مرگ، به تمامی "مرگ" نیست و زندگی،"زندگی"

 

خیال کدام است، واقعیت کدام؟ آن‎چه به چشم ما می‎آید، واقعیت است یا خیال؟ مرز خیال و واقعیت، مرگ و زندگی کجاست؟ اصلا می‎شود به این سادگی مرزشان را تعیین کرد؟ می‎شود به سادگی از هم تفکیک‎شان کرد؟ اعتبارِ هرکدام چه‎قدر است؟ داستان‎های مجموعه‎ی "چشم‎های سگ آبی رنگ" از "گابریل گارسیا مارکز"، داستان‎هایی با پس‎زمینه‎ی "زندگی_مرگ" و "واقعیت_خیال" هستند. بجز یکی، همه‎ی داستان‎های این مجموعه، پیش از رمانِ مشهور "صد سالِ تنهایی"(1967) نوشته شده‎اند؛ داستان‏ها نوشته‎ی فاصله‎ی سال‎های 1948 تا 1955 هستند. این نکته‎ی تاریخی را از به این دلیل گفتم که می‎توان در این داستان‏‎ها، نمونه‎های درخشانی از سبک‎ و عناصرِ به کار رفته در "صد سال تنهایی" را در مقیاس کوچک‎تر مشاهده کرد. حتی یکی از داستان‎های این مجموعه به نام "ایزابلا در تماشای باران در ماکوندو"، کاملا ما را به یادِ همان باران مشهوری که در رمانِ "صد سال تنهایی" می‎خوانیم می‎اندازد. تقریبا تمام داستان‎های مجموعه، نمونه‎ی عالی از در هم تنیدگی "واقعیت" و "خیال"  و "مرگ" و "زندگی" در ادبیات داستانی هستند. چیزی که می‎شود گفت تقریبا همیشه در کارهای مارکز دیده می‎شود. این، به نوعی همان نزاعِ بینِ نمود و واقعیت هم هست. در این داستان‎ها، مرگ در زندگی و زندگی در مرگ، به تمامی، واقعیت را به چالش می‎کشند. در داستان‎های این مجموعه، یک نزاعِ همیشگی بین آن‎چه به نظر می‎آید، آن‎چه دیده و شنیده می‎شود یا فکر می‎کنیم که هست(نمودها) با واقعیت، وجود دارد. تازه این ابتدای ماجراست. مساله این نیست که ما تنها تشخیص بدهیم که کدام خیال است و کدام واقعیت یا زندگی کدام است و مرگ کدام؛ مساله سَرکردن در دنیایی‎ست که این‎ها مرزِ مشخصی با هم ندارند. مساله این است که در این دنیا، اعتباری که ما به هر کدام می‎دهیم، مدام به چالش کشیده می‏‎شود.

مثلا در داستانِ "حوا به جسمِ گربه‎اش فرو رفته است"، زنی، دارای زیبایی فوق‎العاده‎ایست، به همراه بی‎خوابی‎های شبانه. در این داستان، هر دوی این‎ها، به نوعی، بیماری این زن هستند. زن، برای فرار از زیبایی و بی‎خوابی‎اش، مرگ را انتخاب می‎کند. اما این‎طور نیست که در مرگ، دیگر راحت و آسوده شود. او می‎میرد و زندگی دیگری را شروع می‎کند. به امید مرگ و راحت شدن از دردها و خواست‎هاش، می‎میرد، اما هنوز در همان دنیای قبلی‎ش است، فقط دردهاش تغییر می‎کند، سوداهاش عوض می‎شوند. دردها تمام نمی‎شوند؛ باز خواسته‎های دیگری سربرمی‎آرند و رهاش نمی‎کنند.

