تو هم شرابِ خودی هم شراب‎خواره‎ی خود

فیلمِ "مردى پرنده‎ای"، اثر الخاندرو گُنزالِز ایناریتو، ار آن فیلم‎های نیست که بشود به راحتی در یک جمله یا یک متن توضیح داد که درباره‎ی چیست. اساسا، کارهای ایناریتو، تا آن‎جا که من دیده‎ام همه این ویژگی را دارند. از طرفِ دیگر، در موردِ برخی از جنبه‎های سینماییِ فیلم، تا اندازه‎ی قابل قبولی، مطلب نوشته شده. از این رو، برای اینکه مطالب مکرر نشود، من می‎خواهم اینجا بیشتر از دیدگاهی به فیلمِ مرد پرنده‎ای نزدیک شوم که کمتر از آن گفته شده و در خلال متن، برخی حرف‎های فرعی‎ام را هم بگویم.

در این فیلم، شخصی که در سال‎های گذشته بازیگر فیلم‎های عامه‎پسند "مردِ پرنده‎ای" بوده، قصد دارد تا با به رویِ صحنه بردن نمایشنامه‎ای اقتباسی، از داستانِ مشهور "ریموند کاروِر"، یعنی "وقتی از عشق حرف می‎زنیم، از چه حرف می‎زنیم"، شهرتِ خود را دوباره کسب کند و محبوبِ مردم و مخاطبان قرار گیرد. ایناریتو، در ادامه‎ی روایتِ فیلم نشان می‎دهد که شخصیتِ اصلی فیلم(توماس ریگان)، بیش از اینکه در گیرِ این باشد که خودش را به مخاطبان ثابت کند، به دنبال این است که به خودش این امر را ثابت کند که هنرمندی تواناست. در واقع، ما به عنوان بیننده، با دو داستان مواجهیم؛ یکی داستانِ شخصیتی که می‎خواهد خودش را با اجرای موفقی از یک اقتباس ثابت کند و و دیگری، داستانی که خودِ شخصیت، هرچه داستانِ بیرونی فیلم(که پیشتر اشاره کردم) جلو می‎رود در آن گرفتار می‎شود.  این داستانِ دوم، یا لایه‎ی عمیق‎تر داستان، این است که رفته رفته، توماس ریگان متوجه می‎شود که انگار داستانِ نمایشنامه‎ای که نوشته، گرهِ زندگی شخصیِ خودش است. ایناریتو، با هنرمندی تمام، این دو لایه را در تنه‎ی فیلم ایجاد کرده و از یک جایی به بعد، این دو داستان، همپوشانیِ کامل ایجاد می‎کنند.

در ادامه‎ی بحثِ هم‎پوشانی داستانِ بیرونی و درونی فیلم، می‎خواهم این را بگویم که، تمامِ گفتگوها بینِ شخصیت‎ها و اتفاقات و حواشی‎ای که پیرامونِ نمایشِ آن نمایشنامه‎ی اقتباسی در فیلم دیده می‎شود، استعاره‎ای از شرایط واقعیِ تمام شخصیت‎های فیلم است؛ چه شخصیتِ اصلی‎، چه دحترش و چه همکارانش. در باب این بحث، به خصوص به گفتگوهایی که بینِ توماس ریگان و مایک شاینر(یکی از بازیگرانِ آن تئاتر) توجه کنید. ایناریتو بیشترین بارِ انتقالِ حرف‎هایی که می‎خواسته به مخاطب بگوید را، به دوشِ همین مایک شاینر انداخته. شاینر به صورت مستقیم و ریگان با زندگی و جدال‎های درونی‎اش با خودش، دنیایی که ایناریتو ساخته را به بیننده نشان می‎دهند.

کاروِر در داستان‎های خود برای توصیف یا تعریف واقعه یا موقعیتی معتقد به این است که هر چیزی، همان‎طور بیان شود که هست(ایناریتو نیز، در گفتگوی بینِ شخصیت‎ها، دلبستگی خود به این سبک کاروِر را، جا به جا، به ما نشان می‎دهد). اینجاست که در داستان‎های کاروِر(به ویژه همین داستانی که فیلم به نوعی بر محور آن می‎چرخد؛ یعنی «وقتی از عشق حرف می‎زنیم از چه حرف می‎زنیم»)، "واقعیت" و "حقیقت"، همیشه از موضوعات بنیادی هستند. به عقیده‎ی من، ایناریتو در این فیلم، بر طبقِ همان شیوه‎ی کاروِر، از طریقِ روبه‎رو کردن شخصیت‎هایش با "واقعیت" تمام و کمال، آن‎ها را به سوی دریافت حقیقت می‎برد. روبه‎رو شدنِ شخصیت‎ها با واقعیت، همان "نشان دادن واقعیت" به بیننده است. این که شخصیت‎ها و مخاطبانِ فیلم، با حقیقت روبه‎رو می‎شوند یا نه، یا اینکه از منظرِ ایناریتو، حقیقت چیست و چگونه است، بحثی جداگانه است و قصد ندارم به آن بپردازم. چرا که به نظرِ من، این موضوع، چیزی‎ست که هر بیننده‎ای باید با نگاه و شیوه‎ی خودش، این مهم را در این فیلم دنبال کند.

