همه بخندد، اما "خنده‎ی خودش" را نمی‎شناسد.

................................................................................

پی‎نوشت(1): می‎توانید متنِ داستان را در اینجا بخوانید.(خواندنش بیش از 5دقیقه وقت نخواهد گرفت. پیشنهاد می‎کنم بخوانید).

 پی‎نوشت(2): این یادداشت، در اینجا نیز به اشتراک گذاشته شده. در این وبلاگ، می‎توانید جدول زمانی و موضوعی‎ای را ببینید و طبقِ آن، یادداشتِ خودتان را با دیگران به اشتراک بگذارید.

 

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