هویت و داستانی درباره هویت

2 یادداشت برای "شهرِ شیشهای"ِ "پل آستر"

 

گاهی یک موضوع ساده یا یک اتفاق، به این منجر می‎شود که ما بیشتر به خودمان و شخصیت‎مان فکر کنیم و سعی کینم خودمان را بیشتر بشناسیم. اصلا اگر کسی خودش را نشناسد، هویتش رامیداند؟ یا هویت دارد؟ فکر میکنم هرکسی تا آنجا که خودش را میشناسد توانسته هویتش را کسب کند.

 

یادداشت 1)

 

در "شهر شیشهای" نوشته‎ی "پل آستر"، می‎شود گفت قضیه همین است. کسی خودش را به آب و آتش می‎زند تا برای خودش تعریف و هویتی قائل شود. او از خودش فراری است چون خودش را نمی‎شناسد. از خودش می‎ترسد. خودش را  به جای شخصیت‎های داستان‎هایی که نوشته جا  می‌زند، خودش را به جای کس دیگری معرفی می‌کند، کاری را دست می‌گیرد و در آنجا برای خودش نقش مهمی قائل می‌شود، اما دست آخر متوجه می‌شود که اصلا تمام قضیه این است که خودش را کشف کند و در پیِ خودش باشد. در دفترچه کوچکی که برای کارش در نظر گرفته، اوایل، چیزهایی که به نظرش برای حل مساله مهم هستند را یادداشت می‎کند. بعد می‎فهمد که قضیه اصلی را اشتباه فهمیده. اوایل کار، چیزهایی را می‎نوشته که ارزشی نداشته‎اند. از اول اهمیت نداشته‎اند. این را زمانی می‎فهمد که دفترچه‎اش رو به تمام شدن است. بعداز چیزهای دیگری از این جهان می‎نویسد که برایش جالب‎اند؛ نه از آن قضیه و مساله‎ای که فکر می‌کرد باید درباره‎اش یادداشت بردارد و معمای‎ش را حل کند. شروع می‌کند به این که از دقیق‌ترین کلمات استفاده کند تا در کوتاه‌ترین جمله منظورش را بنویسد. مگر همه ما در نهایت باید چه کنیم، جز این‌که دقیق‌ترین راه‌ را در زندگی‌مان بیابیم تا ما را برساند به "آنجا"؟

نوشتن درباره رمان "شهر شیشه‌ای" سخت است.

اصلا قصدم این نیست که برای این داستان نمادسازی کنم و مثلا بگویم که فلان چیز نماد فلان چیز است و داستان "آستر" می‌خواهد این را بگوید. فقط دارم آن طریقی که من به این داستان نگاه کردم و می‌کنم را، برای خواننده‌ام ارائه می‌دهم.

اگر هر داستان یا رمان را هزارتویی بدانیم، من این راه را برای رفتن انتخاب می‎کنم. دوست دارم آن دورنمایی را از این داستان برای خودم در نظر بگیرم که مرا به خوانشِ درستِ( به زعمِ خودم درست و حتی اگر تنها به زعمِ خودم درست باشد) جهانی که آستر خلق کرده، راهی کند.

این آخری که گفتم، درسی‎ست که از "بورخس" گرفته‌ام. به نظرم،او درس‎های بزرگی برای ادبیات دارد. "بورخس" را می ‎بینم که، خیلی موقر و سرِحال، روی مبلِ راحتیِ چرمی، روبه رویم نشسته و می‌گوید "نگران هیچ چیز نباش. تمام داستان، اسناد تاریخی، واقعی و.... همه را به هم بریز. این ساحتمان دستِ تو، هر جاش را دوست داری فرو بریز. یک دیوار، یک اتاق، هرچه را خواستی... . فروبریز و روی آن دیواری، ساختمان جدیدی یا دنیایی بساز؛ یک هزار تو بساز."

 

 یاداشت 2)

 در مقدمه کتاب نوشته شده، "آستر" از "ساموئل بکت" و "کنوت هامسون" تاثیر گرفته. نمی‎دانم منظور همه کارهای "آستر" است یا فقط این داستان را می‎گوید؛ من از "آستر" همین یک داستان را خوانده‎ام. تاثیر "بکت" را که می‎بینیم. اما به نظرم تاثیر "بورخس" هم خیلی زیاد است. از تاثیر سبک روایی‎اش که اول داستان می‎بینیم‎ش که بگذریم، یکی از شخصیت‌های داستان یعنی "پیتر استیلمن"ِ پیر در داستان، برای رسیدن به مقصودی، شخصیتی کاملا ساختگی را در کتاب تحقیقی‎اش می‌آورد، زندگینامه‎اش را می‌گوید، نظراتش را تحلیل می‎کند و دست آخر نتیجه‎گیری می‎کند؛ بیشتر از این "بورخسی" چه می‌خواهید!؟ علاوه بر این، بحثی که نویسنده درباره طرز تکلم و شخصیت کسانی که دور از انسان‌ها بزرگ شده‎اند را دقت کنید. 

 

 

 

شهرِ شیشهای

پل آستر

مترجم: شهرزاد لولاچی

ویراستار: امید نیکفرجام

نشر افق. چاپ اول 1383

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
سامورایی

سلام شهر شیشه‌ای همونیه که از مجموعه‌ی سه‌گانه‌ی نیویورکه؟!؟! یه بار یادمه نقدشو خوندم و مجاب شدم که بخونمش اما خب اونقد کتاب نخونده دارم که هنوز توی نوبته!