داستانِ من، یا حکایتِ ما سه نفر

 

 

او از قبیله‎ی مردگان بود. چون زندگی را دوست می‎داشت، آمده بود بین زنده‎ها. اما زندگی را بلد نبود؛ پس به ناچار نابودی به بار می‎آورد.

چند سالِ پیش، این جمله را برای یکی از دوستانم فرستادم. جواب داد:"از روی رمانِ ابلهِ داستایوسکی نوشته شده." آن موقع، من هنوز "ابله" را نخوانده بودم، اما انگار جوهره‎ی رمان "ابله" را گفته بودم. آن‎چه من گفته بودم، حکایت خودم بود و راستش را بخواهید وقتی نگاه می‎کنم انگار همیشه این‎طور بوده‎ام؛ نیک‎خواه و خیال‎پرداززپ و ویران‎گر. از این‎جا بود که دانستم من، "پرنس میشکینِ" ابله، و "دن کیشوت دلامانچا"ی خیال‎پرداز، تفاوت‎هایمان آن‎قدر پیش پاافتاده و غیرِ ضروری‎ست که، می‎شود حکایت هرسه‎مان را که ابتدا قصد داشتم این‎جا جدا جدا برایتان نقل کنم، در قالب یک قصه بگویم‎ش.

تا روزی که من آن پیام را برای دوستم فرستادم، هنوز در روز و سال زندگی می‎کردم و پایم روی زمینی بود که نمی‎شناختم‎اش. و بعدها، زمانی که "جادو" شدم، خارج از زمان و مکان، یا در مرکزِ زمان، دیدم حکایتِ من را "دون کیشوت"، این "کاریکاتورِ قهرمانِ باستانی"  هم داشته و دارد. من در آن سفر همراهش بودم و او را می‎دیدم که چطور برای نجاتِ ستم‎دیده‎ها راهی سفری به بارسلون شد؛ آن‎جا که دوک‎ها، با مضحکه‎هایی چون اسبِ چوبین، بانوی اندوهگینی با دوازده ندیمه‌ی ریش‎دار، یا حکومت سانچو بر جزیره‎ی بارتاریا*، دست‎اش انداختند. از همان زمان و در همان سفر، "پرنس میشکین" ساده‎دلِ خیرخواه، همراه‎مان بود.

 اما شروعِ حکایت ما، به پیش از این‎ها بازمی‎گردد؛ به روزی که "دن کیشوت دلامانچا"، در 1605 میلادی، دهکده‎ی کوچک‎اش را ترک گفت و به میان دنیا رفت؛ آن‎جا که دریافت جهان به آن‎چه او درباره‎اش خوانده شباهتی ندارد. در همان‎ زمان، "پرنس میشکین"، قهرمانِ ابلهِ داستان "ابله"، در قطارِ محقرِ دلگیری، راهی شهر شده بود تا با خویشانش دیدار کند و من دنیایِ بی روح و تکراریِ دبیرستانِ دولتیِ سطحِ اولی را در شیراز پشت سر گذاشته بودم و پای در دنیای دانشگاهِ بوعلی سینای همدان گذاشتم. ما، من، دن کیشوت و پرنس میشکین، هر سه بعدا دانستیم که از ابتدا در یک زمان و مکان بوده‎ایم.

در موردِ من، به نسبتِ همراهانم، نقلِ داستان ساده‎تر است، بی جذابیت‎های حماسی و داستانی؛ هرچند زمان، دقیقا همان زمان بود. یک روزِ پاییزی سالِ 1385 خورشیدی، روزِ رفتن به اولین کلاس دانشگاه، یا روزِ اولِ سردسته‌شدن برای تعطیل کردن کلاس_ آن طرحِ پر از عهدشکنیِ شکست خورده‎ی اندوه‎زا_ یا اواخرِ پاییزِ 1390 اصفهان، در دانشکده‎ی اقتصاد**، قبل از آن‎که دوستِ مشترکی معرفی‎ات کند و من هنوز نامت را نمی‎دانستم، یا در اواسط پاییزِ 1392، هنگام آخرین خداحافظی.

