زیستن در داستان

این متن، تقدیم می‎شود به "جروم دیوید سالینجر"، که با داستان‎هاش زندگی کردم.

............................................................................................

زیپِ کاپشن‎ام را می‎کشم بالا، از خانه می‎زنم بیرون و به اولین کافی‎شاپی که می‎رسم راهم را به داخل‎اش کج می‎کنم... . نشسته‎ام و گارسن می‎آید و می‎پرسد که: «چی میل دارید قربان»... می‎گویم: «اسکاچ با سودا»*... می‎گوید :«جان؟!!» می‎گویم:«اسکاچ، با کمی سودا عزیزم! اسکاچ و سودا..» لبخندی می‎زند و نمی‎توانم مقابلِ لبخندِ بی‎جای احمقانه‎ش مقاومت کنم... فنجانی چای، که اصلا نمی‎خورم سفارش می‎دهم... در مقابل لبخند کسی که مقصر نیست، نمی‎شود مقاومت کرد.. او که نمی‎داند اگر داستان‎ها نباشند که دستم را بهشان بگیرم، پایم روی زمین بند نمی‎شود**... . باید لبخندش را جواب بدهم. لبخندِ او را، که نمی‎داند.. .

زیپِ کاپشن‎ام را می‎کشم بالا، از کافی‎شاپ می‎زنم بیرون. روی نیمکتِ یخ زده‎ی پارکِ یخ زده می‎نشینم و کمی به آب‎نما نگاه می‎کنم.... او نمی‎دانست که من، بعد از تو، کسی را ندارم که پیِ اسبِ اصیل بفرستم**... تقصیرِ او نبود... باید جوابِ لبخندِ همه آن‌هایی که نمی‎دانند را بدهم... حتی لبخندهای احمقانه‎ی بی‎موقع را... . باید طولانی‎ترین مسیر را برای رفتن به خانه انتخاب کنم.. باید از همین حالا شروع کنم داستان را بنویسم. داستانِ تو، که بی آن‎که بخواهی، تیرهات، به هدف می‎خورد، توپ‎هات گل می‎شد****... .

 ................................................................................

* و***  در حال و هوای داستانِ "بالا بلندتر از هر بلند بالایی"

** در حال و هوای داستانِ "فرانی و زویی"

**** در حال و هوای داستانِ "سیمور: پیشگفتار"

/ 0 نظر / 14 بازدید