دانستم. ایلونکا...اسمش ایلونکا بود

دارم پا به درون دنیایی می گذارم که قبلا هرگز ندیده بودم و کتابی را در دست گرفته ام، با دو صفحه گشوده که در آن می گوید:"" هر جسم عزیزی مرکز باغ بهشت است..."". به جای بسته بندی در چاپخانه ملانتریخ، دنبال راه "سقراط" و "سه نه کا" خواهم رفت و اینجا، در این سردابه و در این پرس، خود، سقوط خویش را برخواهم گزید، سقوطی که عروج است، و در آن حال که دیواره های طبله پاهایم را به هم می فشرند و زانویم را تا زیر چانه ام و بعد بالاتر می آورند، از خروج از بهشتم سر باز می زنم.در زیر زمان خودم هستم و هیچ کس نمی تواند بیرونم کند. گوشه ای از یک کتاب به دنده ام فشار می آورد. ناله سر می دهم.

مقدرم این بود که با حقیقت نهایی بر بستر شکنجه ای ساخته دست خودم روبه رو شوم، جمع شده توی خودم، مثل قلمتراش کودکی، و در لحظه حقیقت، دخترک نازک اندام کولی ام را می بینم که اسمش را هرگز ندانستم. داریم در آسمان پاییزی بادبادک هوا می کنیم. او سر نخ را در دست دارد و بادبادک چهره مرا به خود گرفته است، دختر کولی از زمین قاصدکی برایم می فرستد و من نگاه می کنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر می رود، و حالا دیگر تقریبا دستم بهش می رسد. دست دراز می کنم و قاصدک را می گیرم و می بینم با خط بچه گانه اسمش را بر آن نوشته است. ایلونکا. اسمش ایلونکا بود.

.

.

متن،آخرین صفحه، یا اگر دوست می‎دارید، آخرین سکانس از از رمان زیر است:

تنهایی پر هیاهو

بهومیل هرابال

مترجم:پرویز دوایی

نشر کتاب روشن،چاپ ششم1387

/ 8 نظر / 13 بازدید
ع.الف.مویدی

کاکا تبریک عرض میکنم.از ازینم ارزوس موفقیت و کامیابی روز افزون

ع.الف.مویدی

کاکا تبریک عرض میکنم.از ازینم ارزوس موفقیت و کامیابی روز افزون

سلام من که لذت بردم

صبا

از داستان های دوست داشتنی هست که می شود در لذت خواندنش غرق شد و اصلا آرزوی نجات نداشت!خیلی دوستش دارم:)

صبا

چند سال پیش که این کتاب رو خوندم همان موقع بعد از خوانشش یاد داشتی در موردش نوشتم که اینجا برای شما می نویسمش.:) من این کتاب رو یک بار بیشتر نخواندم اما از جمله آثاری است که نیاز به چند باره خوانی دارد به خاطر جزئیات مطرح شده از طرف نویسنده در متن داستان.موضوع این داستان در مورد هانتا مردی است که 35 سال دارد کار یکنواختی را در یک زیر زمین انجام می دهد .در یک نگاه کلی موضوع ساده ای به نظر می رسد اما نویسنده با استفاده از مطرح کردن اندیشه های مختلف به این تنهایی معنا بخشیده و دنیای پر هیاهویی را در زیر زمین و با محوریت یک فرد(که به نظر می رسد نماینده تفکر نویسنده و جهانبینی اش می باشد)به وجود آورده است که این نکته مثبت نوشته است.اما خلاقیت نویسنده در وجود آوردن موقعیت ها کم و گاهی دچار تکرار شده و این از جذابیت کار کاسته و فاصله آن را با یک شاهکار ادبی کم می کند.شاید بهتر بود که کنش ها و واکنش های شخص اول داستان با دیگر افراد هم بیان شود و یا اندکی از فضای انتزاعی اش فاصله بگیرد و خلائی را که قصد توصیفش را دارد ما بین فضای واقعی و ذهنی در جریان باشد.برای نمونه کتاب عقاید یک دلقک هانریش بل توانسته تعادل خوبی میا

صبا

نکته دیگری که در خصوص این داستان می توان گفت مهارت نویسنده در پنهان کردن خود در پشت اثر است.متاسفانه دربعضی از آثار به قدری که نویسنده دیده می شود خود شخص اول داستان ناپدید است و بیشتر دست نویسنده اثر مشخص است. +نکته دیگر این که هانتا گویی از زیر زمین و با مطالعه آثار فکری و فلسفی و اقتصادی و در مجموع آثاری که بیانگر ابعاد مختلف انسانی است دارد روی زمین را بررسی و آنالیز می کند.چشمان هانتا نظاره گر دگرگونی ها جنگ ها و صلح ها از طریق کاغذ ها است و در ادامه می بینیم که دوران گذر وقتی رخ می دهد گریبان گیر دنیای مهجور هانتا نیز می شود.ارجاع می دهم به صفحات پایانی کتاب که اشاره می کند به جایگزین شدن دستگاه های پرس جدید به جای دستگا های قدیمی که نشان گر این است که دنیای هانتا نیز خواه نا خواه قربانی مدرنیته می شود و این تنهایی پر هیاهو می رود تا سکوت ابدی را تجربه کند.سکوتی که شاید با گونه ای عرفان نیز پیوند می خورد اشاره به مانچا و عشق افلاطونی. +این کتاب از جمله آثاری است که قصد بیان یک داستان مشخص با یک فرم و خط داستانی را پی گیری نمی کند بلکه تاکید نویسنده بیشتر بر محتوا بوده است.می توانید مثل یک مرجع برای &quo

صبا

+برای نمونه کتاب عقاید یک دلقک هانریش بل توانسته تعادل خوبی میان فرد و محیط ایجاد کند و نگاه نقادانه کنش گرانه ای داشته باشد. +می توانید مثل یک مرجع برای "تنهایی شناسی انسانی" به آن مراجعه کنید و ظرافت های حسی و در گیری های ذهنی آدمی دور افتاده از جامعه را مشاهده کنید. +این چند خط از دو کامنت پیش جا مانده بود:))

صبا

یک بار پیش تر ها منتشر کردم در وبلاگ سابقم. +راستش این دیدگاهی بود که وقتی برای اولین بار کتاب رو خوندم در موردش نوشتم و الان دیگه آن نگاه پیشین رو نسبت به مسائل ندارم و اگر قرار باشه دوباره متنی درموردش بنویسم قاعدتا به این سیاق نیست...الان که بیشتر از قبل مطالعه کردم متوجه نکات تازه ه ای در خوانش های گذشته می شم و این تنهایی برام قابل درک تر هست.:)