خواننده‎ی عزیز، همان‎طور که تا به حال دانسته‎اید، این‎ها، هیچ کدام تفاوتی با دیگری ندارند؛ در دنیای بی‎زمانی، هیچ تفاوتی ندارند. شک نکنید. اما از آن ابرویی که بالا می‎اندازید، می‎بینم که خیال می‎کنید این انکارِ واقعیت است. با خودتان یا به من می‎گویید:" این انکار زمان، انکارِ سال و انکارِ خودت است!"

 من حاشا می‎کنم. همه‎ی این انکارها را حاشا می‎کنم، چه، داستانِ من، همین است که این‎جا نوشته می‎شود. من برای هدفی بس بزرگ‏تر از این انکارها، باید داستان را این‎گونه و از این‎جا شروع کنم و جای نامعلومی، تمامش کنم؛ این داستان هنوز تمام نشده است و پایانی هم در کار نخواهد بود.

باید داستان را همین‎جا، خودم برایتان بگویم، چون دیگران، بعدها، داستان را برایتان تعریف خواهند کرد. اما آن‎ها هرچه می‎گویند، تصوری‎ست که از داستانِ من دارند. آن‎چه آن‎ها، از آن فاصله، از جهانِ من می‎بینند، تنها تصوری مبهم و پر از جزئیات فرعیِ بی اهمیت است؛ بی آن‎که به کنهِ قضیه برسند.

پس داستانِ ما سه تن را این‎جا بشنو، چرا که بعدها داستانِ ما را برایت تعریف خواهند کرد، اما با انحرافاتِ بی‎جای بسیار. هموراه در پیِ شنیدنِ داستانی باش که راه به کنهِ حکایتِ خودش داشته باشد. باری، این‎گونه بود که با "پرنس میشکین" و "دن کیشوت دلامانچا"، راهیِ سفرشدیم: سفر به قلبِ جهانِ جدید. جهانی، که در آن، بسیار چیزها در آن تغییر می‎کند و بسیار چیزها برجا می‎ماند.

من، "دن کیشوت" و "پرنس میشکین"، همه‎ی نیروی ذهن خود را برای قیاس و وحدت به کار گرفتیم تا این جهان دگرگون شونده‎ی شما، بی‎معنی نشود. بسیار روزها و شب‏های بدون خواب که بر ما گذشت. از بینِ آن همه که به سرمان آمد، داستانِ عشق را برایت نقل می‎کنم، چه، این قصه، به خوبی سرگذشتِ ما، هر سه را و هرآن‎چه می‏باید به تو بگویم را در خود دارد. می دانی؟ هم این از این‎رو که ما، نجات و وحدتِ جهان دگرگون شونده‎ی ناپیدار را در عشق دیدیم.

داستان این‎گونه پیش می‎رود و من، ستایش‎گرِ بی چون و چرای "تو" و عشق هستم. پیش از آن‎که تو را ببینم. و پس از آن هم حتی؛ پس از آن‎که نایستی تا حرف‎هایم را نشنوی یا با بهانه کردنِ کلاس، سرت را زیر بیندازی و بروی، یا پس از آن‎که دردهای مرا نفهمی و در نهایتِ سادگی، خودت را از جهان من خارج کنی، یا آن‎جا که من نفهمم دردِ تو چیست و فرصت از دست برود که برود. این‎ها همه یکی‎ست، چه، خارج از زمان و مکان، تمامِ این‎ها، از هم پاشیده شدنِ جهان بود.