در داستانِ "غم و اندوه برای سه خوابگرد"، فرزندی، راوی مرگ در زندگی و زندگی در مرگِ مادرش است. زنی که "روزی معشوقه‎ی مردی لایق بوده و روزی همسر مردی نجیب". زن، روزی، پس از آخرین نهار با خانواده، می‎ایستد، روی زمینِ سختی می‎نشیند و به همه می‎گوید:«دیگر از جایم تکان نمی‎خورم، همین‎طور در همین‎جا می‎نشینم.» راوی به ما می‎گوید: «سراپا لرزیدم، چون به چیزی تبدیل می‎شد که به وضوح می‎دیدم بسیار به مرگ شبیه بود.» و همه می‎دانند که این کار را می‎کند؛ چون روزی هم گفته بوده: «دیگر لبخند نخواهم زد.» و دیگر لبخند نزده بوده. این‎طور می‎شود که زن می‎رود در تنهایی مطلق خودش. می‎رود به دنیایی که گرچه دیدن‎اش امکان پذیر است، اما دیگر حضور ندارد. راوی به ما می‎گوید که: « می‎دانستیم که به زودی به ما خواهد گفت که دیگر نخواهم دید.... یا دیگر نخواهم شنید.» «همان‎طور که او را در آغوش می‎‌فشردم، به ما گفت در حالِ غیبت است.... یک نفر به ما گفت او مرده است.» این، همان مرگ در زندگی‎ست. چون به قولِ راوی، مدت‎ها پیش، یکی گفته بوده که: «او به آن زندگی عادت نخواهد کرد، به آن زندگی بی‎هوده، بی‎مزه و فاقد چیزی که کمی موردِ علاقه‎اش باشد، با همان تنهایی مطلق که مثل همیشه چون تخته سنگ رویش سنگینی می‎کرد.»

در داستانِ "شبِ شاهین‎ها"، جدال بر سرِ واقعیت است. حادثه‎ای رخ داده است، یعنی سه نفر می‎گویند که آن حادثه رخ داده است و دیگران انکار می‎کنند. نتیجه‎ی وحشت‎ناک‎ آن اتفاق را هم همه‎ی مردم می‎بینند، اما داستانی که توسط آن سه نفر نقل می‎شود را باور ندارند؛ می‎گویند این داستان ساخته‎ی روزنامه‎هاست تا فروش‎شان را بالا ببرند. این سه نفر هر جا می‎رسند، در حالی که همه حال و روزشان را می‎بینند، داستان‎ وحشت‎ناک‎شان را تعریف می‎کنند، اما کسی باور نمی‎کند.

یا مثلا در داستانِ "چشم‎های سگِ آبی رنگ"، برای شخصیت‎ها، واقعیت فقط در خواب وجود دارد و مادامی که از خواب خارج شوند، همه‎چیز رنگ می‎بازد و انگار زندگی ناپدید می‎شود. چون اگر از خوابِ شخصیت خواب بیننده خارج شوند، آن‎چه که در آن دنیای خواستنی‎شان وجود داشته و لازم بوده که به یاد آورده شود، از یاد می‏رود و همه چیز غیرِ واقعی می‎شود؛ غیر واقعی، در دنیایِ واقعی.

.........................................................................

احتمالا به نظرتان قسمت‎هایی از صحبتِ من، نامفهوم و مبهم است. این به خاطرِ این است که نخواسته‎ام زیاد وارد جزئیات داستان‏ها شوم. به این دلیل از جزئیاتِ این داستان‎ها چیزِ بیشتری نگفتم تا مبادا لذت کشف‎شان را، از آن‎هایی که دوست دارند این مجموعه را بخوانند، بگیرم. سعی کردم دو داستان از پس‎زمینه‎ی "نزاعِ واقعیت-خیال" را مثال بزنم و دو تا از " نزاع و کشمکشِ مرگ-زندگی"(البته این تقسیم‎بندی به صورت کلی‎ست، چرا که در بیشتر داستان‏ها، این دو نزاع، با هم اتفاق می‎افتند؛ فقط با شدت و ضعف کم و بیش). در آخر، شک نکنید، این داستان‎ها، حرف ندارند؛ بی چون و چرا.

 .........................................................................................................

مشخصات کتاب، از این قرار است:

چشم‎های سگِ آبی‎رنگ

گابریل گارسیا مارکز

ترجمه‎ی بهمن فرزانه

نشر ثالث. چاپ اول 1388

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید