آنکه از صحنه کناره گرفت

 

مو، امیر ملک جن، با پو لو، چنین گفت:"حالیا سالخورده شده­ای؛ پس آیا در خاندان خویش خبره ای سراغ داری تا به جای تو در پی اسب فرستم؟".

پولو پاسخ داد:"اسب اصیل را  از صورت و هیات ظاهر بازمی شناسند. ولیکن اسب ناب-اسبی که نه گردی از پی می گذارد و نه ردی از پا-  چیزی است فریبا و فرار، گریزنده و گذار همچون باد و هوا. باری، فرزندان مرا چنین هنر و چنین مقانی نیست؛ ایشان اسب اصیل را در حال باز میش ناسند لیک شناخت اسب ناب مر ایشان را ممکن نباشد. و اما دوستی دارم چی یو-فنگ کائو نام-، فروشنده ای دوره گرد که ذغال و سبزیجات می فروشد و در کار اسب مرتبی دارد همسنگ و همتای من. روا باشد که کار را  بدو سپاری". امر مو، چنین نمود و کائو را  در پی اسبی ناب روانه ساخت. چون سه ماه بگذشت، مرد بازگشت و امیر را بشارت داد که اسب را یافته است و او را گفت :"اینک در شاچیو است." امیر گفت:"چگونه اسبی است؟". کائو در پاسخ گفت ":مادیانی است سمند." لیک مهتر امیر او را خبر داد که اسب نریانی بود شبق آسا! امیر که سخت مکدر بود، پولو را نزد خود فراخواند و با او گفت ای پولو، دوستت که در پی اسب گسیلش داشته بودی، نیست چنان که می پنداشتی! نابخردی او همان بس که نه رنگ اسب شناسد و نه جنس او! به راستی که اسب کجا و اوا کجا! پس پولو آهی از شوق برآورد؛ آن گاه گفت، به  راستی چنین مقامی وی را رسیده است که می فرمایی؟ حالیا مرتبت او یک تن، برابرر است با ده هزار همچو منی. او را با چون منی قیاس نشاید کردن. آن چه مراد و مقصود کائو است ساز و کار باطنی است. پس بدان نیت که از اصل و اساس اطمینان یابد، فرع از یاد می برد؛ چنان در کیفیت نادیدنی جذب گردد که دیدنی های ظاهر مشاهدت نکند. او چیزهاایی بیند که خواهد، نه انچه نخواهد. در چیزهایی همی نگرد که باید، پس آنچه نشاید، نادیده انگارد. کائو چندان خبره اسب گردیده  که اورا  داوری چیزهایی سزد بس فرازتر." باری، چون اسب به درگاه  امیر رسید، چنان بود که گفته بود، گران مایه و به غایت نیکو.

این قصه را تمام و کمال نقل کردم، نه به این خلطر که علی الاصول متون مناسب و /ارمش بخش را به پدر، مادر یا برادر ارشد بچه های ده ماهه توصیه میکنم

........................................................................................................

پی‎نوشت(1): این حکایت را، سالینجر، ابتدایِ داستانِ "بالابلندتر از هر بلند بالایی"(یا با عنوان دیگرِ "تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران") آورده، تا داستانی درباره‎ی کسی روایت کند که، برادر و "اسب شناسِ" زندگی‎اش را از دست داده. شخصیت داستان(راوی)، در انتهای این حکایت، دلیلِ نقلِ این حکایت را اینطور می‎گوید:«...و اما چیزی که در اصل می‎خواهم به آن برسم این است که از وقتی که داماد برای همیشه  از صحنه‎ی نمایش کناره گرفت، نتوانسته‎ام حتی در خیال هم کسی را پیدا کنم که به جای او پیِ اسب بفریستم.»

امشب می‎خواستم چیزی درباره‎ی همین قضایا بگویم، اما دیدم سالینجر، خیلی بهتر از من، همه چیز را گفته.

پی‎نوشت(2): مشخصات کتابی که متن از روی آن نوشته شده:

بالابلندتر از هر بلندبالایی

جروم دیوید سالینجر

مترجم: شیرین تعاونی

انتشارات نیلوفر. چاپ سوم 1387

/ 0 نظر / 19 بازدید