زودتر سنگری پیدا کن سرباز!

الف)

1)متنِ زیر، از رمانِ "مرگِ قسطی"(یکی از کتبِ مقدسِ من در جهانِ ادبیات داستانی) از "لویی فردینان سلین"ِ کبیر، انتخاب شده. البته حتما روزی درباره‎ی این داستان خواهم نوشت، اما این زمان بگذار، تا وقتِ دگر:

 

 

" پیکرِ گوئندورِ کبیر، زیرِ تلّی از یاورانش، همچنان خون‎ می‎فشاند... در سپیده دم، مرگ در برابر اوست.":

- دانستی گوئندور؟

- دانستم ای مرگ! از آغاز این روزِ دیگر می‎دانستم.... در قلبم، در بازوانم حتی، در چشمانِ یارانم، حتی در گام‎های اسبم، جاذبه‎ی غمگین و کُندی را حس می‎کردم که به خواب می‎مانست... ستاره‎ی من، میانِ دست‎های یخیِ تو خاموش می‎شد... هرچه بود می‎گریخت! ای مرگ! سخت پشیمانم! عظیم شرمنده‎ام!... این بدن‎های نگون بخت را نگاه کن!... سکوتِ ابدی هم نمی‎تواند شرمم را تسکین دهد.

- در این جهان، تسکینی نیست گوئندور! هر چه هست، افسانه است! همه‎ی مُلک‎ها در رویایی به پایان می‎رسند!

- ای مرگ! اندکی مهلتم بده... یک یا دو روز! می‎خواهم بدانم که بود، آن که به من خیانت کرد..

- خیانت در همه چیز است گوئندور.. سوداها، از آنِ هیچ کس نیست.. به ویژه عشق، تنها گُلی از ندگی‎ست، در باغِ جوانی.

و مرگ آرام بر شهریار چیره می‎شود... دیگر از مقاومت دست می‎کشد... سنگینی از تنش رخت بسته است... آن‎گاه، رویای زیبایی، جانش را از او می‎گیرد... رویایی که اغلب در کودکی می‎دید، در گهواره‎ی پوستین پوش‎اش، در سراچه‎ی جانشینان، در کنارِ دایه‎ی موراوی‎اش، در کوشکِ "رِنه شاه"...

..............................................................................................................

 

2)

امروز صبح، همین که از بدخوابیِ دیشب بلند شدم، صورتم را شستم و رفتم جلوی آینه. داشتم با دست موهایم را صاف می‎کردم که یکدفعه چشمم افتاد به او. او که در رویاهایش زندگی می‌کرد. که یک عمر، آنجا زندگی کرده. انگار هنوز آنجاست، چون هرچه به صورتش دست کشیدم، هیچ حس نکردم.... انگار دستم بهش نرسید. انگار فاصله‎مان خیلی زیاد باشد.

یک عمر آن‎جا بوده. نه به خاطرِ سادگی. نه به خاطرِ خوب یا بد بودن. نه به خاطرِ نقصان یا کمال. قضیه این است که جهانِ واقعی، نسخه‎ی کوچک شده، به شدت ساده شده و به شکلِ غم‎انگیزی، پیش پا افتاده‎ای از جهانِ رویاهای او بوده... با آن چشمانِ سُرخ و خواب آلودش، به فرمانده‎ای می‎مانست، همیشه در میدانِ نبرد. لبخندِ خفیفی، گوشه‎ی لبش نشست، چشمانِ خسته‎اش کمی بسته‎تر شد، گفت:« هر دیداری، به سادگی می‎تواند آخرین باشد، برادر... جز در رویاها» دستی به نشانِ وداع تکان داد و رفت. انگار که در باد غرق شد.

 

3)

به فرمانده  بگویید نگران نباشد! خوشبختانه، سرباز شماره‎ی 5469944277 سنگرِ امنی برای خودش جُسته. چمباتمه زده یا تکیه داده به دیوار، جلوی  قفسه‎ی کتاب‎هاش نشسته... کتابِ داستانی در دست گرفته؛ با چشم و گوشِ باز، دیده‎بانی‎اش را می‎کند.

 

ب)

4)

امروز، روزِ بزرگداشتِ "حضرتِ سعدی‎"‏ست. شعر بهتر از این در دنیا اگر یافتید، حتما نشانی‎ش را به من هم بدهید:

"خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی / چو خیالِ آبی روشن که به تشنگان نمایی

بشُدی و دل بِبُردی و به دستِ غم سپردی / شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فِرستی / چه ازین به ارمغانی،که تو خویشتن بیایی؟"

 

5)

همان بارانِ بهاری!

درونم بهمن‎ها فرومی‎ریزند!

 و "شِرپا"ها* نمی‎دانند

(فروردین 94)

-----------------------------------------------------------------------------------

 * "شرپاها، مردانِ محلیِ نپالی هستند، که به کوهنوردان، در بردن تجهیزات به آخرین کمپِ صعود به اورست کمک می‎کنند. پارسال، 16 شرپا در یک ریزش بهمن جان باختند.

/ 0 نظر / 17 بازدید