موضوعِ دیگر، پیچیدگی "واقعیت" از دیدِ ایناریتو است. شخصیتِ اصلی فیلم، همان‎طور که در دیالوگی که در نمایش دارد، در زندگیِ شخصی خودش هم، این دیالوگ را با خودش می‎گوید(یا در واقع از خودش می‎پرسد) که "آیا من وجود دارم؟ من کی هستم؟" برای بهتر به تصویر کشیدن این پیچیدگی، دوربینِ ایناریتو، حرکتِ شخصیت‎ها را در راهروهای تودرتو و تاریکِ سالنِ نمایشی که درآن به سر می‎برند، دنبال می‎کند. راهرو‎هایی که به نوعی در نقاط عطفی از فیلم، معمولا به خیابان، پشتِ بام، به عنوان استعاره‎ای از واقعیتِ دنیای بیرون ختم می‎شوند.

من هم مانندِ بیشتر دوستانم، این فیلمِ ایناریتو را به اندازه‎ی شاهکارهایِ دیگرش مثلِ gr21 یا "بابِل"، دوست ندارم اما این فیلم را هم شاهکارِ ایناریتو می‎دانم. یکی از دلایلِ شخصی‎ای که برای این عقیده‎ام دارم، این است که ایناریتو در این فیلم، با جسارت و جرات، در راه و شیوه‎ای قدم برداشته که تا پیش از این در کارهایش دیده نشده. در واقع همان‎طور که شخصیت اصلی داستان، با اقتباس کردن از یک داستان -که بسیار مشهور است ودرباره‎ی آن زیاد حرف زده شده است و به نوعی همه به آن حساس هستند- و به رویِ صحنه بردنِ آن، ریسکِ بزرگی کرده، ایناریتو هم همین ریسک را در فیلمِ خود کرده. فیلمی که دستِ کم از دو جنبه‏‎ی مهم، سبک و کارِ جدیدی را -دستِ کم در دنیایِ فیلم‎سازیِ خودش- ارئه کرده است.

اول، تلفیقِ "واقعیت"، به آن معنی‎ای که پیش‎تر گفتم، با خیال. در فیلم، از زبان یکی از منتقدان تئاتر، از نمایشی که ریگان تامسون در نهایت بر روی صحنه می‎برد، به عنوان سبکِ "سوپر رئالیسم" یا می‎شود. چیزی شبیه به همین، خودِ ایناریتو در فیلم به کار برده، که به نظرِ من، به نوعی جا انداختن و به کار بردن "رئالیسم جادویی" در بدنه‎ی یک فیلمِ سینمایی‎ست(صحنه‎های آخرِ فیلم را به یاد بیاورید). جنبه‎ی دوم، سهمِ زیاد و پیش‎برندگی "دیالوگ‎ها" در پیش‎بردِ روایت در این فیلم نسبت به سایر کارهای ایناریتو-  است.

احتمالا برای دنیایِ بیرون، ما، زندگی‎مان، دردها و خوشی‎هایمان، شوخی‎ای بیش نیست، اما برای خودمان چه؟ در این فیلم، بیشتر از آنکه تقابل واقعیتِ ما با دنیایِ بیرون مساله‎ی اساسی باشد، تقابل "واقعیت"ِ ما با "حقیقت"‎ ماست. یا تقابل ما، با خودمان مساله‎ی اصلی و هزارتویی‎ست که باید حلش کنیم و از آن بیرون بیاییم.

 

عنوان، از شعری از حسینِ منزوی. در زیر بخوانید این شعر را:


درون آینه ی روبرو چه می بینی ؟! //  تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی ؟!
تویی برابر تو چشم در برابر چشم // در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی ؟

تو هم شراب خودی ، هم شراب خواره ی خود // سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است // و باد می بردش سو به سو چه می بینی؟

 

.............................................................................

پی‎نوشت(1):

درباره‎ی فیلم، این یادداشت را هم می‎توانید بخوانید. یادداشتی که در وبلاگِ سینما یعنی زندگی نوشته شده و دوستِ دیگرم کامران(نویسنده‎ی وبلاگ سینما برای سینما) هم کامنت مفصلی برای آن نوشته است. اگر مشتاق بودید، در بحث‎های احتمالی‎ای که درخواهد گرفت هم شرکت کنید؛ خوشحال خواهم شد.

پی‎نوشت(2): بازیِ بازیگرانِ فیلم عالیست. در کنارِ مایکل کیتون که در نقشِ اصلی خوش درخشیده، ادوارد نورتون هم در نقشِ "مایک شاینر"، بازی عالی‎ای کرده. من در کل بازی این آدم را دوست دارم. مثلِ بازیش در فیلمِ "باشکاه مشت زنی" دیوید فینچر..

 

/ 0 نظر / 71 بازدید