باد، رویا را نمی‎تواند با خودش ببرد

 

نه، خودم می‎دونم چمه. اینا، این دور و وریام، همه پیش خودشون خیال میکنن میدونن من چمه. اینام میخوان مثلِ من، همه چی رو تو یکی یا نهایتا چند تا جمله خلاصه کنن و بگن. اما من کجای این سربالایی بودم و اینا کجان. میگن آره. همه چی همینه. میگن طرف افسرده شده. انگار تو خودشه. اما نه. قضیه این نیست. خودم میدونم چمه. از این خبرا نیست. آخرین عزیزی که از دست دادم، نه ماه پیش بوده. این که یکی که عاشقش بودم، بی کلمه‎ای رفته و هوز هم داره دور و دورتر میشه، سه سالِ پیش بوده. آخرین باری که تصادف کردم و پام توش شکست، 7سالم بوده. منم مثِ همه، تو یه رشته‎‌ی غم انگیز دارم فوق لیسانس میگیرم. میبینی؟ همین.

همه چی، از همون بادِ سه روز پیشه. شبی که واسه آخرین بار داشتم از دانشگاه برمی‎‌گشتم خونه. انگار بدون سپر و شمشیر رفته باشی تو جنگای صلیبی. از سربالاییِ اول کوچه  که داشتم میومدم سمتِ خونه، بادِ زمستونی، از جلو می‎اومد و می‎خورد تو سر و صورتم. ناغافل خورد بهم و از کنارم زوزه کشید و رفت. انگار، شیش جهتِ تنم، یه لایه پوست و گوشتم روش نبود و باد، به چار تیکه استخون خورد و از روش رد شد. حتما همین بادِ زمستونی ناغافل، گرفتتم. چیزی که انتظارش رو نداری. چیزی که نمیدونی و نمیشناسیش. زمستونی که شروع نشده، چطور میتونه برسه به اسفند و سرد و غم انگیز بشه. فصلی که شروع نشده، آدمو غصه‎دار میکنه.

بعدِ اون باد، مدام هذیون و رویا می‎بافم. رویاهای خوشگل و ناب. هذیونای خوندنی و ناب. می‎بافم و می‎رم جلو. می‎خوام روی هرچی شایعه‎ست رو کم کنم. تو گوشه‎ی همین شهر، یه کوچه ‎ی همیشه خالی‎ای هست، که وقتی حالم خرابه، میرم اونجا. بس که این کوچه بی در و پیکر و خالیه. هیچکی باورش نمیشه که یه کوچه‎ی سی متری، غم و غصه های آدمو هزار برابر میکنه. آدم نمیدونه چرا یه کوچه باید اینطوری باشه. حتما آدمای این‎ور کوچه، صداشون به اون‎وریا نمیرسه. حتما تا بخوان از خونه شون برسن خونه‎ی همسایشون، یک ساعت تموم تو راهن.

این زمستونی که شروع نشده بوده، حالا یه دفعه شایعه شده که جون گرفته و داره سرد میکنه دنیا رو. همه‎ش شایعه. منم رویا و هذیون می‎بافم. بی سپر شمشیر، رفتم جلوی زمستونِ ناغافل، که اینطور چهار ستون بدنمو از جون و گرما خالی کرد. فصلی که شروع شدنشو نفهمیدم، حتما تموم شدنی نیست و تا همیشه هم ادامه داره. حالا هم این تقویم شایعه کرده که بهار قراره بیاد. خودم میدونم چمه که این هذیونا رو میبافم. هذیونام مثهِ همون کوچه‎ی سی متری بی در و پیکر، بیشتر و بیشتر فروم میبره تو دلِ خودش.

  
نویسنده : مجید مویدی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
تگ ها : خرده روایت