از میراثِ داستان‎نویسی صادق هدایت

چند روزِ پیش قصد داشتم در موردِ یکی از داستان‎های "صادق هدایت"  به نام "فردا" چیزی بنویسم، که یکی از خوانندگان محترم این‎جا("درخت ابدیِ" عزیز)، نکته‎ی خیلی خوبی را به‎م یادآوری کرد و باعث شد این یادداشت، کمی مفصل‎تر شود. حالا مطلب را بخوانیم:

 همیشه به این فکر کرده‎ام که اگر اهالی ادبیاتِ داستانیِ ما پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با رویکرد معقول‎تر و صحیح‎تری با آثارِ "صادق هدایت"_از نظر هنری_ برخورد می‎کردند، الان اوضاع داستان‎نویسی ما، قطعا بهتر از این‎ها بود. در این یادداشت کاری به عقاید و اندیشه‎های شخصی و سلوک و مرام زندگی صادق هدایت نداریم. موضوع بحثِ ما، یکی از جنبه‎های هنری مهم کارِ هدایت، در داستان نویسی‎ست: "تجربهگری"( در ادامه توضیحم از تجربه‎گری را می‎آورم).

همان‎طور که گفتم، شاید منِ نوعی، کم‎ترین اشتراک نظری با اندیشه‎ها و آرا و عقاید صادقِ هدایت نداشته(یا داشته) باشم، اما مادامی که درباره‏ی عوامل موثر بر تعالی یا انحطاطِ هنر به طورِ عام و داستان نویسی به طور خاص حرف می‎زنیم، این موضوع اهمیتِ چندانی ندارد. این، به این خاطر است که هر اثرِ هنری(اعم از شعر، فیلم و داستان)، اصطلاحا قائم به ذات است و ارتباط‎اش(از نظر مولفه‎های هنری) با خالق‎اش قطع است؛ یعنی خودش توضیح دهنده‎ی خودش باید باشد و هست و در هنگام لزوم، خودش از خودش در برابر انتقادها دفاع خواهد کرد*. اما اتفاقی که تقریبا همیشه برای "هدایت" و داستان نویسی‎اش افتاده، این بوده که زندگی شخصی و عقایدش، جنبه‎های پیشرو و مترقی داستان نویسی‎اش را زیر سایه خود برده و نگذاشته خوب دیده شود. این یادداشت، قصد ندارد به دلایل این امر بپردازد؛ هرچند حتما موضوع مهمی‎ست، اما دوست دارم اگر قرار بود روزی نوشته شود، در یادداشت مجزایی بیاید. این‎جا، می‎خواهم از یک ویژگی بارز کارهای هدایت صحبت کنم که به نظرم داستان نویسی ما خیلی به ان نیاز دارد.

این ویژگی "تجربهگر" بودن است؛ به این معنی که نویسنده همیشه صرفا به دنبال قالب‎های معمول و اصطلاحا امتحان پس داده داستان‎نویسی یا روایت(شاملِ زبان، زاویه‎ی دید و....) نباشد و با تمرین و آزمون، سعی کند، روش‎های متفاوتی را در روایت ابداع یا معرفی کند. مهم‎ترین دست‎آوردِ "تجربه‎گر"ی، کشف "ظرفیتهای نهفته" در هر شیوه یا "سبکِ روایی‎"ست؛ آن‎چه تا پیش از آن ناشناخته بوده. علاوه بر این، "تجربه‏گر"ی در مورد مولفه‎ی "زبانِ داستان"، باعث می‎شود حوزه و ظرفیت‎های یک زبان، بیش از پیش گسترده و کشف شود.

در مورد "هدایت"، اهمیت این ویژگی، زمانی بیشتر مشخص می‎شود که شرایط زمانی و تاریخی‎ای را که داستان‎نویسیِ ما در زمانِ او داشت، را در نظر بگیریم. آن زمان، تازه "ادبیاتِ داستانی" به شکلِ جدید و امروزی‎اش، در کشور ما متولد شده بود. در آن زمان، "هدایت" که با "ادبیات داستانی" غرب آشنا شده بود، به تمرین و آزمونِ سبک‎های مختلفِ روایت داستان دست زد. برای مثال، سبکِ "تکگوییِ درونی" را در نظر بگیرید که در داستان‎های "بوفِ کور"، "یادداشت‎های یک دیوانه" یا "سه قطره خون" به کار برد. یا "گونه‎"ی "علمی-تخیلی" را که داستانِ "س.گ.ل.ل" و "پدرانِ آدم" می‏بینیم این‎ها اولین داستان‎های علمی-تخیلی داستان‎نویسی ما بوده‎اند**. به علاوه، اولین داستانی که در ادبیاتِ ما به شیوه‎ی "جریانِ سیالِ ذهن" نوشته شده، داستانی است از صادقِ هدایت، با نامِ "فردا". این داستان، یک ویژگی پیشرو مهم دیگر هم دارد. داستان، توسط چند راوی، به صورتِ جداگانه روایت می‎شود؛ شیوه‎ای که توسط "ویلیام فاکنر"ِ کبیر، به کمال رسیده. شیوه‎ای به نام "چندصدایی" شناخته می‎شود.

پس از نویسندگان اولیه‎، مانند "هدایت" و "جمالزاده"، بوده‎اند بزرگانی که با معرفی و ارائه شیوه‎های جدید، در زبان، روایت و مولفه‎های دیگر، ظرفیت‎های تازه‎ای را ایجاد کرده‎اند. برای مثال، می‎توان کارهای "صادق چوبک"، با وارد کردن زبانِ محاوره در روایت را برشمرد، یا کارِ "جلال آل احمد"، که تکه کلام‎ها را برای برخی شخصت‎های داستان‌هاش به خوبی به کار بست و یا کارهای "هوشنگ گلشیری" در حوزه‎ی توصیفاتِ دقیق و قدرت و تسلطِ زبان***.

بحث این است که "داستان‎نویسی"ِ کشورِ ما که هنوز خیلی جوان محسوب می‎شود، خیلی بیشتر از این‎ها، نیاز به معرفی شیوه‎ها و افق‎های جدید دارد، تا ظرفیت‎هاش بیش از پیش کشف شود. اگر دستاوردهای هدایت بیشتر و بهتر به نویسندگان و علاقه‎مندان نسل‎های بعد معرفی می‎شد، یقینا بسیار بیشتر از این‎ها، استعدادها کشف و شکوفا می‎شدند.

...........................................................................................

 

* به عبارت دیگر، بحثم موافقِ نظریه‎ی "مرگِ مولف" است

** برای مطالعه مطلبی در این زمینه، می‎توانید به یادداشتی در وبلاگِ "سیفا(زهره جمشیدی)" به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://sifa2.blogfa.com/post/12

*** جنبه‎های کار بزرگانی که در این بند ذکر شد، خیلی فراتر از این چیزی‎ست که اینجا نوشته شده. این‎جا به خاطرِ خلاصه کردنِ بحث و دور نشدن از اصلِ هدف، به همین حد کفایت می‎کند.

 ...........................................................

پی‎نوشت(1): سعی می‎کنم به زودی، متنِ کاملِ داستان کوتاهِ "فردا" که این‎ مطلب به بهانه‎اش نوشته شد را به زودی همین‏جا منتشر کنم، چون کتابش کمیاب است و احتمالا مشتاقان برای تهیه‎اش به مشکل می‎خورند.

پی‎نوشت(2): لازم است که این‎جا، از "درخت ابدی"، بابت یادآوری نکته‏‎ی مهم‎اش تشکر کنم.

 

/ 7 نظر / 18 بازدید
پروین

سلام . هنوز این پست رو نخونده ا م . فقط اومدم لینک آهنگ وبم رو ( که فعلن هم پریده ) و شما دوست داشتید براتون بذارم . melodic.blogfa.com/ چند سری ملودی داره این وبلاگ. اون آهنگ خاص در قسمتِ راستِ سری سومه و اسمش هست IN OUR TEARS امیدوارم بتونید گوش بدید.

سامورایی

بحث تقریبا مفصلی بود و خیلی هم استفاده کردم. درخت جان با وجود اینکه کم حرف میزنه اما حرفهاش پر از نکته‌های قابل تأمله. منتظر «فردا» می‌مانم...

پروین

من متاسفانه " فردا" را نخونده ام و منتظر انتشارش در همین جا میمانم ، اما در باره بخشی از نظرتان که گفتید یک ویزگی تجربه گرا بودن ،این است که نوسنده روشهای متفاوتی را در روایت ، ابداع یا معرفی کند، درست متوجه نشدم . ببینید ، قاعدتن روایت در ادبیات داستانی دنیا ( با کمی بالا و پایین ، متاثر از عوامل فرهنگی و زبانی ) تقریبا همه جا یکسان است و هر نویسنده ایی به فراخور ارتباط با فرهنگ جامعه اش ، این روشها را به اَشکال مختلف به کار میگیرد . حالا شما منظورتان این است که چه اتفاق جدیدی در حوزه ی " ابداع یا معرفی " باید بیفتد؟ روش جدیدی برای روایت خلق شود یا همین شیوه های مرسوم ، غنی سازی شده ،خلاقیت و ابتکارات تازه در آنها شکوفا شود؟

پروین

در نظر قبلیم با تاکید بر" بالا و پایین بودن روایتها، متاثر از عوامل فرهنگی و زبانی" ، بنوعی موافقت داشتم بر وجود سایه روشنهای متعدد بر روایتها و این که طبیعتن نمیشه و نباید این مقوله رو فرموله و کادر بندی خاص و محدود کرد . از " یکسان بودن" ، نظرم به این نکته بود که انواع کلی"روایت" در قالبهای شناخته شده، در فرهنگهای مختلف به نوعی آزموده شده. توضیحاتتون خوب و مکفی بود . متوجه منظورِ پست تون شدم . ممنون .

دارچین

منتظر فردا هستم والبته در پاسخت به پروین تازه مفهوم اصلی پست رو گرفتم ، ممنون.

ملیحه

سلام رفیق.مطلبی که شروع کردی خیلی اجمالی بود و جای کار خیلی زیادی داره برای داستان نویسی که گفتی من داستان کوتاه رو میپسندم که در آثار عباس معروفی به خوبی میتوان رشد این سبک از داستان کوتاه رو دید.زن روی جلد قلمدان اثرعباس معروفی جوابیه از زبان زن اثیری به بوف کوری است که با سایه اش سخن میگوید.هنوز هم میخکوب بوف کور هدایت و زن روی جلدقلمدان عباس معروفی هستیم.من و بوف کور اثر عباس پژمان هم از زبان هدایت در بوف کور رمز گشایی میکنه.اگه موافق باشی میتونیم به صورت حرفه یی و آکادمیک یه مقاله درباره ی این موضوع که در مقدمه آورده بنویسیم

سلام من فکر میکنم همان اتفاقی که برای اثار باستانی و معماری ما رخ داد برای ادبیات ما بی صدا و مرموز رخ داد و کسی اه و اخ و فریاد ای هوار سر نداد و کسی دلش نسوخت محصولات اندیشه و اندیشیدن و رشد فرهنگ و هنر ما به چه شیب نابودی و غارت افتاد توی کشور خودمان ونویسنده خودمان اثرش نباشد و ما هرگز گریه نکنیم