پس از این‎ها یا پیش از این‎ها بود، نمی‎دانم، چرا که زمان و مکان در ما سه نفر گم شده است، در راهِ "کاستیلِ" اسپانیا بود یا "پلِ خاجو" یا خیابان‎های سردِ زمستانِ همدان، چند بازرگان و دانشجو و آدمِ غریبه را دیدیم و از آن‎ها خواستیم، به زیبایی "تو"، اقرار کنند، بی آن‎که هرگز تو را دیده باشند، زیرا "دن کیشوت" همیشه می‎گفت که "مهم این است که بدون دیدن او به زیبایی‎اش باور آورید، اقرار کنید، سوگند بخورید و از آن دفاع کنید". و من، به هر که رسیدم، گفتم "هنوز تو را دوست داشته باشند. هنوز تو را احترام کنند." گفتند :"او به تو بد کرد." گفتم:" در پیش و پس از آن‎چه شما از آن حرف می‎زنید، تنها زمان عوض شده." آن‎ها تنها تصوری از تو داشته‎اند و من، "دن کیشوت" و "پرنس میشکین"، خودِ تو را دیده‎ایم. برای جهانی که در آن چیزی تمام نمی‎شود، یک بار دیدن کافی‎ست. این‎گونه ما جمله‎ی اول را تصحیح کردیم: "دن کیشوت"، جهانِ ناپایدارِ تغییرپذیر را، با عشق نجات داد.

و همه، حتی خوانندگان این داستان، همیشه منتظر بوده‎اند داستان تمام شود و آخرش را ببینند. این داستان تمام شدنی نیست؛ آخری ندارد. زیرا که من، "دن کیشوت دلامانچا"_ آن‎که همیشه به "عشق" وفادار ماند_ داستان ناتمامی‎ام؛ چیزی که باید بیش‎تر و بیشتر خوانده و بیشتر و بیشتر نقل شوم. این‎گونه است که جهانی که ما را جادو کرد، ما نیز جادوش می‎کنیم؛ تنها از این راه است که دیگران نیز، جادو شده و به دنیای بی زمانی ما، راه پیدا خواهند کرد؛ با کلمات.

 

 

توضیحات:

پرنس میشکین قهرمانِ رمان "ابله" نوشته داستایوفسکی‎ست.

* از رمانِ دن کیشوت؛ حوادثی که بر سرِ او می‎آید.

 

** این شهرها و خیابان‎ها و مکان‎هایی که جابه‎جای متن نامشان می‎آید، محل‎های تحصیل من بوده‎اند.

دن کیشوت دلا مانچا، قهرمان داستانِ "دن کیشوت" نوشته‎ی "سروانتس" است و "سانچو پانزا" دستیارِ او.

 

 

 

 پی نوشت (1): این متن را مدیونِ "کارلوس فوئنتس"، نویسنده‎ی مکزیکی هستم. راستش او در کتابی بسیار زیبا راجع به رمان "دن کیشوت" حرف زده و همان حرف‎ها، موتورِ مرا برای نوشتن این داستانک به راه انداخت.

پی نوشت(2): داستایوفسکی، رمانِ "دون کیشوت" را اندوهبارترینِ رمان‎ها می‎داند.

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامورایی

گاهی بدون اینکه بخواهیم زندگیمان شبیه شخصیت داستانهایی میشود که حتا ممکن است تا کنون نخوانده باشیمشان. ارتباط بین شخصیتها را عالی بیان کرده‌ای و خیلی خوب به هم ربطشان داده‌ای. راجع به نظر داستایوسکی در آخر هم باید بگم باهاش موافقم. دون کیشوت طنزی اندوهبار است..

مهسا

سلام. متن شمارو خوندم و لذت بردم . به نظر من وقتي يه نفر دست به قلم مي بره و داستاني رو مي نويسه اون داستان و زندگي كرده ! و خودش حتما توي داستان توي يكي از شخصيت ها پنهانه. و حتما اين داستان شماهم برپايه ي يكي از واقعيت هاي زندگي شماست.اين و به اين دليل مي گم چون من خودم از كودكي داستان مي نوشتم و حتي تا همين الان (البته هيچ وقت چاپشون نكردم )و هميشه خودم توي يكي از شخصيت ها ميگذارم و زندگي مي كنم! داستان هميشه براساس افسانه نيست گاهي شالوده ي داستان زندگي واقعي نويسنده است كه با كمي تخيل و خيال پردازي به اصطلاح بهش رنگ ولعاب ميده .

مهسا

دوست گرانقدر ممكنه اسم نويسنده ي كتاب اوهام و بدونم؟ متشكرم[لبخند]

سامورایی

بد نشده ولی خیلی سفید میشه، منو یاد یه سرزمین برفی پر از مورچه میندازه!

سلام بقدری متن ها ی شمارا دوست دارم که امکان ندارد به وب خود امدم سری تو سرها از وب شما در نیارم با اینکه مثل شما اهل مطالعه نیستم ولی حس اینجا فرق میکنه بگذار میوون این همه مخاطب حرفه ای یک مخاطب عام هم باشه طوری نمیشه میشه! اما ان جمله من درواقع خود من بود تو شخصیت داستان شما این خود من میخواد بره نمیره میخواد باشه نمیشه باشه میخواد حرف بزنه قفل میشه خواستن های که نخواست خواندن های که نخواند رفتن های ی که نرفت یه چیز توی مایه اسم وب شما با ذهن قشنگ دوید و لی بیرون ذهن نشد که بدود حالا به هر دلیل نمیدونم توانستم خوب بگم ..... و بعد استاد اون جمله اخر جواب نظر من معطوف به من میشه که ای کیوی ضعیف دارم نه شما که انرژی تزریق میکنید باقی بقای شما

ملیحه

رفت بی آنکه بداند چقدر دوست دارم.نمیدانم نمیخواهی مرا از این خواب بیدار کنی.چون کسی که رفته من بوده ام و بیداری کابوس هرشب توست.بداهه برای این متنت رفیق.رفتم تو سالهای تحصیل تو همدان

سوفیا

سلام. هرچند رسم بر اینه که خوانندگان معمولا به آخرین پست مراجعه می کنن و نظر میذارن, اما من عمدتا این رسم رو رعایت نمی کنم. این پست شما بسیار جالب بود, ازین جهت که در تحلیل داستان سوی خواننده رو نادیده می گیریم در حالیکه عاملی ماندگاری یک اثر به میزان تاثیرپذیری مخاطب و مخاطبان مربوط میشه, مثلا "دن کیشوت" از خالقش یعنی سروانتس معروف تر و نام آشناتره...این به این خاطر که افراد زیادی این قهرمان افسرده حال رو در درونش دارن... من سابقتر پیشرفت رو تنها در نظریات علوم طبیعی می دیدم اما حالا بعد از بیش از هشت سال تحصیل در دانشگاه نظرم اینه که سهم ادبیات در توسعه جوامع بیش ار علوم پایه س...درک متقابل بین انسانها و افزایش هوش هیجانی همون عاملی که به ساخت جامعه ای با نظم نوین دست زد... ادبیات بود که انسان را از بربریت به سمت درک و پذیریش حقوق همگان هدایت کرد.

دارچین

دوست داشتم ولذت بردم ، نقد کار من نیست فقط بعنوان یک خواننده باید بگم خوندنی بود . جوری دلپذیر شبیه یک نوشیدنی مطبوع.

هم چراغ

اين ايده كه ادم با شخصيت هاي ادبي درگير باشه و به همراه اونها داستان سومي رو بنويسه ايده زيبايي است... در اين نوشته اما، من حس كردم شما از داستان فاصله گرفتيد و به توصيف احساس هاي شخصي و من راوي - كه به احتمال قوي خود نويسنده است - پرداختيد و اگر چه نوشته شما رو خونني و زيبا كرد اما از داستان كمي دور كرده... البته اين فقط باور و سليقه شخصي يك مخاطبه... همين و بس...