طبل بزرگ زیرِ پای چپ

بعد از سه روز که اومده بودیم اینجا، تازه بارِ اولی بود که خورشید رو می‎دیدیم. سر کلاس صف جمع رو زمین خیسِ جلوی آسایشگاه، به حالت نظامی نشسته بودیم و فرمانده گروهان داشت به چپ-چپ و عقب-گرد رو آموزش می‎داد. حدودِ ساعت8 بود که از پشتِ ابر اومد بیرون. یه کوهِ بلند هم دقیقا سمتِ شرقِ، یعنی همون جایی که باید خورشید می‎اومد بیرون بود که ما به مسخره می‎گفتیم همین قله‎هه نمی‎ذاره خورشید رو ببینیم. همین که آروم آروم از پشتِ ابر اومد بیرون، سعید یزدانی از تو ردیف آخر گفت:« خراب شده خورشیدش ساعت یازده و ربع طلوع می‎کنه» فرمانده که مشغول بود نشنید چی گفت. ما هم سرمون رو انداختیم پایین و به هر بدبختی بود جلوی خنده‎مون رو گرفتیم، اما دو سه نفر اون طرف‎تر، نمی‎دونم کی بود که یه دفعه "پروک" ! صدای ترکیدنِ خنده‎ش زد بالا. دستِ خودش هم نبود. همه‎ش زیر سرِ این یزدانیه که حتی بعد از تنبیه هم که خودش هم داره اشکش در میاد، یه دفعه یه چیزی می‎گه که آدم می‎ترکه از خنده. فرمانده هم اَمون نداد. بردمون میدون صبحگاه.

 اول یه کم شنا رفتیم و بعد هم حرکتای قدرتی. یه چیزی مثلِ حرکت با دمبل و هارتل. تموم شدنی نیست. می‎گه با شماره 1 اسلحه رو بیار بالا تا سینه‎ت نگهدار. با شماره‎2 بیار پایین. بازم چند تا حرکت اول می‎شد یه دقیقه‎ای نگهش داری... الان دیگه هیچی. سی ثانیه ای میفته پایین. یه جورایی خنده م گرفته که چقد زود آدم می‎تونه انقد ضعیف بشه. چندتایی از بچه‎ها به خواهش و تمنا افتاده‎ن. اشکشون دراومده. فرمانده میگه:«مشکلِ شخصی باهاتون ندارم. من مثلِ بقیه هم نیستم که بگم با خنده‎تون بهم توهین کردین. نه! فقط می‎خوام این‎جا بفهمیم که ما آدما چقد ضعیف هستیم. همین اسلحه که الان تو دستت مثلِ یه دونه آجر سبکه، سه دقیقه بعد، برات مثلِ یه کوه میشه.» راست می‎گه. حالا تو بگو 10 ثانیه؛ دیگه کسی نمی‎تونه نگهش داره. حالا هم یک ساعتی هست که داره بدو-بایست بهمون میده. انگار هیچی تموم شدنی نیست اینجا. هزار دقیقه طول می‎کشه عوضی. دور تا دورِ میدون صبح‎گاه. یه اسلحه‎ی سه کیلویی تو دستِ آدم، وقتی قراره باهاش چند دقیقه بدویی، جدا 50 کلیو میشه. پناه بر خدا. چند نفری که دیگه حسابی نفس کم آوردن، تو جَدولای حاشیه‎ی میدون، زیرِ درختای نارنج بالا آوردن. اما من التماس و ناله نمیکنم. نه این که خسته نشده باشم، نه. دیگه جلوی چشامم درست نمی‎ بینم از بس چشام سیاهی میره. فقط یه چیزو خوب می‎دونم. می‎دونم که این آدم، بار اولش نیست که این صحنه‎ها رو می‎بینه و این التماسا رو می‎شنفه. اون می‎دونه داره چیکار می‎کنه. به نظرم آدم بدی هم نیست. من آدم عقده‎ای رو از یه کیلومتری میشناسم.

 میدونم این دویدن حالاحالا ادامه داره. چشام داره سیاهی میره و فقط انقدی جلوم رو دارم میبینم که به کسی نخورم. اگه با اسلحه رو آسفالت بخوری زمین فاتحه‎ت خوندست. بی مروت تموم شدنی نیست که، مثه روزه تو مرداد ماهه. با هزار بدبختی داریم می‎دویم. صدای قلبمو که اومده تو سینه‎م، قشنگ میشنوم. هرچی چشام بیشتر سیاهی میره، این کله‎ی لامصبم داره بیشتر میره تو فکر و خیال. تعطیلی نداره. هی حرف میزنه. هی آسمون ریسمون به هم میبافه. هی واسه م حرف میزنه. هی آهنگ میخونه. "تاپ تاپ"... "تاپ تاپ" صدای قلبمه. انگار صداش با صدای پاهام یکی شده. صد و چهل جفت پا، میکوبن رو زمین. اول با خودم گفتم مثِ بارونِ ریز و تند زمستونیه شهرِ خودمه، اما حالا که بیشتر رفتم تو بحرش، مثِ یه قطعه موسیقیِ که واسه بارون ساخته باشن و با پایِ آدما دارن اجراش میکنن. نکنه شنیدمش و این خدمتِ لعنتی از حافظه‎م پاکش کرده. آره...آره... به خودم میگم پسر مثِ قطعه‎ی کندوی زنبور عسلِ چایکوفسکی، که هزار تا آدم با دهنشون اجراش می‎کنن. حتما یه همچین چیزی هم ساخته شده. از بین این همه آدم کسی نمی‎دونه یه همچین قطعه‎ای داره الان اجرا میشه. برو حال کن مجید. "گاراپ گاراپ"...."گاراپ گاراپ".... "رپ رپ" "رپ رپ". هنوز باید بری. هنوز باید بدویی...

هنوز داشتم با خودم حرف می‎زدم که بالاخره تموم شد. فرمانده دستور ایست داد و سه دقیقه استراحت. بعدش باز جلوی آسایشگاه به خط شدیم. نگاه کردم دیدم خورشید بیشتر اومده بیرون. قبلِ این که سعید اون حرف رو بزنه، تا چشمم به خورشید افتاد، یه شعر گفتم. بعد از سه روز رطوبت و سرما،  خورشید غنیمتی بود. خورشیدو که دیدن، همه‎ی بچه‎ها یه جونی گرفتن. همون شب اومدم تو همین دفتر یادداشت، با همین خودکار مزخرفی که بهمون دادهن نوشتمش:«می‎شناسم‎اش/ می‎شناسم‎اش/ از پسِ سه سال ابر؛/ آفتابِ زمستانی». بعد از اون روز، هوا دیگه آفتابی بود اما تا چند روز باد سردش تمومی نداشت. آخه دورتادور پادگان کوه و تپه‎ست و بادای سرد خشکی میاد. یکی از بچه‎ها همون شبِ بعد از بارونا، سرِ پستِ جایگاه بوده. اونجا فضا بازه و باد شدیدتر میاد. می‎گفت واسه اینکه از سرما یخ نزنم یک ساعت دویدم و پروانه و درجا زدم. منم اون شب دستکش و ژاکت مهدی رو قرض گرفتم واسه سرِ پست. اما بازم سر انگشتام یخ بست و هر چی به هم میمالیدمش و تو جیبم فشارش میدادم گرم نمیشد. اون شب سرتاسرش شعرِ نیما و یه هایکو از باشو تو کله‎م تکرار میشد. بس که باد شدید و سرد بود. "استخوان‎های پریده رنگ در خاطرم/ باد می‎شکافد/ بدنم را تا قلب".... " از فراز گردنه/ خرد و خراب و مست باد می‎پیچد/یکسره دنیا خراب از اوست/ و حواس من/ آی نی زن که تو را آوای نی برده‎ست دور از ره، کجایی؟". بلند بلند این ها رو میخوندم تا پست تموم بشه. اولین سرما رو همون شب خوردم.

 همون روزِ سوم، چند تا از بچه‎ها سرِ کلاس اسلحه شناسی به فرمانده اعتراض کردن که اینجوری که تو بارون و زمین خیس پست می‎دیم، همه‎مون می‎چاییم. فرمانده‎ گفت:«میگید چیکار کنم؟ اگه دستِ منه و واسه من داری پست می‎دی که همین الان برگتو امضا کنم بری به سلامت جناب.» بعدش خنده‎ش گرفت و ما هم خندیدیم. بعدم گفت:« والا اینم پا قدمِ نحسِ شماست که  اینجا اینطور بارونی و سرد شده. من چند سالِ اینجام، اصلا ازین خبرا نبود که جهرم دو سه روز پشتِ هم بارون بیاد» باز هم خودش خندش گرفت و ما هم همه زدیم زیرِ خنده. آدم بدی نیست.  راست می‎گه. کم پیش می‎آید جهرم این‎طور هوا سرد بشه. روزی که اعزام شدیم، بارِ اولی بود که می‎اومدم اینجا. از چند کیلومتر قبل از رسیدن به شهر، این طرف و اون طرف جاده، همه‎ش باغ مرکبات و نخلستان بود. سبز و نارنجی پرتغال و برگ‎هاشون تو حاشیه‎ی جاده، تو آفتاب می‎درخشید. ظهر که رسیدیم پادگان، هوا یه دفعه ابری شد و سرد. وگرنه تا اون موقع آفتابی و گرم بود. تازه صبحِ رزو چهارم بود که خورشید را دیدیم.

روزِ اعزام، یه ساعت قبلِ اینکه خورشید بیاد بیرون، با بابام از خونه راه افتادیم واسه شیراز، تا از نظام وظیفه‎ی اونجا، بفرستنمون جهرم. قبلِ حرکت، گوشیمو خاموش کردم گذاشتم تو کارتونش توی کمدم. ساعت مچیم هم درآوردم گذاشتم همون‎جا. داداشم بهم گفته بود:«ساعتِ اونجا، برنامه‎ی "سین*"ه. همه چی طبقِ برنامه اجرا می‎شه.» همین پریشب که فاصله‎ی بین شام تا خاموشی، با مهدی و احمد رفته بودیم طرف‎های گردانِ سه تا یه سیگاری دود کنیم، حرف سرِ ساعت شد. احمد گفت:«اگه آخر این هفته مرخصی بدن، حتما ساعتمو از خونه میارم.» بهش گفتم:«ساعتو می‎خوای چیکار؟ ما که تو روز هر کاری رو هر وقت بگن باید بکنیم. شب هم که جنازمون می‎افته رو تخت» گفت:«سرِ پست دیوونه می‎شم از بس نمی‎تونم بفهمم ساعت چنده.» سرشو چند بار مثه آدمای کلافه این طرف و اون چرخوند. بعد  چشاشو گرد کرد و گفت:«از بس نمی‎دونم چقد از پستِ لعنتی‎م مونده تا راحت بشم کلافه می‎شم. همه‎ش می‎رم این و اون ور تا یکی رو پیدا کنم که ساعت دستشه.» گفتم:«من که هیچ احتیاجی بهش ندارم. وقتی که هس، همه‎ش وسوسه می‎شی نگاش کنی و حساب کنی تا فلان برنامه چقد مونده و چقد گذشته و ازین مزخرفات. اینجا اون چیزی که باید بشه می‎شه دیگه. من اتفاقا بدون ساعت راحت‎ترم.» مهدی هم هیچی نمی‎گفت. سیگارشو می‎کشید و رفته بود تو فکر. حتمی داشت فکر می‎کرد اونم باید ساعتشو بیاره یا نه. گفتم:«چیزی که واسه من از نون شب واجب‎تره گوشیمه. میشه بیارمش، اما به دردسرش نمی‎ارزه.» هر دو تاشون زدن زیرِ خنده. احمد محکم زد پشتم و گفت:«ای زید ذلیل بدبخت! حتما به خاطر اونه» گفتم:«احمق جون، این کارا مالِ دبیرستان ما بود. تو نمی‎خوای بزرگ شی؟»...«اما خارج از شوخی، من گوشیمو واسه آهنگایی که توش دارم لازم دارم. وقتی خونه بودم اگه چند ساعت تو روز آهنگ گوش نمی‎دادم روزم روز نمی‎شد. وقتی آهنگ گوش ندم عصبی می‎شم و تمرکزمو از دس میدم.» مهدی گفت:« پس واسه همینه که هر وقتِ خدا که می‎بینمت داری یه آهنگی با خودت می‎خونی.» «آره. من پست رو با همین آهنگایی که واسه خودم می‎خونم می‎گذرونم. بدون موسیقی نمیشه این دنیا رو تحمل کرد. اینجا که جای خود داره، دنیای بیرونو هم نمیشه.» «من اصلا به ساعت احتیاجی ندارم. برعکس آهنگ، ساعت عصبیم میکنه.»

