گربه، پیش چشم یک زن

به شخصه، موضوع "زن"، از بُعد تاثیر در داستان و پختگی شخصیت‎اش(یا بالعکس) چه در ادبیات و چه در سینما، هموراه برایم مهم بوده. معمولا هم، در کارهای نویسندگانی که چند اثر ازشان خوانده‎ام، برای خودم هم که شده، این بررسی را انجام می‎دهم؛ چرا که اساسا معتقدم در ادبیات(حتی در تمام هنر) جای دیدگاه‎های رادیکال فمنیستی یا برعکس‎اش نیست. جای این نظریات، لابد در نظریات سیاسی، فلسفی، جامعه‎شناختی و... است. در عوض، ادبیات باید با ابزار و به شیوه‎ی خودش،اعم از  قصه گویی و پرداخت شخصیت، به این مقوله بپردازد. اما این کاملا طبیعی‎ست که در میانِ نویسندگان، با توجه به مجموع عواملِ اجتماعی-محیطی، شخصیتی و فکری و...، نگاه و دیدی که به زن هست، متفاوت باشد(پیشنهاد می‎کنم این مقاله را بخوانید؛ خواندنی‎ست).

این مقدمه را نوشتم تا پله پله برویم سرِ اصل مطلبِ این یادداشت. یادداشتی که درباره‎ی داستان کوتاه "گربه زیرِ باران"، از  "ارنست همینگوی" است. تا جایی که من از کارهای همینگوی خوانده‎ام، "زن"ها در داستان‎های او، معمولا، نه نقشِ فعالی دارند، نه دارای شخصیت‎های پخته و متکی به نفسی هستند( مثلا نگاه کنید به نقش زن در داستان کوتاه "تپه‎هایی چون فیل سپید" و رمان "زنگ‎ها برای که به صدا در می‎آیند"، یا داستان مشهور "پیرمرد دریا" که اصلا در آن شخصیت زن وجود ندارد). از میان این داستان‎ها، به ویژه شخصیتِ زن داستان "تپه‎هایی چون فیل ضعیف" به نظرم شخصیتی کاملا منفعل دارد. اما بر خلاف این داستان‎ها، در "گربه زیرِ باران"، هر چند ما هنوز با نوعی مرد سالاری در فضای حاکم بر قصه(اتاقی در یک هتل) برخورد می‎کنیم، اما زنِ داستان، خواسته‎ها، افکار و آرزوهایی برای خودش دارد و اتفاقا روی آن‎ها تاکید هم دارد.

"میلان کوندار" بر نقدی که بر یکی از داستان‎های "همینگوی" نوشته(اینجا بخوانیدش):«چیز عجیب درباره‎ی این داستان پنج صفحه‎ای این است که از روی دیالوگ‎ها می‎توانیم هر تعداد داستان که بخواهیم تصور کنیم». به نظرم این قضیه، در مورد دیالو‎گ‎های بین زن و مرد و رابطه‎ی بین‎شان هم تا حد زیادی صادق است.  علاوه بر این، از آن‎جا که خواسته‎های زن چیزهایی بسیار معمولی و پیش پا افتاده هستند، شاید این برداشت صورت بگیرد که این داستان هم، تا حد زیادی زن ستیز است و با طرح این خواسته‎ها، شخصیت زن را به سطحی پایین نزول می‎دهد. اما به نظرِ نگارنده، عکس این قضیه صادق است. اول به این دلیل که شخصیت زن اصلا منفعل نیست و کاملا روی خواسته‎های خود تاکید دارد و دیگر این که پایان بندی قصه به نحوی‎ست که انگار چشم انداز و آینده‎ای را برای رسیدن زن به خواسته‎هاش به ما القا می‎کند(دستِ کم برای من این طور بود). علاوه بر این‎ها، چیزهای کوچکی که زن داستان از آن‎ها حرف می‎زند، به نظرم خودِ زندگی هستند. یعنی دستِ کم جزئی از آن. و زن‎ها، تا جایی که من شناخته‎ام، توانایی این را دارند که با همین چیزهایی جزئی از جهان، زندگی کنند و زندگی را بسازند. پایان بندی، به نوعی همین چشم‎انداز است پیشِ چشم زنِ داستان.

نثر و زبان  این داستان، همان‎طور که در کارهای شاخص "همینگوی" می‎بینیم، بسیار ساده و بی‎پیرایه است. این باعث شده که فضا، بسیار ملموس و عینی باشد برای خواننده. بی علت نیست که او را یکی از بزرگ‎ترین نویسندگان رئالیست می‎دانند.

.......................................................................................

پی‎نوشت(1): متن داستان را اینجا بخوانید.

پی‎نوشت(2): اینجا(در تمرین نقد و نگاه) هم با نگاه دوستان دیگر آشنا شوید.

خطاهای تایپی احتمالی(و نقص‎های موضوعی و بنیادی) را، به بزرگی خودتان ببخشید. یادداشت را بداهه نوشتم.

/ 0 نظر / 13 بازدید