فقط همون شبِ اولی که اومده بودیم اینجا، نصفِ شبی که از خواب بیدار شدم، مثه عادتِ خونه، دست کردم بالای بالشم گوشی رو بردارم و ساعتو بفهمم، که.. دو زاریم افتاد که چه خبره و کجام. از اون به بعد دیگه بی خیال ساعت شدم. اما اینجا موسیقی و آهنگو واقعا کم دارم. سرِ پست، چند تا آهنگ لیست می‎کنم و از اول تا آخر واسه خودم می‎خونمشون. کلن تو کله‎م کنسرت بر پاست. اما ریزه کاریای آهنگا و صداهایی که یه عمری باهاشون زندگی کردم، کم کم داره یادم میره. نمی‎دونم این جا چه کوفتیه که داره همچین بلایی سرِ حافظه‎‎م میاره. انگار کم کم تیکه‎های ظریف کارای نامجو، که واسه هر لحظه‎ش کلی فکر کرده، داره از کله‎م پاک میشه.  کاش می‎ذاشتن روزی 10دقیقه آهنگ گوش کنیم. فقط مارشِ سرود ملی و مراسم صبح‎گاه و رژه یه کمی حالمو بهتر می‎کنه. اگه همین صداها و کوبه‎هام نبود، نمی‎دونم این رژه و مراسم احمقانه چطور چیزی می‎شد. سه ضربه‎ی کوچیک، یک ضربه‎ی بزرگ. این موسیقیِ کوبش پاهامون رو زمینه. طبل بزرگ، زیرِ پای چپ. بعد رژه شروع می‎شه. به سمتِ جایگاه مقابلِ مقامی که اون بالا ایستاده. چشم تو چشم‎اش. من چشمم تو چشماشه، اما گوش و کله‎م با بلند گو. هر دوری که رژه رو خوب بریم، مقام، پشتِ تریبون، مقطع و محکم داد می‎زنه:«گور..هان خی..لی خوب!». ما هم بخش بخش و محکم، با ضربه‎ی دو پا، داد می‎زنیم:«سپاس... جناب!» به خاطرِ همین دو ضربه‎ها، من دوس دارم رژه‎ی احمقانه رو خوب بریم تا باز موسیقی تکرار بشه. دو ضربه. دو کوبه. طبلِ بزرگ، زیرِ پای چپ.

شک دارم اگه همین سرودِ صبح‎گاه هم نباشه، سالم از این‎جا بیرون برم.

 ............................................................

این خرده روایت، تقدیم می‎شود به پوریا ماهان، بابت راهنمایی‎هاش.

.............................................................

عنوان: نام فیلمی از کاظم معصومی.

این عبارت، از رژه‎ گرفته شده؛ زمانی که به طبلِ بزرگ نواخته می‎شود، پایِ چپ محکم و بلند به زمین کوبیده می‎‏شود.

* "سین" برنامه‎ایست که امورات پادگان ها طبق آن اداره می‎شود. مخفف ساعت.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
تگ ها : خرده روایت